ترنج موبایل
کد خبر: ۹۴۲۳۵۵

در وضعیت بدون شبکه جهانی اینترنت، ما همه سردرگمیم

در وضعیت بدون شبکه جهانی اینترنت، ما همه سردرگمیم

بچه‌ها درست نمی‌دانند چه اتفاقی افتاده. آن‌ها این وسط سردرگم‌ترین موجوداتی‌اند که زندگی‌شان از کیفیت افتاده. این کمترین خسارتی است که کودکان در این دو هفته اخیر دیده‌اند.

تبلیغات
تبلیغات

غزل حضرتی در اعتماد نوشت: بعضی اوقات پیش می‌آید که شب و روز را گم کنید. یعنی وسط یک بلبشویی هستید و یک بلبشوی دیگر درست می‌شود برایتان و دیگر نمی‌فهمید باید به کدام فکر کنید و کدام را اول سامان بدهید.

برای همه ما این روزها، روزهای بدی است. همه در یک رخوت و غم سنگین به‌سر می‌بریم. هیچ‌کس نمی‌داند باید چه‌کار کند. نشسته‌ایم و نگاه می‌کنیم. در میانه قطعی اینترنت، درس خواندن بچه‌ها هم خودش مصیبتی است علیحده. مدرسه‌ها از یکشنبه باز شده، اما تکالیف را در سامانه نیمکت می‌گذارند و در بعضی مناطق شهر دسترسی به همان اینترنت نیم‌بند هم دشوار است.

یکشنبه وقتی بچه‌ها را از مدرسه برداشتم و راهی خانه شدیم، هرچه در راه تلاش کردم وارد سایت روزنامه بشوم، نشد. به خانه رسیدم و باز تلاش کردم چند خبرگزاری داخلی را باز کنم. باز هم نشد. دیگر داشتم کلافه می‌شدم. ساعت ۶ شد و یادم آمد مشق‌ها را انجام ندادیم. نیمکت را باز کردم و دیدم اصلا باز نمی‌شود. یکهو استرس گرفتم که الان با مشق انجام نداده چه کنم. به‌ناچار به معلم پسرم زنگ زدم و تکالیف را تلفنی از او گرفتم.

معلم مهربانی دارند. برای اینکه بچه‌ها و مادرها در این روزها کمتر استرس بکشند، آنقدر کم مشق داده بود که تلفنی با او دوباره چک کردم که «همینه مشقا؟ چقدر کم!» گفت: «اگر خواستن می‌تونن بیشتر بنویسن، اما خب مشق رو همینقدر دادم. شرایط متفاوته دیگه.» تشکر کردم و گوشی را قطع کردم. سریع مشق‌ها را انجام دادیم و خیالم بابت تکلیف مدرسه راحت شد.

حالا مانده بود کارهای خودم که همه روی هوا بود و من بی‌اینترنت نشسته بودم روبروی تلویزیونی که شبکه‌های داخلی را هم درست نمی‌گرفت. شبکه خبر نداشتم. ماهواره‌ام هنوز درست نشده و من در بی‌خبرترین حالت ممکن بودم. دست خودم را گرفتم و بیرون کشیدم از حباب پر از استرسی که دورم را گرفته بود.

رفتم به اتاق بچه‌ها و گفتم: «بیاین با هم بازی کنیم. من هیچ کاری ندارم دیگه.» پسر کوچکم گفت: «یعنی نباید مطلب بنویسی یا بخونی؟ کارهات تموم شد؟» گفتم: «اینترنت ندارم، کارهام رو نمی‌تونم انجام بدم. ولش کن اصلا. بیاین باهم بازی کنیم.» هردو خوشحال و سرخوش از اینکه مامان وقتش آزاد شده، دورم را پر کردند از کارت‌های فوتبالی و بازی‌مان شروع شد.

