سه ثانیه تا خنده، سه ثانیه تا اندوه؛
«مون واک» چگونه از دل خشونت، کمدی میسازد؟
مون واک، نمایشی است که به بررسی زندگی یک جوان از دوران کودکی تا بزرگسالی می پردازد. این مرور در قالبی کمدی درام پیش می رود و گرچه مدام مخاطب را می خنداند اما پشت پرده ای تلخ و دراماتیک دارد. محمد شعبانپور تک بازیگر این نمایش است.
بخشهایی از این نقد حاوی افشای محتوای نمایش است.
فرارو- رویا پاک سرشت؛ نمایش «مون واک» به نویسندگی و کارگردانی سجاد داغستانی، دراماتورژی امید نیاز و با بازی محمد شعبانپور، یک کمدیدرام تک نفره است که این شب ها در تماشاخانه هامون روی صحنه می رود.این نمایش از خلال خاطرات عطا، تماشاگر را به جهان کودکی، نوجوانی و سال های شکل گیری شخصیت او می برد؛ جهانی که در آن واقعیت و خیال، خنده و اندوه و میل به رهایی و محدودیت، مدام جای یکدیگر را می گیرند.
«مون واک» در ظاهر روایت مجموعه ای از خاطرات است، اما در لایه عمیق تر، درباره تاثیری است که گذشته بر روان انسان می گذارد. عطا صرفا خاطراتش را تعریف نمی کند؛ او در حال بازخوانی بخش هایی از خودش است که هنوز تمام نشده اند. گذشته در اینجا یک اتفاق پشت سر گذاشته شده نیست، بلکه چیزی است که همچنان در شخصیت او حضور دارد و به شیوه های مختلف خودش را نشان می دهد.
وقتی خیال جای واقعیت را می گیرد
یکی از جذاب ترین لایه های نمایش، رابطه عطا با مایکل جکسون است. مایکل برای او فقط یک ستاره محبوب نیست؛ تبدیل به یک دوست خیالی می شود؛ حضوری که در جهان ذهنی عطا شکل می گیرد و در سال های کودکی همراه اوست.از منظر روانشناختی، این خیال را می توان نوعی سازوکار جبرانی دانست. کودک زمانی که نمی تواند واقعیت بیرونی را تغییر دهد، ممکن است جهان درونی خود را گسترش دهد. عطا نیز چیزی را که در جهان واقعی در دسترسش نیست، در خیال خود می سازد: یک همراه، یک الگو و تصویری از جهانی متفاوت.
به همین دلیل، مایکل جکسون در «مون واک» صرفا یک ارجاع نوستالژیک نیست. او بخشی از فرایند شکل گیری هویت عطاست؛ تصویری از آزادی، حرکت و امکان متفاوت بودن. کودک از طریق این جهان خیالی، برای خودش فضایی می سازد که در آن می تواند آن کسی باشد که در جهان واقعی فرصت بودنش را ندارد.
کودکی که هنوز تمام نشده است
در پس خاطرات عطا، تجربه های کودکی نقش مهمی در شکل گیری شخصیت او دارند. نمایش به جای آنکه مستقیما درباره آسیب های روانی سخنرانی کند، آنها را در رفتار، شوخی ها، واکنش ها و نحوه روایت کردن گذشته نشان می دهد.
این نکته از نظر روانشناختی اهمیت دارد؛ زیرا آدم ها معمولا فقط با خاطراتشان زندگی نمی کنند، بلکه با تفسیری که از آن خاطرات ساخته اند زندگی می کنند. عطا نیز گذشته را همان طور که اتفاق افتاده بازگو نمی کند؛ آن را از فیلتر شخصیت امروز خود عبور می دهد. همین فاصله میان «آنچه رخ داده» و «آنچه اکنون از آن روایت می شود»، یکی از جذابیت های دراماتیک نمایش است.
در این میان، رابطه او با پدر نیز بیشتر از آنکه صرفا یک رابطه خانوادگی باشد، به بخشی از فرآیند شکل گیری شخصیت تبدیل می شود؛ مواجهه کودک با اقتدار، محدودیت و جهانی که قواعدش را دیگران تعیین کرده اند.نمایش هوشمندانه وارد جزئیات بیش از اندازه نمی شود و همین باعث می شود این رابطه بیش از آنکه صرفا یک شخصیت پردازی مستقیم باشد، در ذهن تماشاگر ادامه پیدا کند.

رویا؛ امکان یک زندگی دیگر
رابطه عطا با رویا نیز در همین چارچوب قابل خواندن است. رویا فقط یک رابطه عاطفی نیست؛ او می تواند نماینده تصویری از زندگی دیگری باشد؛ زندگی ای که عطا می خواهد به آن نزدیک شود اما همیشه فاصله ای میان او و آن وجود دارد.
اگر مایکل جکسون در جهان خیال عطا امکان دیگری برای بودن است، رویا در جهان واقعی می تواند نماد امکان دیگری برای زندگی باشد. به همین دلیل، این رابطه بیش از آنکه صرفا یک خط عاشقانه در داستان باشد، بخشی از جستجوی عطا برای پیدا کردن جایگاه خودش در جهان است.
خنده به عنوان راهی برای گفتن رنج
با وجود تمام این لایه ها، «مون واک» نمایش تلخی نیست. اتفاقا یکی از مهم ترین ویژگی های اثر این است که مضمون های جدی خود را در قالب کمدی پیش می برد.عطا با شوخی، اغراق و بازی با موقعیت ها به گذشته اش نزدیک می شود. تماشاگر می خندد، اما این خنده خیلی زود می تواند جای خود را به حس دیگری بدهد. همین رفت و برگشت، نمایش را در محدوده کمدی صرف نگه نمی دارد و آن را به یک کمدیدرام تبدیل می کند.
از منظر روانشناختی، خنده در اینجا می تواند نوعی مکانیسم دفاعی باشد؛ راهی برای نزدیک شدن به چیزی که مواجهه مستقیم با آن دشوار است. درد وقتی به شوخی تبدیل می شود، قابل تحمل تر می شود، اما لزوما از بین نمی رود.«مون واک» دقیقا از همین نقطه قوت می گیرد: تماشاگر را می خنداند، اما اجازه نمی دهد این خنده کاملا بی دغدغه باقی بماند.
شعبانپور؛ بازیگری که غیاب را به حضور تبدیل می کند
اما اگر قرار باشد یک عنصر را مهم ترین نقطه قوت اجرای «مون واک» بدانیم، بدون تردید باید از محمد شعبانپور نام برد.در یک مونولوگ، بازیگر فقط با متن و مخاطب طرف نیست؛ باید غیاب شخصیت های دیگر را نیز جبران کند. شخصیت هایی که روی صحنه نیستند باید از طریق بدن، صدا، نگاه، ریتم و واکنش های بازیگر برای تماشاگر قابل تصور شوند. شعبانپور از عهده این وظیفه به شکلی چشمگیر برمی آید.
او می تواند در فاصله چند ثانیه، فضای صحنه را از خنده به اندوه ببرد و دوباره ریتم را برگرداند. این تغییر صرفا یک تکنیک اجرایی نیست؛ بخشی از منطق روانی شخصیت است. انگار عواطف مختلف عطا بدون واسطه از بدن بازیگر عبور می کنند.
سابقه شعبانپور در کمدی و استندآپ نیز در اینجا به کمک او می آید. او ریتم خنده را می شناسد، مکث را می فهمد و مهم تر از همه، می داند کجا باید خنده را متوقف کند. همین کنترل است که اجازه نمی دهد اجرا به یک مونولوگ صرفا سرگرم کننده تبدیل شود.این شعبانپور است که «مون واک» را درخشان می کند، نه برعکس.
در واقع، قدرت بازی او به اندازه ای است که می توان تصور کرد اگر همین متن با بازیگری دیگر اجرا می شد، بخش مهمی از کشش و تاثیرگذاری خود را از دست می داد. شعبانپور فقط متن را اجرا نمی کند؛ به آن بدن، ریتم و شخصیت می دهد.
صحنه ای که در خدمت بازیگر و روایت است
طراحی صحنه، نور و لباس نیز در «مون واک» تلاش نمی کنند مستقل از روایت دیده شوند. ارزش آنها دقیقا در همین است که در خدمت جهان نمایش قرار گرفته اند.
در یک اجرای تک نفره، طراحی صحنه اگر بیش از اندازه خودنمایی کند، می تواند تمرکز مخاطب را از بازیگر بگیرد. در «مون واک» این عناصر بیشتر به ساخت فضای ذهنی و تغییر حال و هوای اجرا کمک می کنند و اجازه می دهند مرکز ثقل نمایش همچنان بازی شعبانپور و روایت او باقی بماند.
نور نیز در چنین اجرایی صرفا یک عنصر زیبایی شناسانه نیست؛ به تنظیم ریتم و تغییر وضعیت های عاطفی کمک می کند. لباس هم در امتداد همین منطق، بخشی از جهان شخصیت است و به جای آنکه تبدیل به تزئین صحنه شود، با کلیت اجرا هماهنگ می ماند.

وقتی مونولوگ از خطر یکنواختی عبور می کند
مونولوگ ذاتا با خطر یکنواختی روبه روست. یک بازیگر باید برای مدت قابل توجهی توجه تماشاگر را بدون تکیه بر حضور بازیگران دیگر حفظ کند. «مون واک» این خطر را بیش از هر چیز با تغییر ریتم و تنوع اجرایی کنترل می کند.
اما در نهایت، مهم ترین برگ برنده نمایش همچنان شعبانپور است؛ بازیگری که می تواند در یک بدن واحد، سنین مختلف یک شخصیت، خاطرات متفاوت و طیف متنوعی از عواطف را حمل کند.«مون واک» درباره کودکی، خیال، عشق و میل به رهایی است، اما شاید مهم ترین دستاوردش این باشد که نشان می دهد آدمی چگونه با روایت کردن گذشته، تلاش می کند خودش را دوباره بفهمد.
نمایش در مرز میان خنده و اندوه حرکت می کند؛ نه آنقدر تلخ می شود که تماشاگر را از خود دور کند و نه آنقدر کمدی می ماند که لایه های زیرینش فراموش شوند.
و درست در همین رفت و برگشت است که محمد شعبانپور می درخشد؛ بازیگری که می تواند در چند ثانیه خنده را به اندوه و اندوه را دوباره به خنده تبدیل کند و نشان دهد در یک مونولوگ، گاهی فقط یک بازیگر کافی است تا یک جهان کامل روی صحنه شکل بگیرد.