«جنگ رمضان» و منازعه بر سر اورانیوم ایران
«جنگ رمضان» را باید مرحلهای جدید از تقابل میان دو الگوی متفاوت نظم بینالمللی دانست؛ از یک سو نظم هژمونیک غربمحور که امنیت را در انحصار قدرتهای بزرگ تعریف میکند، و از سوی دیگر الگوی مقاومت راهبردی که بر حق استقلال فناورانه، بازدارندگی بومی و نفی سلسلهمراتب امنیتی جهانی تأکید دارد.
تحولات اخیر منطقه که در ادبیات رسانهای و تحلیلی با عنوان «جنگ رمضان» توصیف میشود، صرفاً یک رویارویی نظامی محدود میان ایران، اسرائیل و ایالات متحده نیست، بلکه بخشی از یک پروژه بلندمدت بازآرایی نظم امنیتی خاورمیانه با محوریت مهار قدرت راهبردی جمهوری اسلامی ایران تلقی میشود؛ پروژهای که ابومحمد عسگرخانی سالها پیش آن را در قالب «رژیمهای حقوقی نرم» و «فرآیند مهار تدریجی جمهوری اسلامی» تبیین کرده بود. از منظر عسگرخانی، هدف نهایی واشنگتن صرفاً توقف غنیسازی یا محدودسازی فعالیتهای فنی هستهای ایران نبود، بلکه تبدیل ایران به بازیگری کنترلشده در چارچوب نظم امنیتی غربمحور محسوب میشد؛ نظمی که در آن، توان بازدارندگی مستقل ایران ـ اعم از موشکی، پهپادی، دریایی و هستهای ـ باید بهتدریج مستهلک میشد.
در این چارچوب، درخواست آمریکا و اسرائیل برای «تحویل ذخایر اورانیوم غنیشده ایران» را نمیتوان صرفاً یک مطالبه فنی یا نظارتی در چارچوب آژانس بینالمللی انرژی اتمی دانست، بلکه این مطالبه بخشی از راهبرد خلع ظرفیت بازدارندگی ایران در مرحله پسابرجامی است. در حقوق بینالملل هستهای، مالکیت مواد هستهای غنیشده بخشی از حاکمیت فناورانه دولتها محسوب میشود و هیچ قاعده آمرهای در نظام حقوق بینالملل وجود ندارد که کشوری را به واگذاری دائمی ذخایر راهبردی خود ملزم کند؛ مگر آنکه در نتیجه شکست نظامی، اشغال یا توافقات تحمیلی پساجنگ قرار گیرد. به همین دلیل، طرح مسئله انتقال یا تحویل اورانیوم ایران، بیش از آنکه واجد ماهیت حقوقی باشد، حامل منطق ژئوپلیتیکی «خلع قدرت» است.
ابومحمد عسگرخانی از نخستین نظریهپردازانی بود که برجام را نه یک توافق صرف هستهای، بلکه آغاز یک «فرآیند چندمرحلهای مهار» توصیف میکرد؛ فرآیندی که به تعبیر او از «برجام ۱» آغاز و سپس به «برجام موشکی»، «برجام منطقهای» و نهایتاً مهار ساختار قدرت جمهوری اسلامی منتهی میشد. آنچه امروز در قالب فشار برای محدودسازی چرخه سوخت، کنترل ذخایر اورانیوم و نظارت فراتر از پادمان مطرح میشود، در حقیقت تحقق همان سناریویی است که عسگرخانی درباره آن هشدار داده بود؛ یعنی انتقال تدریجی ایران از موقعیت «قدرت آستانهای» به وضعیت «وابستگی امنیتی».
در این میان، شهید سید ابراهیم رئیسی را باید یکی از مهمترین چهرههایی دانست که در برابر الگوی «توافق در برابر خلع ظرفیت» ایستادگی کرد. سیاست دولت او مبتنی بر اصل «خنثیسازی تحریم» بهجای «تعلیق توان راهبردی» بود و همین مسئله موجب شد پرونده هستهای ایران از چارچوب صرفاً دیپلماتیک خارج و به بخشی از دکترین امنیت ملی جمهوری اسلامی تبدیل شود. در دوره رئیسی، ایران توانست همزمان با توسعه مناسبات شرقی، سطح غنیسازی و ظرفیت فنی خود را افزایش دهد و این پیام را به غرب منتقل کند که «فشار اقتصادی الزاماً به فروپاشی راهبردی منجر نخواهد شد».
در کنار این رویکرد، نقش چهرههایی چون امیرعبداللهیان نیز در بازتعریف دیپلماسی منطقهای ایران اهمیت ویژهای داشت. دیپلماسی منطقهمحور و پیوندزدن پرونده هستهای با موازنههای ژئوپلیتیکی خاورمیانه، موجب شد ایران از موقعیت «متهم امنیتی» به بازیگری تبدیل شود که بدون مشارکت آن، هیچ نظم پایداری در منطقه شکل نمیگیرد. همین مسئله، آمریکا و اسرائیل را به سمت راهبرد «فشار ترکیبی» سوق داد؛ راهبردی متشکل از جنگ روانی، عملیات امنیتی، فشار اقتصادی، تهدید نظامی و تلاش برای مشروعیتزدایی حقوقی از برنامه هستهای ایران.
در بُعد حقوق بینالملل، رفتار آمریکا با یک تناقض بنیادین مواجه است. واشنگتن از یک سو مدعی دفاع از رژیم عدم اشاعه است، اما از سوی دیگر خود با خروج یکجانبه از برجام ـ که به موجب قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیت تأیید شده بود ـ اصل «وفای به عهد» و تعهدات بینالمللی را نقض کرد. بنابراین، مطالبه تحویل اورانیوم ایران از سوی دولتی که خود ناقض توافق هستهای بوده، از منظر حقوقی با بحران مشروعیت مواجه است. افزون بر این، اسرائیل که اصلیترین محرک فشار علیه برنامه هستهای ایران محسوب میشود، اساساً عضو NPT نیست و دارای زرادخانه اعلامنشده هستهای است؛ وضعیتی که نشاندهنده دوگانگی ساختاری در نظام عدم اشاعه جهانی است.«جنگ رمضان» در واقع نشان داد که بحران هستهای ایران دیگر صرفاً یک مناقشه فنی درباره درصد غنیسازی نیست، بلکه به نقطه تلاقی سه مؤلفه تبدیل شده است: بازدارندگی راهبردی، نظم ژئوپلیتیکی خاورمیانه و مشروعیت حقوقی قدرت در نظام بینالملل. از این منظر، نزاع اصلی نه بر سر چند سانتریفیوژ یا میزان ذخیره اورانیوم، بلکه بر سر این پرسش بنیادین است که آیا ایران میتواند بهعنوان یک قدرت مستقل آستانهای در نظم آینده منطقه باقی بماند یا باید در چارچوب معماری امنیتی مطلوب آمریکا و اسرائیل بازتعریف شود.
تحولات اخیر همچنین نشان داد پیشبینی عسگرخانی درباره تبدیل «قوانین نرم» به ابزار جنگ ژئوپلیتیکی تا چه اندازه دقیق بوده است. FATF، تحریمهای ثانویه، مکانیسم ماشه، رژیمهای کنترلی صادرات و فشار برای محدودسازی فناوری هستهای، همگی بخشی از همان ساختار حقوقی ـ امنیتی هستند که بهظاهر غیرنظامیاند اما در عمل کارکرد راهبردی دارند. در این میان، مقاومت ایران در برابر تحویل ذخایر اورانیوم و حفظ چرخه سوخت، صرفاً یک تصمیم فنی نیست، بلکه دفاع از حق حاکمیت فناورانه و جلوگیری از استحاله تدریجی قدرت ملی تلقی میشود.
بدینترتیب، «جنگ رمضان» را باید مرحلهای جدید از تقابل میان دو الگوی متفاوت نظم بینالمللی دانست؛ از یک سو نظم هژمونیک غربمحور که امنیت را در انحصار قدرتهای بزرگ تعریف میکند، و از سوی دیگر الگوی مقاومت راهبردی که بر حق استقلال فناورانه، بازدارندگی بومی و نفی سلسلهمراتب امنیتی جهانی تأکید دارد. در مرکز این تقابل، پرونده هستهای ایران دیگر یک پرونده صرفاً فنی نیست؛ بلکه به نماد منازعه بر سر جایگاه ایران در هندسه قدرت جهانی تبدیل شده است.