یک‌ساعتی صرف بازی شد و من دوباره رفتم سراغ گوشی‌ام. داشتم با خودم فکر می‌کردم چقدر اینترنت در زندگی‌هایمان مهم شده. از کی اینقدر مهم شده و اصلا قبل از آن چطور زندگی می‌کردیم. پسرم از اتاق آمد بیرون و گفت: «می‌خوام کارتون ببینم، میشه بهم اینترنت بدی؟» گفتم: «قطعه عزیزم.» گفت: «می‌دونم اینترنت اصلی قطعه. همونی که باهاش آپارات رو می‌دیدم رو بده. از هیچی بهتره.» گفتم: «اونم قطعه. امروز هیچی نداریم.» گفت: «یعنی چی؟ بابا من خسته شدم دیگه. پس الان چیکار کنم؟» گفتم: «می‌دونم، منم کارام مونده، چاره‌ای نداریم. بذار فردا ببینم چیکار باید بکنیم تا درست بشه.» 

شب موقع خوابیدن، به هردویشان گفتم: «امشب اولین شب خونه جدیده، آرزوهای خوب کنین برای خودتون.» پسر بزرگم گفت: «مثلا چجور آرزویی؟ ازینا که فرشته مهربون برامون کادو بیاره یا نه؟» گفتم: «نه، مثلا آرزو کنین تو این خونه اتفاقای خوب بیفته، همش مهمونی و خوشحالی باشه، حالمون خوب باشه اینجا.» گفت: «اینا رو تو بگو، من واسه خودم آرزوهای دیگه می‌کنم.»

رویش را برگرداند به دیوار و شروع کرد آرام حرف زدن طوری که من نشنوم. پسر کوچکم گفت: «میشه آرزوی کارت کیمدی کنم؟» گفتم: «نه، آخه کسی نیست برات بیاره که. این آرزو مخصوص شب اولیه که توی خونه جدید می‌خوابیم. آرزوی روزهای قشنگ کنیم.» گفت: «کاش زودتر اینترنت وصل شه، من بتونم کارتون shakes رو ببینم. دلم تنگ شده. اصلا کارتون‌های آپارات رو دوست ندارم. همش باید باب‌اسفنجی ببینم.» گفتم: «آپارات هم کارتون زیاد داره، فردا اگه وصل شدیم بگو برات سرچ کنم.» 

این بچه‌ها، با اینترنت به‌دنیا آمدند. شاید ما که در جوانی به این اختراع بشر رسیدیم، نفهمیم زندگی بدون اینترنت چقدر می‌تواند سخت باشد. اما برای این بچه‌ها زندگی بدون اینترنت خیلی سخت است. پسرم هروقت دلش برای پدرش تنگ می‌شد، خودش با او تماس تصویری می‌گرفت.

در این چند روز هر وقت رفته سراغ تماس و دیده کسی جواب نمی‌دهد، فکر می‌کند او در دسترس نیست. وقتی دوباره به او یادآوری می‌کنم که «نمی‌تونی تماس تصویری بگیری. بیا با گوشی من بهش زنگ بزن.» حالش گرفته می‌شود و می‌رود سراغ کارت‌های فوتبالش و می‌گوید: «نمی‌خوام زنگ بزنم، می‌خوام ببینمش، کارش دارم. می‌خوام کارت‌هامو بهش نشون بدم.» 

بچه‌ها درست نمی‌دانند چه اتفاقی افتاده. آن‌ها این وسط سردرگم‌ترین موجوداتی‌اند که زندگی‌شان از کیفیت افتاده. این کمترین خسارتی است که کودکان در این دو هفته اخیر دیده‌اند. قطعا کودکان دیگری هستند که مادر یا پدر و یا عضوی از خانواده دور و نزدیکشان را از دست داده‌اند و آن مصیبت قابل قیاس با آنچه نوشته‌ام، نیست. اما این هم سردرگمی است که نصیب بچه‌ها در این دوره زمانه شده. چه بسا که شاید هرازچندی این اتفاق بیفتد و مجبور باشند خودشان را به آن عادت دهند.

تبلیغات
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات