برای روز فردوسی و کمکاری سینما / میتوانیم شاهنامه را زنده کنیم
این یادداشت با اشاره به ساختار دراماتیک شاهنامه، آن را همتراز آثار کلاسیک نمایشی جهان توصیف میکند
روزنامه اعتماد در یادداشتی نوشت: روزی نبود که در این سرزمین، نقال بر سکوی میدان نمیایستاد. طومار میگشود و صدای بلندش از کوچه پسکوچهها میپیچید. مردم کوچه و بازار نانوا، بقال، کودک و پیر گرد میآمدند تا «رستم و سهراب» را بشنوند. شاهنامه در متن زندگی بود. اسطوره، آنچنان با روح جمعی گره خورده بود که کسی نمیپرسید: «این داستان مال کیست؟!» میدانستند مال خودشان است؛ مال همهشان.
آن روزها، شاهنامه فقط یک کتاب نبود. بخشی از هستیشناسی یک ملت بود. معنای بودن را تعریف میکرد: جلوه اصیلی از ایرانی بودن یعنی با سیاوش گریستن، با رستم جنگیدن، با فریدون دادگری را آموختن. جامعهشناسان این را «همبستگی مکانیکی» مینامند؛ همان پیوندی که با روایتهای مشترک، تاروپود یک جمع را میبافد. بیتردید با ارج نهادن به روایتهای خلاق و هموار کردن مسیر تولیدات نو و روزآمد هنری، فرهنگ و ارزشهای میراث حکمی و ادبی این سرزمین را از خطر موزهای شدن نجات خواهیم داد.
اما عوض شدیم. جامعه از «مکانیکی» به «ارگانیک» قدم گذاشت. تخصصی شدیم، فردی شدیم و شاهنامه را گذاشتیم در قفسه موزهها. دیگر نقالی نیست. پردهخوانی به تماشا تبدیل شد. اسطورهها از متن زندگی به حاشیه کتابخانهها تبعید شدند.
و سینما؟ سینما که میتوانست دوباره جان ببخشد... سینما خواب ماند!
در تاریخ سینمای ایران، هر چند هرازگاهی به شاهنامه پرداخته شد، اما بسیار کم است. آنقدر کم که انگار نه بر گنجی نشستهایم که بر ویرانهای و این سوال را پیش میکشد: چرا؟ مگر شاهنامه فقط رستم و سهراب و اکوان دیو است؟ نه، عمقش از این حرفها بیشتر است.
شاهنامه فقط حماسه و غرور نیست. پر است از حکمت، از معنویت، از شعور. از آن حرفهایی که آدم امروز سرش را به دیوار میزند تا پیدا کند، ولی فردوسی قرنها پیش، لابهلای بیتهایش جایش داده. این را هم باید گفت: غیر از آن جنبههای غرورآفرین هنری و زیباشناسانه، شاهنامه یک سفره پهنِ حکمت است برای هر تشنهای. چرا به آن نگاه نمیکنیم؟
سینماگرِ پنهان در کلمات فردوسی، آن پیرمرد آزاده توس، مسوولیتی بر دوش خود حس میکرد: زنده نگه داشتن فرهنگ و هویت این سرزمین. نه از سرِ تعصب که از سر عشق. او در تنهایی خود سی سال رنج برد تا «عجم را زنده کند به پارسی» . روح معنویاش در تکتک ادبیات جاری است. همانطور که در دیباچه، پیش از هر سخنی، کوه و دشت و سپیده را چنان میچیند که گویی دوربین را دست گرفته. «قاب» میشناسد. «نما» میشناسد. «حرکت دوربین» را بلد است. داستان سیمرغ را نگاه کنید. نوزادی سپیدمو، زال، روی سنگهای داغ کوه البرز رها شده. مه، قله را پوشانده. ناگهان سیمرغ از میان ابرها فرود میآید. با چنگالهایش نوزاد را از روی آن سنگ برمیگیرد. سپس با شتاب به سوی البرز کوه پرواز میکند. او را به لانه میبرد، به میان جوجههایش تا بپرورد و تمام این صحنه، با آن موهای سفیدِ کودک که در باد و مه میدرخشد، چنان تجسم بصری قدرتمندی دارد که گویی فردوسی دوربین را دست گرفته و نما به نما چیده است. این ظرفیتِ دکوپاژ است. قرنها پیش نوشته شده! حتی پیش از دوران حمله مغول...و نبرد رستم و سهراب. آن تراژدی بیبازگشت . دو باره اسبان را به هم زدند. به کشتی گرفتند. سهراب، جوان، رستم را از جای برکند و بر زمین کوبید. بر سینهاش نشست. خنجر کشید. نزدیک بود سر پدر را از تن جدا کند. اما رستم فریاد زد که آیین کشتی جز این است. سهراب، ناآشنا به نیرنگ، رهایش کرد. بار دیگر به کشتی گرفتند. اینبار رستم، پیلتن، سهراب را بر زمین زد. خنجر بر کشید. سینهاش را از هم بدرید.
