جنگ ایران؛ بحرانی پرهزینه با دستاوردی مبهم برای ترامپ
اساسا چرا جنگ آغاز شد؟
گزارش فارنپالیسی میگوید ترامپ در سفر به پکن تلاش کرد چین را برای میانجیگری میان واشنگتن و تهران فعال کند، اما نتیجه ملموسی نگرفت. جنگ ایران، با وجود وارد کردن ضرباتی به تهران، اهداف اصلی آمریکا را محقق نکرده و ایران همچنان بخش مهمی از توان موشکی، اهرم هرمز و ذخایر اورانیوم غنیشده را حفظ کرده است. در مقابل، آمریکا با خسارت پایگاهها، فرسایش ذخایر موشکی، بحران انرژی، ضعف ائتلافها و هزینههای اقتصادی و اعتباری سنگین روبهرو شده است.
فرارو– راوی آگراول، تحلیلگر ارشد مسائل خاورمیانه در نشریه فارن پالیسی
به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن پالیسی، در هیاهوی تشریفات و شکوه سفر هفته گذشته دونالد ترامپ به پکن، رئیسجمهور آمریکا امیدوار بود بتواند شی جینپینگ، رئیسجمهور چین را به نقشآفرینی در روند میانجیگری میان واشنگتن و تهران ترغیب کند؛ تلاشی که هدف آن، نزدیکتر شدن دو طرف به یک توافق صلح بود. اما این امید، دستکم در آن مقطع، به نتیجهای ملموس نرسید.
چین احتمالاً مانند بسیاری از کشورها، خواهان پایان یافتن جنگ است؛ خواستهای که به نظر میرسد تقریباً همه بازیگران بینالمللی بهجز روسیه، با آن همراه باشند. با این حال، رهبران جدید ایران ظاهراً ترجیح دادهاند وارد بازی پرخطر «چه کسی زودتر عقبنشینی میکند» شوند؛ آن هم در برابر رقیبی که مدتهاست بهروشنی نشان داده تمایلی به ادامه این رویارویی ندارد و در پی یافتن راهی برای خروج از این میدان است.
هزینههای بزرگ در برابر نتیجهای مبهم
تهران نیز همان تیترهایی را دنبال میکند که افکار عمومی جهان هر روز میخواند. نشانهها هم بهتدریج پررنگتر شدهاند و نشان میدهند این جنگ برای دونالد ترامپ به بحرانی سیاسی و راهبردی تبدیل شده است؛ بحرانی که پیامدهای آن به این زودیها فروکش نخواهد کرد. در این مقطع، فارغ از اینکه جنگ در نهایت چگونه به پایان برسد، هزینهها و تبعات آن برای ترامپ، ایالات متحده و حتی اقتصاد جهانی تا مدتی باقی خواهد ماند. اما پرسش اساسی همچنان پابرجاست: این همه هزینه، فشار و ریسک دقیقاً برای رسیدن به چه هدفی پرداخت شد؟
برای پاسخ دادن به این پرسش، باید به نقطه آغاز بازگشت و دید حمله به ایران واقعاً چه دستاوردی به همراه داشت. شماری از چهرههای کلیدی ترور شدند. نیروی هوایی و دریایی ایران نیز ضرباتی متحمل شد و توان موشکی این کشور برای انجام حملات گسترده صدماتی دید. با این حال، فهرست دستاوردهای ملموس تقریباً در همین نقطه متوقف میشود.
گزارشی از نیویورکتایمز، بر اساس ارزیابیهای اطلاعاتی آمریکا، نشان میدهد که ایران با وجود حملات انجامشده، همچنان بخش قابلتوجهی از توان موشکی پیش از جنگ خود را حفظ کرده است. طبق این ارزیابیها، تهران هنوز حدود ۷۰ درصد ذخایر موشکی، ۷۰ درصد پرتابگرهای متحرک و دسترسی عملیاتی به بیش از ۹۰ درصد سایتهای موشکی خود در امتداد تنگه هرمز را در اختیار دارد.
این جزئیات، بهویژه درباره سایتهای موشکی نزدیک تنگه هرمز، از اهمیت راهبردی بالایی برخوردار است. معنای روشن آن این است که ایران در آینده نیز همچنان میتواند عبور و مرور در یکی از حیاتیترین گلوگاههای انرژی جهان را مختل کند و بر جریان انرژی جهانی فشار وارد آورد.
علاوه بر این، تهران هنوز توانایی هدف قرار دادن اسرائیل و متحدان آمریکا در خلیج فارس را با موشک حفظ کرده است. اما شاید مهمترین نکته این باشد که ایران همچنان ذخیرهای از اورانیوم با غنای بالا در اختیار دارد؛ موضوعی که مستقیماً به هدف اصلی اعلامشده جنگ گره میخورد. بنابراین، اگر یکی از اهداف محوری این جنگ آن بود که اطمینان حاصل شود تهران هرگز توان ساخت بمب هستهای را به دست نخواهد آورد، باید گفت این هدف بهسادگی محقق نشده است.
در همین حال، وزارت دفاع آمریکا نیز درگیر برآورد خسارتهایی است که در جریان این جنگ متحمل شده است. تحقیقی از واشنگتنپست نشان داد که حملات ایران به ۲۱۷ سازه در ۱۵ پایگاه نظامی آمریکا در خاورمیانه آسیب وارد کرده است.
سیانان نیز در گزارشی جداگانه اعلام کرد که دستکم ۹ پایگاه آمریکا در بحرین، کویت، عراق، امارات متحده عربی و قطر بر اثر حملات ایران «بهطور قابلتوجهی آسیب دیدهاند». پیامد چنین خسارتهایی تنها به همان لحظه حمله محدود نمیشود؛ بازسازی این تأسیسات احتمالاً سالها زمان خواهد برد و میلیاردها دلار هزینه بر دوش واشنگتن خواهد گذاشت.
در کنار این خسارتهای زیرساختی، فشار بر ذخایر نظامی آمریکا نیز چشمگیر بوده است. بر اساس ارزیابی مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی، ایالات متحده در مرحله جاری جنگ با ایران، بین نیم تا ۶۰ درصد از موشکهای پدافندی پاتریوت خود را مصرف کرده است؛ رقمی قابلتوجه که حتی از میزان استفاده اوکراین از این موشکها در چهار سال جنگ با روسیه نیز فراتر میرود.
آمریکا همچنین یکسوم موشکهای تاماهاوک خود را در درگیری با ایران به کار برده است. صرفنظر از هزینههای مالی، تولید و جایگزینی هر دو نوع مهمات تا چهار سال زمان میبرد. معنای راهبردی این فرسایش روشن است: اگر ایالات متحده در صحنهای دیگر ناچار به اقدام نظامی شود، با توان رزمی بهشدت کاهشیافته وارد میدان خواهد شد. و در کنار همه این هزینهها، نباید تلفات انسانی را فراموش کرد.
تاکنون دستکم ۱۳ نظامی آمریکایی در این درگیریها کشته شدهاند و بیش از ۴۰۰ نفر زخمی شدهاند. خانوادههای آنان، بیش از هر کس دیگر، حق دارند تنها یک پرسش ساده را مطرح کنند: برای چه؟
فرسایش قدرت نرم آمریکا در نظم جهانی
شاید در نگاه نخست، سخن گفتن از هزینههای قدرت نرم در میانه چنین جنگی کمی حاشیهای یا حتی بیملاحظه به نظر برسد، اما این موضوع همچنان اهمیت خود را حفظ میکند و نمیتوان از کنار آن بهسادگی گذشت. وقتی کاخ سفید بدون برخورداری از اجماع داخلی و حمایت گسترده بینالمللی وارد جنگ میشود، توان اخلاقی و سیاسی خود را برای استناد به هنجارها، قواعد و نظم جهانی از دست میدهد؛ بهویژه زمانی که بخواهد در آینده قدرتی دیگر را به دلیل آغاز یک جنگ محکوم کند یا مسئول بیثباتی بینالمللی بداند.
در کنار این هزینه سیاسی و اعتباری، بحران انرژی نیز از راه رسیده است؛ بحرانی که اثر آن خیلی زود هم در زندگی روزمره مردم و هم در شریانهای اصلی اقتصاد جهانی نمایان شده است. قیمت بنزین در ایالات متحده نسبت به همین مقطع در سال گذشته نزدیک به نصف افزایش یافته و بهای گازوئیل، بهعنوان سوخت اصلی خودروهای تجاری، ۵۹ درصد بالا رفته است.
دلیل اصلی این جهش قیمتی روشن است: جنگ. بسته شدن تنگه هرمز، بازاری را تحت فشار قرار داده که پیش از این نیز با محدودیت عرضه روبهرو بود. همانطور که پیشتر اشاره کردهام، سنگینی این بحران در اروپا و آسیا حتی بیشتر احساس میشود؛ جایی که وابستگی به جریان پایدار انرژی، اقتصادها و خانوارها را در برابر چنین شوکهایی آسیبپذیرتر کرده است.
