از تاکتیک «سان تزو» ترامپ تا انسجام استراتژیک ایرانی
«نظریه مرد دیوانه» که واشنگتن در دوره ی ترامپ به کار بست، نه امنیت آورد و نه ثبات؛ تنها جنونِ سیاست کنونی آشکار شد.
کتاب «هنر جنگ» سان تزو، یکی از غنیترین آثار استراتژیک از دل تاریخ پربار چین بزرگ، همواره منبع الهام برای فرماندهان و سیاستمداران بوده است. اخیراً بحثی مطرح شده مبنی بر اینکه دونالد ترامپ رفتارهای متناقض و تغییر موضعهای سریع خود را از این کتاب الگوبرداری میکند. اما آیا واقعاً میتوان «تعویض هرچندساعتهٔ حرف» را با «فریب هوشمندانه و حسابشده در جنگ» یکی دانست؟ این یادداشت تحلیلی میکوشد تا با نقد این ادعا، تفاوت بنیادین میان تاکتیک هدفمند و ناهماهنگی مزمن را روشن کند و در ادامه، شکست عملی سیاست ترامپ در قبال ایران و ناکارآمدی ساختار بینالمللی را بررسی نماید.
چوپان دروغگو، نه سان تزو
«هنر جنگ» بیگمان بر نقش فریب و تغییر تاکتیک برای گیج کردن دشمن تأکید دارد، اما این آموزهها همیشه در چارچوب یک استراتژی منسجم، اهداف مشخص و ارزیابی هزینه-فایده ارائه شدهاند. کاری که ترامپ انجام میدهد: تغییر موضعهای ناگهانی، متناقض و اغلب بدون پشتوانه ی تحلیلی؛ نه تنها یادآور تعالیم سان تزو نیست، بلکه بیش از هر چیز تداعیکننده ی داستان «چوپان دروغگو» است؛ جایی که تکرار دروغ و حرفهای بیثبات، سرانجام به فرسایش کامل اعتماد جهانی میانجامد. نتیجه این رفتار، نه گیج شدن دشمن، که از دست رفتن اعتبار خود فرد و غیرقابل پیشبینی شدنِ افراطیِ بازیگر است. تفاوت میان «فریب هوشمندانه در جنگ» و «ناهماهنگی مزمن در سیاست» کاملاً روشن است.
نظریه مرد دیوانه در عمل: شکستی آشکار
«نظریه مرد دیوانه» که واشنگتن در دوره ی ترامپ به کار بست، نه امنیت آورد و نه ثبات؛ تنها جنونِ سیاست کنونی آشکار شد. گزارشها نشان میدهند: پس از تهدیدهای متعدد ترامپ، واشنگتن آنچه را «محاصره دریایی» تنگه هرمز میخواند به اجرا گذاشت و هزاران نظامی به منطقه اعزام کرد؛ با این حال، هیچ یک از این تهدیدها به باز شدن تنگه هرمز منجر نشد. این در حالی است که تنگه ی هرمز پیش از حملات مشترک آمریکا و اسرائیل باز بود! به عبارت دیگر، نه تنها تهدیدهای توخالی به نتیجه نرسید، بلکه شرایط را بدتر از قبل کرد.
برای درک مکانیسم این شکست، میتوان به یک صحنه ی ساده اما گویا در فرهنگ عامه اشاره کرد: بستنیفروشهای استانبول که با حرکات سریع و شوخیهای تکراری و اعصاب خُردکُن، بستنی را جلو و عقب میبرند و سرانجام -پس از یک نمایش تمامشده- آن را به دست مشتری میدهند. اما تفاوت بزرگ در اینجاست: آن بستنیفروش در نهایت به قول خود عمل میکند و لبخند را به همراه بستنی تقدیم میکند، اما سیاست «مرد دیوانه» در واشنگتن حتی آن بستنی نمادین را هم به دست مشتری نمیدهد! در اینجا، «مشتری» همان افکار عمومی، متحدان و حتی طرف مقابل (ایران) است که بعد از مدتی متوجه میشود تمام آن حرکات نمایشی هیچ نتیجه ی ملموسی به جز خستگی و بیاعتمادی ندارد. روزنامه «دیفنس نیوز» در تحلیلی نوشت: «دیپلماسی پرهیاهو و توخالی ترامپ، نه تنها فرصتهای توافق میان واشنگتن و تهران را تضعیف کرده است، بلکه اعتبار خود ترامپ را هم کاهش داده است.» وقتی یک دلقک را رئیسجمهور میکنید، انتظار چنین سیرکی را هم باید داشته باشید.! تشبیه به بستنیفروش استانبولی نیز از این جهت دقیق است که آن بازیگر خیابانی دستکم قوانین سرگرمی را رعایت میکند: پس از پایان نمایش، محصول را تحویل میدهد. اما ترامپ در قامت یک سیاستمدار، هم نمایش بیحاصل اجرا میکند و هم وعدههای تحویل «بستنی امنیت یا توافق» را ناقص میگذارد. آنچه از ترامپ میبینیم، واکنشهای لحظهای، فاقد چشمانداز و اغلب متناقض است که نتیجهاش نه دستاورد استراتژیک، که کاهش سرمایهی دیپلماتیک آمریکا و تقویت بدبینی متحدان و دشمنان نسبت به هرگونه تعهد آمریکایی بوده است. این همان مسئله ایست که دیپلمات های صادق و حرفه ای ما در خلال مذاکرات بایستی به آن توجه داشته باشند. عده ای می پرسند پس آیا باید میز مذاکره را تزک کرد؟! قطعا خیر! ایران هیچگاه میز مذاکره را ترک نکرده؛ اما توجه به همین نکته کوچک، ضامن گرفتن ضمانت های کافی پشت میز مذاکره استکه دیپلمات های ایرانی، با تجره کافی به آن واقفند.
سازمان ملل در برابر قلدری قدرت ها؛ غایب یا ناتوان؟
اما سازمان ملل هم در برابر این وضعیت کاری نمیکند. چرا سازمان ملل متحد ایجاد شد؟ چون قرار بود صلح را تضمین کند و استفاده از نیروی نظامی فقط در جایی که برای حفظ صلح ضروری است، مجاز باشد. امروز سازمان ملل به موضوع تمسخر ملت ها تبدیل شده است. واقعیت این است که چه کسی جلوی آمریکاییها در عراق را گرفته است؟ چه کسی جلوی روسیه در اوکراین را گرفته است؟ چه کسی جلوی آمریکاییها را در جنگ های اخیر علیه ایران گرفته است؟ چه کسی جلوی آمریکاییها، در ونزوئلا را گرفته است؟! فقدان مکانیزمهای الزامآور و وتوهای دائمی در شورای امنیت، سازمان ملل را از نهادی که قرار بود ضامن صلح باشد، به صحنهای برای گفتوگوهای بیاثر و بی نتیجه به نفع ملت ها تبدیل کرده است. پس به کار بستن نادرست و مبتذل آموزههای عمیقی مانند «هنر جنگ» برای توجیه رفتارهای ناهماهنگ و آشفته، نه تنها به درک درست از استراتژی کمکی نمیکند، بلکه خطر نرمالسازی «سیاست چوپان دروغگو» را افزایش میدهد. ترامپ با رفتار متناقض خود - از تهدید نظامی بدون پشتوانه تا عقبنشینیهای ناگهانی- نشان داد که «نظریه ی مرد دیوانه» بیش از آنکه تاکتیکی هوشمندانه باشد، بازتاب آشفتگی درونی و فقدان انسجام است: درست مانند بستنیفروشی که تمام حرکات فریبنده را انجام میدهد، اما در پایان خبری از بستنی در دست مشتری نیست. در این میان، سازمان ملل نیز به دلیل ساختار ناکارآمد خود، نتوانسته است مانع از تکرار الگوهای قلدری قدرتهای بزرگ شود. آنچه امروز بیش از هر چیز مورد نیاز است، بازتعریف نظم بینالمللی بر پایه ی پاسخگویی و اعتبار متقابل است، نه مانورهای تبلیغاتی که تنها حاصلش سیرکی بی مزه بیش نیست!