چگونه با آمریکا یاغی کنار بیاییم؟
استفان والت سیاست خارجی آمریکا در دوره ترامپ را رویکردی غارتگرانه و مبتنی بر بازی جمعصفر توصیف میکند که با استفاده از تعرفهها، فشار امنیتی و مطالبه وفاداری از متحدان، اعتماد بینالمللی را فرسایش میدهد. او این رفتار را در برخی ابعاد مشابه دولتهای یاغی میداند. همچنین به تناقض فشار بر متحدان و همزمان تضعیف توان آنها اشاره میشود. در نهایت، کشورها با موازنهسازی، تنوعبخشی، مخالفت و تعویق تعهدات در برابر این سیاست واکنش نشان میدهند.
فرارو- در جدیدترین قسمت از برنامه « FP Live» استفان والت درباره مقاله اخیر خود در این زمینه با من ( راوی آگراوال) گفتگو کرد.
به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن پالیسی، آنچه در ادامه آمده، متن خلاصهشده و با ویرایش جزئی این گفتوگو است.
راوی آگراوال: شما آمریکا تحت رهبری ترامپ را غارتگر یا حتی یک کشور یاغی خواندهاید. توضیح دهید که منظورتان چیست؟
استفان والت: آنچه من از «رویکرد غارتگرانه» در دوره دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ میگویم این است که ایالات متحده عملاً در حال پیگیری یک منطق «برد-باخت» یا «صفر-جمع» در تمامی روابط خارجی خود است. این رویکرد را میتوان بهوضوح در سیاستهای تعرفهای مشاهده کرد؛ جایی که از تهدید به اعمال تعرفه بهعنوان ابزار فشار برای گرفتن امتیازات اقتصادی از سایر کشورها استفاده میشود.
همچنین در تهدیدهای مکرر به کاهش یا لغو چتر امنیتی آمریکا؛ اگر شرکا مطابق خواستههای واشنگتن عمل نکنند، این منطق آشکار است. در کنار اینها، انتظار از متحدان برای حضور در کاخ سفید و نمایش آشکار وفاداری و همراهی سیاسی نیز بخشی از همین الگوست. نمونه دیگری از این نگاه، طرحها و تمایلات مرتبط با گرینلند است؛ سرزمینی که اساساً متعلق به ایالات متحده نیست، اما به نظر میرسد این واقعیت در چارچوب نگاه ترامپ چندان تعیینکننده تلقی نمیشود. بنابراین، این ایده که ایالات متحده ممکن است منافع مشترکی با دیگران داشته باشد و ما روابط سودمند متقابل را اتخاذ کنیم، تا حد زیادی برای یک هژمون غارتگر بیگانه است. شعار راهنمای آنها این است: «آنچه مال من است مال من است، و آنچه مال توست قابل معامله است.»
راوی آگراوال: هر زمان که درباره غارتگری صحبت میکنیم، من تمایل دارم کلمه «برهنه» را اضافه کنم. زیرا یک چیز این است که با مبادلهگری به اهداف خود برسیم، که همه ما در سطحی این کار را میکنیم یا سعی کنیم معامله بهتری انجام دهیم، که همه ما در سطحی آن را میخواهیم. اما روش ترامپ به نظر میرسد به شدت برهنه است، به طوری که همه در مورد آن صحبت میکنند.
استفان والت: این رویکرد ابعاد دیگری نیز دارد که نباید نادیده گرفته شود. هرچند در ظاهر، پذیرش آن از سوی برخی بازیگران بینالمللی بهصورت آشکار و حتی تا حدی همراه با رضایت دیده میشود، اما پیامدهای عمیقتری در سطح اعتماد جهانی بهدنبال دارد. در عمل، چنین سیاستی به فرسایش تدریجی اعتماد نسبت به تعهدات ایالات متحده منجر میشود. به بیان دیگر، این تصور در میان سایر کشورها تقویت میشود که آمریکا الزاماً به وعدهها و توافقهای خود پایبند نخواهد ماند.
بخش دوم این رویکرد، ماهیتی عمیقاً متناقض دارد؛ تناقضی که متحدان و شرکای ایالات متحده را در وضعیتی تقریباً غیرقابلمدیریت قرار میدهد. از یکسو، واشنگتن از متحدان خود انتظار دارد سهم بیشتری از هزینههای دفاعی و امنیتی را بر عهده بگیرند و از سوی دیگر، همین کشورها با فشارهای اقتصادی و اعمال تعرفههای سنگین مواجه میشوند؛ اقداماتی که به اقتصاد آنها آسیب میزند و در عمل توان مالی و سیاسیشان برای افزایش مشارکت دفاعی را تضعیف میکند.