سهراب بر خاک افتاد. جامه از سینه درید. نشان مهرهها را دید. پدر و پسر همدیگر را شناختند. رستم بیدارو ماند. کاووس نوشدارو را دریغ کرد. گودرز دیر رسید. سهراب در آغوش پدر جان داد.این دکوپاژِ تراژدی است. فردوسی آن را چنین تنظیم کرده: کشتی گرفتن، بر زمین زدن، خنجر کشیدن، سینه را دریدن، مهره دیدن و در نهایت، پدر بیداروی پیکر پسر در آغوش... .
این فقط شعر نیست. این میزانسن است. این کادربندی است
از هر زاویه که به شاهنامه بنگریم حماسی، عاشقانه، روانشناختی، سیاسی، معنوی یک فیلمنامه تمامعیار پیش رو داریم. «ضحاک» یک تریلر سیاسی است با جلوههای ویژه مارهای شانه. «بیژن و منیژه» یک درام عاشقانه با روح حماسی... «سیاوش» یک پرونده قضایی شرمآور از بیعدالتی. «زال و رودابه» قصه عشقی که از تابوی نژاد عبور میکند...و نکته شگفتانگیز، دیالوگهاست. شخصیتهای شاهنامه مدام با هم حرف میزنند، استدلال میکنند، قانع میشوند، قانع نمیشوند. دادگاه سیاوش، پرسش و پاسخهای رستم و اسفندیار، گفتوگوی فریدون با ضحاک. این یعنی آن «خرد ارتباطی» که در نظریههای مدرن به عنوان راه نجات از بحران معنا معرفی شده. پیش از آنکه فیلسوفان هشدار بدهند که انسانِ امروز در برج عاجِ تنهایی خود حبس شده، فردوسی نمایش داده بود که گفتوگو، تنها پلی است که میتواند جهانهای متفاوت را به هم نزدیک کند. پس شاهنامه فقط تصویر نیست؛ گفتوگو هم هست و در سینما، تصویر و گفتوگو با هم معنا مییابند.
جهان دیگران چیست و با زندگی شکسپیر چه کردند؟
این قصه فقط مال ما نیست. برویم به آن سوی آبها. شکسپیر را ببینید. نمایشنامهنویسی که قرنها پیش در انگلستان میزیست. آثارش بارها و بارها اقتباس شده نه فقط در تئاتر که در سینما. کارگردانانی از شرق و غرب: کوروساوای ژاپنی که «سریر خون» را از دل «مکبث» درآورد، اورسن ولز که چندین فیلم از روی شکسپیر ساخت، حتی لورنس الیویه و کنت برانا. غربیها چنان به این گنج چنگ زدند که جای تردید نمانده است.
و حتی از خودِ زندگی شکسپیر هم فیلم ساختند. «شکسپیر عاشق» را ببینید؛ پر از رویا و خیالپردازی نه مستند تاریخنگار و تازه به «همنت» رسیدهاند؛ گویی شکسپیر را از نو زاده شد! این یعنی برایشان شکسپیر آنقدر مهم است که حتی خیالِ زندگی شخصیاش را هم روی پرده میبرند.
حالا یک چیز دیگر هم بگویم، با همین لحن صمیمی: کشورهایی هستند که قدمت تاریخ و فرهنگشان به پای ما هم نمیرسد، نه در این حرفها تعارف نداریم، اما امروز چنان اسطوره میسازند و حماسه میآفرینند که آدم میماند. از دلِ یک افسانه کوتاه، یک حماسه جهانی درمیآورند. برایشان مهم نیست که چند درصدش «واقعیت» دارد؛ مهم این است که میشود روایت کرد. ما اما با این همه گنج، نشستهایم و تماشا میکنیم که دیگران از هیچ، حماسه میسازند.
حالا بپرسیم: ما چه کردیم؟ زندگی فردوسی خودش یک حماسه است. پیرمردی از توس، سی سال بر درخت تنهایی نشست، از باغ جانِ خود بار داد. بعد از مرگش، چه بر او گذشت؟ همین زندگی سرشار از ظرفیتهای دراماتیک برای سینما، تئاتر، سریال و... اما گویی ما از عظمت این زندگی دراماتیک فرار میکنیم.
حرف آخر؛ از تماشا به کارگردانی
ما دیگر نقال نداریم. آن کارکرد، با آن روح جمعی، دیگر تکرار نمیشود. اما یک رسانه قدرتمندتر داریم: سینما. ابزاری که میتواند سیمرغ را در آسمان هزار ساله مخاطب امروز به پرواز درآورد. همچنین میتواند زندگی خودِ فردوسی را با آن رنج سی ساله، با آن آزادگی، با آن روح معنوی به تماشای جهانیان بگذارد. چند فیلم از زندگی شکسپیر ساخته شده؟ یکیاش اسکار گرفت. ما با این همه قحطی سوژه دراماتیک، باز هم به فردوسی پشت کردهایم.
چه کسی جرات میکند؟ سرمایهگذار کجاست؟ فیلمنامهنویس جوان که شاهنامه را از زاویه امروز میخواند، کجا پشت میز کارگردانی مینشیند؟ روز فردوسی، فقط یادبود نباشد. یک آغاز باشد. آغاز نقالی نوین با دوربین.
فردوسی «عجم را زنده کرد» به پارسی. ما نیز میتوانیم «شاهنامه را زنده کنیم» به تصویر. اگر تنها یک جرقه باشد، کافی است. شعله برمیافروزد.