گزارشی تلخ از بهشت زهرای تهران/ ۷ روز پس از ۱۸دی
امروز، روز جنازههای دیریافته است. کسانی که بعد از چند روز چشم به راهی خانوادهشان سر از غسالخانه بهشت زهرا درآوردهاند. نامشان روی یک تکه مقوای سیاه حک شده و عزیزانشان بالاخره از چشم به راهی درآمدهاند. امروز، روز خلوت بهشت زهراست. گرچه همه شانه به شانه هم ایستادهاند. روز گمشدههایی که بالاخره پیدا شدهاند.
ساعت هنوز به ۸:۳۰ دقیقه نرسیده. صف بلندی جلوی بخش اداری عروجیان شکل گرفته. یک نفر اجازه دارد بعد از شروع ساعت کاری وارد شود. کارهای اداری را انجام دهد. مهر «فوت شد» نقش میبندد و شناسنامه باطل و اینجا فرآیند تطهیر پیکر آغاز میشود. ساعت که از ۱۰ میگذرد، سیاهپوشان بسیاری، گروهگروه مقابل سالن تحویل تطهیرشدگان ایستادهاند. چشم به راه کسی که قرار نیست بازگردد.
به گزارش دنیای اقتصاد، زن جوان روی زمین غلت میزند، فریاد میکشد و پشت هم ناله میکند. یسنا، خواهر ۳۸سالهاش، آخرین بار در میدان پونک زنده بوده و او آخرین بار چشمهای باز و صورت زردش را در سردخانه وقتی برای شناسایی رفته، دیده است. اقوام و دوستانش یک به یک از راه میرسند. به زبان لری چیزی میگویند و به رسم آنها در این دیدار غمبار چنگ به صورت میاندازند. زن میانسالی با موهای سپید مدام از خواهر یسنا میپرسد «مطمئنی خودش بود؟ تو صورتش رو دیدی؟»
«از شنبه توی کلانتری و زندان دنبالش میگشتیم. کهریزک پیدایش کردیم.» یک گوشه سر درگریبان ایستادهاند تا جنازه را تحویل بگیرند و ببرند دماوند. چیز زیادی نمیدانند. همراهش همین طور که سیگاری میگیراند، تعریف میکند که پسر دایی همسرش هم جوان ۲۹ سالهای بوده که تیر خورده. یکی دو روز در بیمارستان دولتی زنده بوده اما دوام نمیآورد. دوستانش که با او در خیابان بودند، گفتهاند از فاصله نزدیک به او تیر زده شد؛ ولی ما اصلا نمیدانیم چه کسی شلیک کرد.»
«بدنش پر از تیر بوده» همکارش میگوید و میزند زیر گریه.«چطور از فردا بدون او بروم سر کار.» کارمند هتلی در تهران بوده و اهل کیانشهر از مناطق حاشیهای تهران. مادرش نیمههوشیار ناله میکند «این ظلمه پسر ۳۸ سالهام رو خاک کنم. این ظلمه.» پدرش ارتشی بوده و برای تحویل جنازه به کهریزک رفتهاند.
یکی از اقوامش میگوید «زندگی تلخ شده... خانمها را به سردخانه ورامین بردند.» پسر نوجوانش در حالی که مادرش زیر بغلش را گرفته از راه میرسد. جماعت دم میگیرند. او هم سر میخورد توی بغل مادربزرگ. نمیدانند دقیقا کجا و چطور تیر خورده کیانشهر بوده یا شهر ری؟ آخرین بار به برادرش گفته که با دوستانش حوالی کیانشهر هستند. کسی چیز زیادی نمیداند، فقط میدانند که دیگر زنده نیست. تصویر زنی با لباس سفید میان خیل عظیم سیاهپوشان خودنمایی میکند. میگوید همسرش اینجاست. آخرین مکالمه او با همسرش قبل از قطع شدن تلفنهای همراه بوده است. گوشی را قطع میکند و تا دو روز پیدایش نمیکنند تا امروز که برای دفن او به بهشت زهرا آمدهاند. مادرش بلند داد میزند که «سعید من رفت بهشت. سعید بیآزار من رفته بهشت.» سعید ۵۹ ساله بود که در تهرانپارس به گلویش شلیک شد.
روز جنازههای دیریافته
امروز، روز جنازههای دیریافته است. کسانی که بعد از چند روز چشم به راهی خانوادهشان سر از غسالخانه بهشت زهرا درآوردهاند. نامشان روی یک تکه مقوای سیاه حک شده و عزیزانشان بالاخره از چشم به راهی درآمدهاند. امروز، روز خلوت بهشت زهراست. گرچه همه شانه به شانه هم ایستادهاند. روز گمشدههایی که بالاخره پیدا شدهاند. چند نفر از نیروهای خدماتی و کسانی که تشریفات کفن و دفن را انجام میدهند، بیرون محوطه سالن عروجیان دور آتش ایستادهاند. خسته از دیدن جنازههایی که در یک هفته گذشته دیدهاند یا در مورد آنها شنیدهاند. هر لحظه نام کسی از بلندگو شنیده میشود. خانوادهها هم را پیدا میکنند، اما کمتر کسی تمایل دارد با غریبهها صحبت کند. گرچه حرفی برای گفتن هم ندارند. نمیدانند عزیز جان از دست دادهشان کجا بوده، چطور مرده و اصلا چه اتفاقی افتاده است. میخواهند بدانند چه بر سرشان آمده، میخواهند برایش سوگواری کنند.