راوی آگراوال: اما آیا آمریکا واقعاً یک «کشور یاغی» است؟ شما چگونه آن را تعریف میکنید، زیرا این اصطلاحی است که فکر میکنم معمولاً برای کشورهایی مانند کره شمالی استفاده میکنیم، درست است؟
استفان والت: این اصطلاح در واقع یک واژه تخصصی در ادبیات سیاست خارجی دهه ۱۹۹۰ بود؛ دورهای که کشورهایی مانند لیبی، کره شمالی و عراق در چارچوب «دولتهای یاغی» طبقهبندی میشدند. در آن زمان، این کشورها عمدتاً بهعنوان بازیگرانی توصیف میشدند که نسبت به هنجارها و قواعد بینالمللی بیاعتنا هستند. همچنین، آنها بهعنوان تهدیدی برای صلح و امنیت منطقهای در نظر گرفته میشدند؛ بازیگرانی خشمگین، تجدیدنظرطلب و متمایل به تغییر بنیادین نظم موجود. این مجموعه ویژگیها، اساس برچسبی بود که به آنها نسبت داده میشد.
اگر به دولت ترامپ در شرایط کنونی نگاه شود، بهزعم او بسیاری از همان ویژگیهایی که پیشتر برای «دولتهای یاغی» برشمرده میشد، در رفتار این دولت نیز قابل مشاهده است. در این چارچوب، بیمیلی نسبت به قوانین و نهادهای بینالمللی بهوضوح برجسته میشود. از سوی دیگر، این دولت صرفاً یک بازیگر ناراضی در نظام بینالملل تلقی نمیشود، بلکه در برخی موارد بهعنوان تهدیدی برای صلح و امنیت بینالمللی نیز توصیف میگردد؛ از جمله در شرایطی که اقدام به آغاز یا تشدید درگیریها با کشورهایی میکند که اساساً در وضعیت جنگی با ایالات متحده قرار ندارند و حتی گاه با کشورهایی که مذاکراتی برای جلوگیری از جنگ با واشنگتن در جریان دارند.
راوی آگراوال: اگر بخواهیم چند سال اخیر سیاست خارجی آمریکا را با دورههای پیشین آن مقایسه کنیم، چه تفاوتهای اصلی و معناداری قابل مشاهده است؟
استفان والت: تفاوت اصلی و چشمگیر این است که ایالات متحده عملاً تلاش برای «پنهانسازی قدرت سخت در لفافهای نرم» را کنار گذاشته است؛ همان سیاستی که سالها بهعنوان ترکیبی از قدرت و دیپلماسی دنبال میکرد. ایالات متحده همواره یک قدرت بزرگ و تعیینکننده بوده و در مقاطع مختلف، چه در برابر دشمنان و چه گاه در قبال متحدان، رویکردهای سختگیرانهای اتخاذ کرده است. اما بهویژه در رابطه با متحدان، این سختگیری معمولاً با نوعی تردید، احتیاط و ملاحظه همراه بوده است.
در گذشته، واشنگتن تلاش میکرد به نگرانیهای شرکای خود گوش دهد، تا حد امکان آنها را کاهش دهد و همزمان تصویر خود را بهعنوان یک نیروی مثبت در نظام بینالملل حفظ کند. این به معنای بیخطا بودن آمریکا نبود؛ برعکس، اشتباهات جدی و حتی اقدامات بسیار بحثبرانگیز در کارنامه آن وجود داشته است. اما این اقدامات معمولاً بهعنوان انحراف از هنجار تلقی میشدند.
راوی آگراوال: میخواهم به این بپردازم که سایر نقاط جهان چگونه میتوانند با یک ایالات متحدهای که آن را «غارتگر» یا «یاغی» توصیف میکنید، مواجه شوند و با آن کنار بیایند. شما اخیراً در یک یادداشت، شش راهبردی را تشریح کردهاید که کشورها در چنین شرایطی به کار میگیرند: موازنهسازی، همسویی با قدرت غالب ، دستکاری سیاسی، تنوعبخشی و کاهش ریسک، مخالفت یا «نه گفتن»، و همچنین بد جلوه دادن ایالات متحده. بدون ورود به جزئیات همه این رویکردها، شاید بهتر باشد بحث را از موازنهسازی آغاز کنیم. این راهبرد دقیقاً چگونه عمل میکند و در عمل چه معنایی پیدا میکند؟
استفان والت: حتی پیش از آغاز دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ نیز میتوان نشانههای این روند را مشاهده کرد؛ بهویژه در گسترش همکاری میان روسیه و چین که نوعی موازنهسازی در برابر قدرت ایالات متحده محسوب میشود. این الگو در پیوندهای رو به رشد میان کره شمالی و روسیه نیز قابل مشاهده است. در مجموع، این تحولات نشان میدهد که شماری از کشورها در حال همراستا شدن یا همکاری با یکدیگر هستند تا از تمرکز قدرت در دست ایالات متحده جلوگیری کنند و مانع از آن شوند که واشنگتن بهصورت یکجانبه بر نظم جهانی مسلط شود.
با این حال، حتی مجموع این کشورها در اغلب شرایط همچنان از نظر قدرت کلی قابل مقایسه با ایالات متحده و متحدانش نیستند. با وجود این، آنچه اهمیت دارد نه توازن کامل قدرت، بلکه شکلگیری الگوهایی از همکاری است که در میان بازیگرانی دیده میشود که نسبت به اقدامات آمریکا موضع انتقادی دارند. در مورد ایران و حوثیها، این همکاری در برخی مقاطع به شکل قابل توجهی اثرگذار بوده است؛ بهویژه اگر به پیامدهای اختلال در مسیرهای حیاتی مانند تنگه هرمز و دریای سرخ بر بازارهای جهانی انرژی توجه شود. در نهایت، این وضعیت نشان میدهد که حتی بازیگران نسبتاً ضعیف نیز میتوانند در صورت هماهنگی و همافزایی، ظرفیت اثرگذاری خود را افزایش دهند.
راوی آگراوال: یکی دیگر از گزینههایی که شما مطرح کردهاید، این است که کشورها بهسادگی در برابر فشارها «نه» بگویند یا در صورت لزوم دست به اقدام متقابل بزنند. در همین چارچوب، به نظر میرسد برخی رهبران سیاسی نیز از چنین رویکردی سود بردهاند؛ برای مثال، مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، پس از موضعگیری در برابر دونالد ترامپ، شاهد بهبود قابل توجهی در جایگاه و شانس انتخاباتی خود بوده است. همچنین گزارشهایی از کاهش یا توقف برخی همکاریهای نظامی و امنیتی در قالب ناتو در رابطه با حمایت از ایالات متحده برای باز کردن تنگه هرمز منتشر شده است.
استفان والت: همچنین وجود شرکای جایگزین بالقوه، یک مزیت واقعی برای کشورها محسوب میشود. بهعنوان مثال، توانایی دولت ترامپ برای اعمال فشار بر کشوری مانند عربستان سعودی بهمراتب محدودتر از توانایی آن در فشار آوردن بر یک کشور نسبتاً ضعیف در آمریکای لاتین است. در واقع، مسئله «نه گفتن» به این برمیگردد که اغلب کشورها تمایلی ندارند وارد تقابل مستقیم با ایالات متحده شوند.
یکی از راهبردهایی که کشورها میتوانند در پیش بگیرند این است که ظاهراً با خواستههای دونالد ترامپ موافقت کنند، اما در عمل اجرای آن را به تأخیر بیندازند یا بهطور کامل از آن شانه خالی کنند. این الگو در رفتار روزمره نیز قابل مشاهده است؛ مشابه رفتاری که کودکان گاهی در برابر والدین خود نشان میدهند: اعلام همراهی ظاهری، اما عدم اجرای واقعی خواستهها. در سطح سیاست بینالملل نیز میتوان چنین رویکردی را مشاهده کرد؛ برای مثال، وعده سرمایهگذاری در اقتصاد آمریکا داده میشود، افق زمانی پنج تا ده ساله برای آن ترسیم میگردد، اما در ادامه با بهانههایی مانند مشکلات داخلی، بازنگری در اولویتها یا تغییر مسئولان، روند اجرای آن به تعویق میافتد. در واقع، چنین کشورهایی میتوانند با ایجاد تأخیرهای اداری و مدیریتی، عملاً از اجرای کامل تعهدات خود فاصله بگیرند؛ بدون آنکه الزاماً وارد تقابل مستقیم شوند.
یکی دیگر از راهبردهایی که دولتها برای تقویت موقعیت خود به کار میگیرند، تنوعبخشی به روابط اقتصادی و امنیتی است. در این چارچوب، کشورها تلاش میکنند وابستگی خود به ایالات متحده را کاهش دهند، زیرا این وابستگی میتواند به واشنگتن اهرم فشار قابل توجهی در روابط دوجانبه بدهد. در مقابل، هدف آن است که شبکهای متنوعتر از شرکای تجاری شکل بگیرد تا تمرکز ریسک کاهش یابد.
در حوزه امنیتی نیز، بهویژه برای اعضای ناتو، بحث مشابهی مطرح است؛ اینکه اتکای بیش از حد به تسلیحات آمریکایی میتواند به یک نقطه آسیبپذیری تبدیل شود. از همین رو، برخی کشورها به گزینههایی مانند توسعه ظرفیتهای دفاعی بومی یا تولید هواپیماها و تجهیزات نظامی مستقل فکر میکنند، بهجای آنکه صرفاً به خرید سامانههایی مانند اف-۳۵ تکیه داشته باشند. این نوع راهبرد، ماهیتی بلندمدت دارد و بهسرعت به نتیجه نمیرسد، اما در شرایطی که با یک قدرت غیرقابلپیشبینی یا کمثبات مواجه باشند، از منظر بسیاری از دولتها منطقی تلقی میشود.