ترنج موبایل
تبلیغات
کد خبر: ۹۷۴۷۲۲

عباس نعیمی جورشری در گفتگو با فرارو تحلیل کرد

جامعه ایران در وضعیت «دوام بحران‌مند»؛ مسئله اصلی برای آینده ایران چیست؟

جامعه ایران در وضعیت «دوام بحران‌مند»؛  مسئله اصلی برای آینده ایران چیست؟

«ایران امروز نه در آستانه فروپاشی فوری، بلکه در وضعیت «دوام بحران‌مند» قرار دارد»؛ این توصیفی است که عباس نعیمی جورشری، جامعه‌شناس، از مختصات امروز ایران ارائه می‌دهد؛ وضعیتی که در آن ساختار سیاسی و اجتماعی همچنان پابرجاست، اما تداوم بحران‌های اقتصادی، فرسایش طبقه متوسط، کاهش اعتماد عمومی و ناامنی روانی، جامعه را با هزینه‌های فزاینده‌ای روبه‌رو کرده است.

تبلیغات
تبلیغات

فرارو- وضعیت آتش‌بس موقت، جامعه ایران را در حالت تعلیق قرار داده؛ در این میان که عاقبتِ جنگ تا حدی نامشخص است، فشار اقتصادی و شکاف اجتماعی وارد مرحله‌ای پیچیده و پرابهام شده؛ در این حال، با قدم زدن در سطح شهر هم نشانه‌های خستگی و انفعال دیده می‌شود و هم امکان بروز واکنش‌های ناگهانی. در چنین شرایطی، این پرسش مطرح است: جامعه به کدام سو حرکت می‌کند؟

به گزارش فرارو، عباس نعیمی جورشری، مدیر گروه جامعه‌شناسی حقوق انجمن جامعه‌شناسی ایران، با ترسیم مختصات جامعه کنونی ایران در مصاحبه با فرارو می‌گوید: «به نظر می‌رسد ایران امروز نه به سمت فروپاشی فوری، بلکه به سمت موقعیتی حرکت می‌کند که من آن را «دوام بحران‌مند» می‌نامم؛ وضعیتی که در آن ساختار همچنان پابرجاست، اما برای حفظ ثبات، ناگزیر از تولید کنترل بیشتر و تحمل هزینه‌های اجتماعی و روانی فزاینده است.»

مشروح گفت‌وگوی فرارو با عباس نعیمی جورشری را در ادامه بخوانید:

فرارو: ابتدا در طرح مسئله خواهان آن هستیم تا مختصات جامعه امروز ایران به شکل کلی ترسیم و وجه‌های متفاوت آن به شکلی سطحی بررسی شود.

عباس نعیمی جورشری: «اگر بخواهیم جامعه امروز ایران را در یک چارچوب نظری صورت‌بندی کنیم، شاید مفهوم «آنومی» نزد امیل دورکیم Émile Durkheim یکی از دقیق‌ترین مفاهیم برای فهم وضعیت کنونی باشد. دورکیم آنومی را صرفاً به معنای بی‌نظمی یا آشوب نمی‌فهمد، بلکه آن را وضعیتی می‌داند که در آن قواعد هنجاری، احساس تعلق جمعی و افق‌های معنا دچار فرسایش می‌شوند. جامعه ایران امروز را نیز می‌توان جامعه‌ای در وضعیت دانست که من آن را «آنومی پایدار» توصیف می‌کنم؛ جامعه‌ای که نه کاملا فروپاشیده و نه برخوردار از انسجام و ثبات پایدار است.

از منظر اقتصادی، تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، ناامنی شغلی و فرسایش طبقه متوسط، تجربه روزمره بخش بزرگی از جامعه را شکل داده است. اما مسئله فقط فقر اقتصادی نیست؛ بلکه احساس بی‌آیندگی و ناتوانی در برنامه‌ریزی برای آینده است. دورکیم معتقد بود بحران زمانی عمیق می‌شود که رابطه میان تلاش فردی و نظم اجتماعی مختل گردد. امروز بسیاری از شهروندان احساس می‌کنند که میان کار، شایستگی و آینده، پیوندی پایدار وجود ندارد و همین مسئله به گسترش اضطراب، خستگی و فرسودگی روانی انجامیده است.

در سطح اجتماعی نیز ایران با کاهش اعتماد عمومی و فرسایش سرمایه اجتماعی مواجه است. اعتماد به نهادها، رسانه‌ها و حتی روابط میان‌فردی آسیب دیده و جامعه به سمت نوعی فردگرایی دفاعی حرکت کرده است. افراد بیش از گذشته درگیر حفظ بقا و امنیت شخصی‌اند.

با این حال، این وضعیت به معنای نابودی کامل حس جمعی نیست. همان‌گونه که در سال‌های اخیر مشاهده شده، جامعه ایران هنوز در بزنگاه‌های خاص، توان شکل‌دادن به همبستگی‌های عاطفی و واکنش‌های جمعی را دارد؛ هرچند این همبستگی‌ها اغلب شکننده، موقت و فاقد سازمان پایدارند.

از منظر سیاسی نیز شکاف میان دولت و جامعه عمیق‌تر از گذشته شده است. بخشی از جامعه احساس می‌کند که امکان اثرگذاری بر سازوکار رسمی سیاست کاهش یافته و همین امر به افت مشارکت رسمی و افزایش اشکال غیررسمی کنش اجتماعی انجامیده است. در چنین شرایطی، امر سیاسی از نهادهای رسمی به عرصه زندگی روزمره، شبکه‌های اجتماعی و حوزه فرهنگی منتقل می‌شود.

در سطح فرهنگی نیز جامعه ایران درگیر نوعی گذار هویتی است. تغییر سبک زندگی، شکاف‌های نسلی و رشد فردیت، بسیاری از الگوهای سنتی اقتدار را متزلزل کرده‌اند. نسل جدید بیش از گذشته خواهان به‌رسمیت‌شناخته‌شدن فردیت، سبک زندگی و حق انتخاب خویش است. از این منظر، بخشی از تنش‌های امروز ایران را باید ناشی از تعارض میان اشکال نوین زیست اجتماعی و ساختارهای تثبیت‌شده قدرت دانست.

در یک تصویر کلی به نظر من، جامعه ایران امروز را می‌توان جامعه‌ای خسته اما زنده توصیف کرد؛ جامعه‌ای که هم‌زمان دچار فرسایش هنجاری، بی‌اعتمادی و ناامیدی است، اما هنوز ظرفیت بروز خشم، مطالبه، مقاومت و حتی بازسازی را از دست نداده است. شاید مهم‌ترین ویژگی ایران امروز همین هم‌زمانیِ «فرسایش» و «امکان» باشد؛ وضعیتی که آن را می‌توان با تعبیر «آنومی پایدار» توضیح داد.»

فرارو: در بعد اقتصادی-سیاسی، جامعه به کدام سو حرکت می‌کند؟

نعیمی جورشری: «برای تبیین اقتصادی-سیاسی ایران، مفاهیم ماکس وبر Max Weber درباره «عقلانیت»، «بوروکراسی» و «سلطه» می‌تواند به ما کمک کند تا طرح بحث دقیق‌تری داشته باشیم. وبر معتقد بود که دولت مدرن برای حفظ نظم و استمرار خود، به‌تدریج به سمت گسترش عقلانیت ابزاری و بوروکراتیک حرکت می‌کند؛ یعنی نوعی مدیریت جامعه که بیش از آنکه بر مشارکت و مشروعیت اخلاقی متکی باشد، بر کنترل، محاسبه و اداره بحران استوار است.

در ایران امروز نیز به نظر می‌رسد جامعه در بعد اقتصادی-سیاسی به سمت نوعی «اقتصاد نامطمئن» و «اقتدارگرایی تدافعی» حرکت می‌کند. مهم‌ترین ویژگی این وضعیت، تداوم بی‌ثباتی است. تورم مزمن، کاهش ارزش پول ملی، فرسایش طبقه متوسط، ناامنی شغلی و دشواری برنامه‌ریزی بلندمدت، باعث شده اقتصاد از عرصه تولید و توسعه، به «اقتصاد بقا» تبدیل شود؛ مقصودم این است که بخش مهمی از جامعه دیگر نه برای پیشرفت، بلکه برای حفظ حداقل‌های زندگی تلاش می‌کند.

از منظر وبری، چنین وضعیتی معمولا دولت را به سمت تقویت سازوکارهای بوروکراتیک و کنترلی سوق می‌دهد. در شرایط بحران اقتصادی و کاهش اعتماد عمومی، ساخت قدرت غالبا می‌کوشد از طریق مدیریت متمرکز، امنیتی‌سازی و کنترل اجتماعی، ثبات را حفظ کند. به همین دلیل، در ایران امروز اقتصاد و سیاست بیش از هر زمان دیگری در هم تنیده شده‌اند. اینگونه بحران اقتصادی دیگر صرفا یک مسئله معیشتی نیست، بلکه از دید تخصصی به مسئله‌ای مرتبط با کیفیت حکمرانی و اعتماد عمومی تبدیل شده است.

وبر همچنین تاکید می‌کرد که بوروکراسی مدرن، اگرچه توانایی بالایی در حفظ نظم دارد، اما می‌تواند جامعه را در «قفس آهنین» عقلانیت ابزاری گرفتار کند؛ وضعیتی که در آن، نظم حفظ می‌شود اما احساس معنا، مشارکت و تعلق اجتماعی تضعیف می‌گردد. بخشی از وضعیت امروز ایران را نیز می‌توان در همین چارچوب فهمید؛ نظمی که هنوز از ظرفیت نهادی و کنترلی برخوردار است، اما هم‌زمان با فرسایش امید اجتماعی و افزایش فاصله میان دولت و جامعه مواجه شده است.

در این میان، طبقه متوسط اهمیت تعیین‌کننده‌ای دارد. طبقه متوسط در ایران معاصر، همواره حامل میل به اصلاح، ثبات و توسعه بوده است. اما فرسایش اقتصادی این طبقه می‌تواند پیامدهای عمیقی داشته باشد که پیشتر هم درباب آن هشدار داده‌ام؛ زیرا جامعه‌ای که طبقه متوسط آن ناامن و بی‌افق شود، معمولاً یا به سمت انفعال و مهاجرت حرکت می‌کند یا به سمت خشم‌های رادیکال و بی‌ثباتی اجتماعی. اینها هردو برای میهن ما خطرناک است.

در مجموع، به نظر می‌رسد ایران امروز نه به سمت فروپاشی فوری، بلکه به سمت موقعیتی حرکت می‌کند که من آن را «دوام بحران‌مند» می‌نامم؛ وضعیتی که در آن ساختار همچنان پابرجاست، اما برای حفظ ثبات، ناگزیر از تولید کنترل بیشتر و تحمل هزینه‌های اجتماعی و روانی فزاینده است. اینجا پرسش محققانه درباره آینده ایران این است که آیا این نظم خواهد توانست میان ضرورت کنترل و ضرورت بازسازی اعتماد عمومی تعادل ایجاد کند یا خیر.»

فرارو: تاب‌آوری مردم در شرایط اقتصادی کنونی تا کجا ادامه خواهد یافت؟ آیا مردم آشفتگی اقتصادی را تاب می‌آورند یا آن را تحمل می‌کنند؟

نعیمی جورشری: «این پرسشی پیچیده و چند وجهی است. برای فهم بهتر آن، من مفهوم «ناامنی» در اندیشه زیگموند باومن Zygmunt Bauman را روی میز تحلیل‌مان قرار می‌دهم. باومن معتقد بود که در جهان معاصر، انسان‌ها بیش از آنکه با فقر مطلق مواجه باشند، با «بی‌ثباتی مزمن» و احساس ناامنی دائمی روبه‌رو هستند؛ وضعیتی که در آن، آینده پیش‌بینی‌پذیر نیست و فرد احساس می‌کند زمین زیر پایش دائما در حال لغزش است. به نظر می‌رسد جامعه ایران امروز نیز تا حد زیادی در چنین وضعیتی قرار دارد.

به همین دلیل، آنچه امروز در ایران مشاهده می‌کنیم، بیش از آنکه «تاب‌آوری فعال» باشد، نوعی «تحمل فرسایشی» است. دقت کنیم که تاب‌آوری زمانی معنا دارد که جامعه بتواند ضمن تحمل بحران، امید، انسجام و امکان بازسازی خود را حفظ کند. اما وقتی بحران اقتصادی به وضعیتی دائمی تبدیل شود، جامعه به تدریج به بحران عادت می‌کند؛ نه به این معنا که آن را پذیرفته، بلکه به این معنا که یاد گرفته چگونه در دل بی‌ثباتی دوام بیاورد.

در ایران امروز، بسیاری از مردم آشفتگی اقتصادی را نه از سر رضایت، بلکه به دلیل ضرورت بقا تحمل می‌کنند. افزایش هزینه‌های زندگی، ناامنی شغلی، کاهش قدرت خرید و دشواری برنامه‌ریزی برای آینده، نوعی فرسودگی روانی جمعی ایجاد کرده است. گویی خانواده‌ها بیش از آنکه برای پیشرفت برنامه‌ریزی کنند، درگیر مدیریت بحران روزانه‌اند. این همان وضعیتی است که باومن آن را ویژگی «زندگی سیال» می‌دانست؛ زیستی که در آن ثبات جای خود را به اضطراب دائمی می‌دهد.

یکی از مهم‌ترین نشانه‌های این وضعیت، فرسایش افق آینده است. جامعه‌ای که نتواند آینده‌ای قابل تصور برای خود بسازد، به تدریج دچار خستگی اجتماعی می‌شود. این خستگی را می‌توان در افزایش مهاجرت، کاهش مشارکت اجتماعی، انزوای فردی، اضطراب و احساس بی‌قدرتی مشاهده کرد. جامعه ممکن است همچنان کار کند، مصرف کند و زندگی روزمره خود را ادامه دهد، اما هم‌زمان دچار نوعی تهی‌شدن درونی شود.

با این حال، مطلقا معتقد نیستم که جامعه ایران به نقطه فروپاشی کامل رسیده است. شبکه‌های خانوادگی، اقتصاد غیررسمی، پیوندهای عاطفی و مهارت‌های تاریخی بقا، همچنان بخشی از توان دوام جامعه را حفظ کرده‌اند. اینها پتانسیل‌های مهم زندگانی هستند که باید تقویت شوند. اما مسئله اصلی این است که دوام طولانی‌مدت در شرایط فرسایشی، خود می‌تواند به کاهش سرمایه اجتماعی و فرسایش امید منجر شود.

نکته مهم دیگر آن است که سکوت یا تحمل اجتماعی را نباید با رضایت اشتباه گرفت. جامعه ممکن است برای مدتی طولانی خاموش به نظر برسد، اما این خاموشی لزوما نشانه آرامش نیست. در بسیاری از موارد، جوامع پیش از لحظات بحرانی، ابتدا وارد دوره‌ای از خستگی، پراکندگی و انفعال ظاهری می‌شوند. چنانکه جامعه‌شناسی مستقل طی ده اخیر بارها و خیرخواهانه نسبت به بحران و تهدید هشدار داده است.

از این منظر، پرسش اصلی فقط این نیست که مردم «تا کجا دوام می‌آورند»، بلکه این است که جامعه در فرآیند این دوام، چه چیزهایی را از دست می‌دهد: اعتماد، امید، احساس تعلق و میل به آینده. به درک من، خطر اصلی برای ایران امروز شاید نه یک فروپاشی ناگهانی، بلکه عادی‌شدنِ فرسایش مزمن اجتماعی باشد.»

فرارو: جامعه ایران امروز بیشتر به سمت «اتمیزه شدن» حرکت می‌کند یا «رادیکال شدن»؟ آیا مردم از هم فاصله گرفته‌اند یا فقط در انتظار یک جرقه مشترک‌اند؟

نعیمی جورشری: «این سوال مهمی است. برای فهم این وضعیت باید تأمل و مکث عمیق داشت. فکر می‌کنم تحلیل‌های هانا آرنت Hannah Arendt درباره «اتمیزه‌شدن توده‌ها» اهمیت زیادی دارد. آرنت معتقد بود که یکی از ویژگی‌های جوامع بحران‌زده، فروپاشی پیوندهای جمعی و تبدیل‌شدن افراد به انسان‌های منزوی و پراکنده است. اما نکته مهم در اندیشه او این است که همین توده‌های اتمیزه و تنها، می‌توانند در شرایط خاص مستعد واکنش‌های ناگهانی، رادیکال و انفجاری شوند. به همین دلیل، به نظرم اتمیزه‌شدن و رادیکال‌شدن الزاما در تقابل با یکدیگر نیستند؛ بلکه گاه دقیقا از دل یکدیگر تولید می‌شوند.