کشورهایی مانند پاکستان و فیلیپین برای مدیریت فشار فزاینده بحران انرژی، به ادارات دولتی دستور دادهاند هفته کاری خود را کوتاهتر کنند و حتی برخی دانشگاهها را برای کاهش مصرف انرژی تعطیل کردهاند. این وضعیت تنها به اقتصادهای کوچکتر محدود نمانده است؛ هند، پنجمین اقتصاد بزرگ جهان، نیز هفته گذشته از جمعیت ۱.۴ میلیارد نفری خود خواست مصرف سوخت را کاهش دهند و از خرید هراسان و شتابزده طلا خودداری کنند.
با وجود همه پیامدهای منفی وضعیت کنونی، به نظر میرسد سختترین بخش بحران هنوز از راه نرسیده است. قیمت انرژی تا همین مرحله نیز میتوانست بسیار بالاتر برود، اگر ایالات متحده صادرات نفت خود را افزایش نداده و همزمان از ذخایر راهبردی نفتیاش برداشت نکرده بود. چین نیز که در دورهای از کاهش تقاضای داخلی قرار دارد، بخشی از فشار بازار را با مصرف ذخایر عظیم نفتی خود مهار کرده است.
اما این تعادل بسیار شکننده است. اگر واشنگتن صادرات نفت خود را کاهش دهد، یا پکن بهجای تکیه بر ذخایر داخلی، بار دیگر با قدرت وارد بازار جهانی خرید نفت شود، قیمتها میتواند وارد چرخهای صعودی و کنترلناپذیر شود.در چنین سناریویی، این اقتصادهای کوچکتر و آسیبپذیرتر خواهند بود که بیشترین هزینه را پرداخت میکنند؛ کشورهایی که نه توان مالی کافی برای مهار شوک انرژی دارند و نه ذخایر راهبردی لازم برای عبور کمهزینه از بحران.
سایر کالاهای اساسی نیز اکنون با کمبودهای جدی روبهرو شدهاند؛ کمبودهایی که میتواند دامنهای از پیامدهای زنجیرهای را در سراسر اقتصاد جهانی به همراه داشته باشد. تنگه هرمز در شرایط عادی فقط گذرگاه عبور حدود یکپنجم نفت خام و گاز طبیعی جهان نیست؛ این آبراه حیاتی همچنین مسیر تأمین نزدیک به یکپنجم کود شیمیایی جهان و حدود یکسوم هلیوم مورد نیاز بازار جهانی نیز به شمار میرود. به همین دلیل، آثار بحران از حوزه انرژی فراتر رفته و به بخشهای حساس دیگری نیز سرایت کرده است.
از هماکنون، احتمال تشدید بحران جهانی غذا و کمبود نیمهرساناها در پیشبینیهای اقتصادی سال آینده لحاظ شده است؛ صنایعی که بخشی از تولید آنها به هلیوم وابسته است و هرگونه اختلال در عرضه آن میتواند پیامدهای گستردهای به دنبال داشته باشد. معنای این روند روشن است: هرچه بحران طولانیتر شود، هزینههای آن برای اقتصاد جهانی سنگینتر خواهد شد و فشار آن تنها به بازار انرژی محدود نخواهد ماند.
هزینه سنگین یک قمار اقتصادی
رشد اقتصاد جهانی از همین حالا نیز نشانههای آشکاری از کندی و لغزش را نشان داده است. صندوق بینالمللی پول در ماه آوریل پیشبینی خود از رشد اقتصاد جهان را از ۳.۴ درصد به ۳.۱ درصد کاهش داد؛ اما اگر امروز برآورد تازهای منتشر شود، احتمالاً ناچار خواهد بود یکبار دیگر این رقم را حدود یکسوم واحد درصد پایینتر بیاورد.
نگرانی اصلی این است که در صورت بازنگشتن عرضه انرژی به وضعیت عادی، رشد اقتصاد جهانی تا سال آینده به ۲ درصد سقوط کند؛ سناریویی که هر روز محتملتر از گذشته به نظر میرسد. اهمیت چنین رقمی زمانی روشنتر میشود که بدانیم از سال ۱۹۸۰ تاکنون، اقتصاد جهان تنها چهار بار رشدی کمتر از ۲ درصد را تجربه کرده است.
از سوی دیگر، جهان از سال ۱۹۵۰ فقط دو بار با رکود واقعی جهانی روبهرو شده است: نخست در بحران مالی جهانی سال ۲۰۰۸ و سپس در دوران همهگیری کووید-۱۹ در سال ۲۰۲۰. اگر جنگ ایران نیز در کنار این دو شوک بزرگ و پیشبینینشده قرار گیرد، پیامد آن برای ترامپ و ایالات متحده چیزی کمتر از یک گلبهخودی تاریخی نخواهد بود.
هزینههای این جنگ تنها به میدان نبرد، اقتصاد جهانی یا بازار انرژی محدود نمیشود؛ ائتلافهای آمریکا نیز از پیامدهای آن بینصیب نماندهاند. ترامپ از متحدان اروپایی عضو ناتو خواست برای بازگشایی اجباری و مینروبی تنگه هرمز به کاخ سفید کمک کنند. اما زمانی که روشن شد هیچ حمایت جدیای در راه نیست، اصل درخواست کمک را انکار کرد؛ اقدامی که خود نشانهای از شکاف عمیق میان واشنگتن و متحدان سنتیاش بود.
در همین فضای پرتنش، فریدریش مرتس، صدراعظم آلمان، که معمولاً به صراحتگویی تند شهرت ندارد، گفت ایالات متحده از سوی ایران «تحقیر» شده است. این اظهارنظر ترامپ را بهشدت خشمگین کرد و رابطهای را که پیش از آن نیز زیر فشار اختلافات سیاسی و راهبردی قرار داشت، بیش از گذشته تیره ساخت.
در خلیج فارس، کشورهایی که پیشتر از ایالات متحده برای ایجاد پایگاههای نظامی در خاک خود استقبال کرده بودند، اکنون با پرسشی تلخ روبهرو شدهاند: چرا باید داوطلبانه خود را به هدفی آشکار در برابر حملات احتمالی تبدیل میکردند؟ قطر نمونه روشنی از همین وضعیت است. این کشور احتمالاً به چندین سال زمان نیاز خواهد داشت تا تولید گاز طبیعی خود را به سطح پیش از جنگ بازگرداند و پیشبینی میشود اقتصاد آن در سال جاری ۸.۶ درصد کوچکتر شود.
در سوی دیگر، متحدان آسیایی آمریکا نیز که توان محدودی برای جذب شوکهای راهبردی و اقتصادی دارند، با نگرانی به رفتار واشنگتن نگاه میکنند. پرسش اصلی برای آنان این است که آیا ایالات متحده در حال تبدیل شدن به بازیگری یاغی در نظام بینالملل است یا همچنان میتوان آن را شریک قابل اتکایی دانست.
اما دشمنان آمریکا این جنگ را از زاویهای کاملاً متفاوت میبینند. چین احتمالاً از فرسایش توان نظامی آمریکا، کشیده شدن ارتش این کشور به جبههای پرهزینه و تضعیف موقعیت راهبردی واشنگتن خشنود است. روسیه نیز تا اینجا بهعنوان یکی از برندگان روشن این درگیری ظاهر شده است؛ کشوری که از زمان آغاز جنگ، درآمد ماهانه نفتی خود را دو برابر کرده است.
دو برابر کردن قمار جنگ، همچنان یکی از گزینههایی است که ترامپ آشکارا درباره آن سخن گفته و به آن اندیشیده است. اما چنین تصمیمی اکنون بیش از هر زمان دیگری پرهزینه و پرریسک به نظر میرسد؛ زیرا منافع احتمالی آن مبهمتر از گذشته است و درد و هزینهای که به همراه میآورد، میتواند بسیار سنگینتر باشد.
در چنین شرایطی، دیپلماسی منطقیترین و کمهزینهترین مسیر برای خروج از بحران به نظر میرسد. اما همین گزینه، پرسشی اساسی را پیش روی واشنگتن قرار میدهد: اگر قرار بود راهحل نهایی از مسیر مذاکره و دیپلماسی بگذرد، اساساً چرا جنگ آغاز شد؟ این پرسش، دوباره نگاهها را به نشست هفته گذشته ترامپ با شی جینپینگ بازمیگرداند. اگر شما بهجای رهبر چین بودید، آیا واقعاً تمایل داشتید رقیب بلندمدت اصلی خود را درست در لحظهای که در حال ارتکاب یک اشتباه فاجعهبار است، متوقف کنید؟ پاسخ، احتمالاً منفی است.