جامعه ایران امروز نیز تا حد زیادی در چنین وضعیتی قرار دارد. فشار اقتصادی، فرسایش اعتماد عمومی، کاهش نقش نهادهای میانجی و ناامنی روانی، باعث شده بسیاری از افراد بیش از گذشته درگیر «بقای فردی» شوند. جامعه در ظاهر پراکنده‌تر شده و نوعی «فردگرایی تدافعی» گسترش یافته است. افراد انرژی خود را صرف حفظ زندگی شخصی، خانواده و حداقل‌های امنیت روانی می‌کنند. این وضعیت را می‌توان در افزایش انزوا، مهاجرت، کاهش مشارکت رسمی و بی‌اعتمادی عمومی مشاهده کرد.

اما این پراکندگی به معنای خاموش‌شدن کامل امر سیاسی نیست. آرنت تاکید می‌کرد که در جوامع اتمیزه، نارضایتی از بین نمی‌رود، بلکه به لایه‌های زیرین جامعه منتقل و انباشته می‌شود

تجربه سال‌های اخیر ایران نیز نشان داده که جامعه، علی‌رغم خستگی و پراکندگی، هنوز ظرفیت شکل‌دادن به همبستگی‌های ناگهانی را دارد. یعنی زیر سطح انفعال ظاهری، نوعی حافظه مشترک از احساس خشم همچنان وجود دارد. مسئله این نیست که مردم کاملا از یکدیگر گسسته‌اند؛ بلکه بیشتر می‌توان گفت پیوندهای پایدار جمعی و نهادهای واسط تضعیف شده‌اند، در حالی که احساسات مشترک همچنان در زیر پوست جامعه جریان دارد. تضعیف یا حذف نهادهای واسط یک تهدید ساختاری مهم است.

در چنین شرایطی، «جرقه مشترک» می‌تواند اهمیت تعیین‌کننده پیدا کند. در جوامع اتمیزه، گاه یک رخداد خاص – اقتصادی، سیاسی یا حتی عاطفی – می‌تواند ناگهان انرژی پراکنده جامعه را همگرا کند. اما نکته این است که این همگرایی‌ها معمولا کوتاه‌مدت، هیجانی و فاقد سازمان‌یافتگی پایدارند.

از منظر آرنتی، خطر اصلی در چنین وضعیتی فقط اتمیزه‌شدن نیست، بلکه امکان پیوند بین دو قطبی است که من آن‌ها را «تنهایی اجتماعی» و «رادیکالیسم بی‌افق» می‌نامم. جامعه‌ای که نهادهای میانجی، گفت‌وگو و امکان مشارکت عقلانی در آن تضعیف شود، ممکن است در لحظات بحران، بیش از آنکه به سمت سیاست دموکراتیک حرکت کند، به سوی واکنش‌های احساسی و رادیکال سوق پیدا کند. این امر را برای حیات اجتماعی ایرانیان خطری جدی می‌دانم و نسبت به آن هشدار جامعه‌شناختی دارم.

بنابراین جامعه ایران امروز را می‌توان جامعه‌ای توصیف کرد که هم‌زمان دچار پراکندگی اجتماعی و انباشت نارضایتی است؛ جامعه‌ای که در آن، سکوت لزوما به معنای رضایت نیست و زیر سطح خستگی و انزوا، امکان ظهور ناگهانی خشم جمعی همچنان وجود دارد.»

فرارو: اگر روند فعلی اقتصاد، سیاست و شکاف اجتماعی ادامه پیدا کند، محتمل‌ترین سناریوی ده سال آینده ایران چیست؟

نعیمی جورشری: «پاسخ را بایستی در یک ماتریس با متغیرهایی متعدد جستجو نمود. برای تحلیل این پرسش، مفهوم «بحران مشروعیت» در اندیشه یورگن هابرماس Jürgen Habermas می‌تواند زیربنایی مهمی باشد. هابرماس معتقد بود که دولت‌ها صرفا با ابزار قدرت و بوروکراسی پایدار نمی‌مانند، بلکه نیازمند نوعی مقبولیت اجتماعی و رضایت عمومی‌اند. هنگامی که شکاف میان دولت و جامعه افزایش یابد و نهادهای رسمی نتوانند مطالبات اجتماعی را نمایندگی یا مدیریت کنند، جامعه وارد بحران مقبولیت می‌شود؛ وضعیتی که به فرسایش تدریجی اعتماد عمومی و انسجام اجتماعی می‌انجامد.

به نظر می‌رسد ایران امروز تا حد زیادی در چنین وضعیتی قرار گرفته است. اگر روند فعلی اقتصاد، سیاست و شکاف‌های اجتماعی ادامه یابد، محتمل‌ترین سناریو نوعی «فرسایش مزمن اجتماعی» خواهد بود؛ وضعیتی که در آن رویه‌ها به شکل استمراری باقی است، شکاف میان جامعه و دولت عمیق‌تر می‌شود بی‌آنکه تحول بنیادین رخ دهد. هزینه‌های اجتماعی استمرار این وضعیت برای هر دو سو تصاعدی است.

یکی از مهم‌ترین پیامدهای این روند، تشدید مهاجرت نخبگان و فرار سرمایه انسانی خواهد بود. در جامعه‌ای که افق پیشرفت، مشارکت و احساس تعلق تضعیف شود، بخشی از نیروهای متخصص و طبقه متوسط، «خروج» را بر «مشارکت» ترجیح می‌دهند. این مسئله فقط یک پدیده اقتصادی نیست، بلکه نشانه‌ای از کاهش اعتماد به آینده اجتماعی و سیاسی کشور است.

هم‌زمان، احتمال افزایش اشکال مختلف خشونت اجتماعی نیز وجود دارد؛ نه صرفا خشونت سیاسی، بلکه فرسایش روابط اجتماعی، کاهش آستانه تحمل، گسترش پرخاشگری و آشوب و بی‌اعتمادی عمومی. اینها همگی در ادبیاتی که به کار می‌برم تجلیات خشونت هستند. هابرماس تاکید می‌کرد که وقتی امکان گفت‌وگوی عمومی و میانجی‌گری نهادی تضعیف شود، تعارض‌ها به جای حل‌شدن در حوزه عمومی، به سطوح پنهان و انفجاری جامعه منتقل می‌شوند. این تذکر بسیار درستی است.

در سطح سیاسی نیز احتمال تقویت اقتدارگرایی وجود دارد. در شرایط بحران، دولت‌ها معمولا به جای گشایش سیاسی، به سمت کنترل بیشتر و مدیریت متمرکز حرکت می‌کنند. اما از منظر هابرماس، اقتدارگراییِ فزاینده الزاما بحران را حل نمی‌کند؛ بلکه ممکن است آن را موقتا مهار کرده و هم‌زمان به تعمیق شکاف نهاد قدرت و جامعه بینجامد.

با این حال، سناریوی بازسازی اجتماعی را نیز نمی‌توان کاملا منتفی دانست. هابرماس بر اهمیت «حوزه عمومی» تاکید داشت؛ فضایی که در آن جامعه بتواند از طریق گفت‌وگو، مشارکت و ارتباط عقلانی، امکان بازسازی اعتماد و مشروعیت را فراهم کند. در ایران نیز امکان ترمیم اجتماعی وابسته به بازگشایی حوزه عمومی، تقویت نهادهای مدنی، احیای طبقه متوسط و کاهش شکاف میان دولت و جامعه است. این راهبردی است که معتقدم اخلاقی ترین، علمی‌ترین و مبنایی‌ترین راهبرد است. توصیه خیرخواهانه من نیز برای وطنم بر همین راهبرد قرار دارد. معتقدم منافع ملی و تمدنی ایرانیان در این مسیر تحصیل می‌شود و نه سایر گزینه ها.

اگر گزینه جنگ را موقتا از بحث حذف کنیم - که معتقدم شر اخلاقی و جامعه شناختی است - محتمل‌ترین آینده ایران در صورت تداوم روندهای فعلی، استمرار نوعی بحران مزمن خواهد بود؛ وضعیتی که در آن جامعه هم‌زمان با فرسایش امید، افزایش مهاجرت، رشد ناامنی روانی و تشدید فاصله دولت و ملت مواجه می‌شود. لذا مسئله اصلی برای آینده ایران بیش از هر چیز، امکان یا امتناع بازسازی اعتماد عمومی خواهد بود.»

تبلیغات
خبرنگار : طناز سادات حسینی‌فر
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات