ترنج موبایل
کد خبر: ۹۶۱۷۰۹

هنر جنگ ایرانی در مقابله با مدیریت ادراک آمریکایی

 هنر جنگ ایرانی در مقابله با مدیریت ادراک آمریکایی

حسام الدین آشنا نوشت: به نظر می‌رسد ایران ضعف‌ها و قوت‌های خود را آن چنان خوب می‌شناسد که واشنگتن از پیش‌بینی آن عاجز بود. این کشور می‌داند که نظامش از سطحی از انعطاف‌پذیری برخوردار است که می‌تواند تلفاتی حتی در سطح رهبری را بدون فروپاشیِ فوری تحمل کند.

حسام الدین آشنا در یادداشتی نوشت: 

 واشنگتن، به‌عنوان یکی از مراکز اصلی تصمیم‌گیری سیاسی در جهان، استراتژیست‌ها، تحلیل‌گران کلان، کارشناسان سازمان اطلاعات مرکزی، اندیشکده‌ها و مقاماتی دارد که بتوانند به‌سهولت از هنر جنگ و نویسنده‌اش سان تزو نقل‌قول کنند. جمله معروف او آن‌قدر تکرار شده که به نوعی به قاعده‌ای پذیرفته‌شده بدل شده است: «خودت را بشناس، دشمنت را بشناس؛  و در صد نبرد به خطر نخواهی افتاد».  اما تجربه جنگ ترامپ نشان داد که آمریکای امروز نه خود را شناخته و نه ایران را.

آنچه در مواجهه با ایران آشکار شده، صرفاً جنگ بر اساس  توانمندی‌های میدانی نیست؛ بلکه شکافی عمیق در شیوه فهم خودِ منازعه است. ایالات متحده با اتکا به برتری نظامی و فناوری وارد جنگ شد. در مقابل، ایران با درکی متفاوت وارد میدان شد: فهمی دقیق‌تر از ساختار رقابت، محدودیت‌های حریف، و شرایطی که در آن یک بازیگر ضعیف‌تر می‌تواند از شکست اجتناب کند. این عدم توازن، بیش از هر چیز، شناختی است.

ایران نقاط ضعف و قوت خود را می‌شناسد

به نظر می‌رسد ایران ضعف‌ها و قوت‌های خود را آن چنان خوب می‌شناسد که واشنگتن از پیش‌بینی آن عاجز بود. این کشور می‌داند که نظامش از سطحی از انعطاف‌پذیری برخوردار است که می‌تواند تلفاتی حتی در سطح رهبری را بدون فروپاشیِ فوری تحمل کند. مهم‌تر از آن، این درک در سطح حاکمیت شکل گرفته که جامعه‌ای که طی دهه‌ها جنگ، تحریم و تربیت عقیدتی شکل گرفته، قادر به تحمل سطحی از فشار است که در بسیاری از تحلیل‌های غربی دست‌کم گرفته می‌شود. این نظام نه‌ تنها بر اجبار استوار نیست؛ بلکه بر روایتی نهادینه‌شده از ایثار و شهادت تکیه دارد که در شرایط فشار خارجی، به‌جای فروپاشی، انسجام ایجاد می‌کند.

 

ناتوانی واشنگتن در درک این لایه‌ها، به‌ویژه در پیوند میان «جامعه» و «الهیات سیاسی شیعه»، خود را به‌وضوح نشان داده است. حتی در سناریویی چون حذف رهبر، آنچه رخ می‌دهد لزوماً تضعیف ساختار نیست؛ بلکه می‌تواند به بازتولید معنایی از «شهادت» بینجامد که خود به عاملی برای انسجام تبدیل می‌شود. این نمونه‌ای از خطای راهبردی است: این فرض که حذف یک فرد، به‌طور خودکار به تضعیف سیستمی می‌انجامد که اساساً برای تبدیل فشار به انرژی طراحی شده است.

این سوءبرداشت مسبوق به سابقه است. شهادت سردار قاسم سلیمانی نیز به معنای ضربه به اصل معنابخشِ نظام برداشت نشد، بلکه تبدیل به این روایت شد  یک سرباز آسمانی گشت اما منطقِ حاکم بر سربازی باقی است. اگر تغییری ایجاد شد، در تقویت همان منطقی بود که فقدان را نه‌تنها قابل تحمل، بلکه عامل بسیج می‌داند.

درک ایران  از پیروزی متفاوت است

ایران همچنین درکی متفاوت از مفهوم پیروزی دارد. هدف آن لزوماً غلبه نظامی متعارف بر ایالات متحده نیست. این رویکرد به تحلیلی نزدیک است که هنری کیسینجر درباره جنگ‌های نامتقارن ارائه می‌کند: بازیگر ضعیف‌تر اگر شکست نخورد، پیروز محسوب می‌شود؛ و بازیگر قوی‌تر اگر به پیروزی نرسد، بازنده است. در این چارچوب، هدف نه تسلط کامل، بلکه سلب امکان «روایت پیروزی» از حریف است.

جغرافیا این منطق را تقویت می‌کند. وسعت سرزمینی ایران، پراکندگی زیرساخت‌ها، خط ساحلی طولانی و تسلط بر تنگه هرمز، نوعی انعطاف‌پذیری راهبردی ایجاد کرده است. در مقابل، کشورهایی با جغرافیای فشرده‌تر و زیرساخت‌های متمرکز، تحمل کمتری نسبت به اختلالات طولانی‌مدت دارند. در چنین شرایطی برای یک طرف، یک درگیری فرسایشی می‌تواند کاملاً  قابل مدیریت باشد در حالی که  و برای طرف‌های دیگر حتی ایجاد «احتمال اختلال» نیز می‌تواند کارکردی بازدارنده بلکه نابودکننده داشته باشد.

درک ایران از شبکه نیروهای همراه  نیز مبتنی بر همین نگاه سیستمی است. این شبکه صرفاً مجموعه‌ای از بازیگران پراکنده نیست، بلکه ساختاری لایه‌لایه است که در آن، پیوندهای عقیدتی- اجتماعی- نظامی-اطلاعاتی اهمیت بیشتری نسبت به جلوه‌های سیاسی دارند. این پیوندها حتی در شرایطی که پیام‌های سیاسی ناهمخوان به نظر می‌رسند، کارکرد خود را حفظ می‌کنند.

با توجه به بیش از دو دهه حضور ایالات متحده در عراق و مواجهه مکرر با ساختارهای نزدیک به ایران، انتظار می‌رفت درک دقیق‌تری از این نظام شکل گرفته باشد. با این حال، به نظر می‌رسد این تجربه به‌جای ایجاد وضوح، به نوعی تحریف انجامیده است؛ به‌گونه‌ای که ترکیبی از تروما، پشیمانی و انکار، تفسیر آن تجربه را شکل داده و در نهایت به درکی تکه‌تکه از رفتار ایران انجامیده است.

در سطحی دیگر، به نظر می‌رسد ایران الگوی تصمیم‌گیری دونالد ترامپ را نیز کشف و رمزگشایی کرده است. برای تهران، موضع‌گیری‌های او برای ایران، نوعی داده راهبردی بوده‌است.مجموعه‌ای از اظهارات اولیه؛ از پیش‌بینی قیام داخلی گرفته تا احتمال شکاف در ساختار قدرت نه‌تنها نیت، بلکه الگوی فکری پشت آن را آشکار کرد. کنش‌های مبتکرانه او مبتنی بر این پیش‌فرض است که فشار و بی‌ثبات‌سازی می‌تواند به فروپاشی زنجیره‌ای بینجامد.

مطالعه مواضع ترامپ  نشان‌دهنده این است که اتکا به مدیریت ادراک یک آسیب‌پذیری در راهبرد آمریکا است. ترامپ تنها در صورتی می‌تواند در مدیریت برداشت دیگران از وضعیت جنگ موفق شود که ایران در قبال روایت‌های او از پشت پرده مذاکرات راه سکوت یا انکار قاطع را در پیش نگیرد. در مقابل پاسخ ایران از جنس تهدید، مکث در برابر طرح ادعای «گفت‌وگو» و سپس انکار آن است. با رد وجود مذاکرات، ایران یکی از مسیرهای خروج را مسدود کرد و نشان داد که این تقابل، علاوه بر میدان فیزیکی، در عرصه روایت نیز جریان دارد.

در عین حال، ایران محدودیت‌های انسجام در ائتلاف آمریکا را نیز در نظر دارد. اگرچه این ائتلاف از نظر نظامی قدرتمند است، اما از منظر سیاسی همگن نیست. اروپا بر کاهش تنش و ثبات انرژی تأکید دارد، در حالی که کشورهای خلیج، در عین نیاز به امنیت، از تبدیل شدن به میدان درگیری پرهیز می‌کنند.

در مجموع، به نظر می‌رسد ایالات متحده در خوانش ساختار رقابت دچار خطا شده است: آستانه تاب‌آوری ایران را دست‌کم گرفته و ظرفیت این کشور را در تبدیل اختلالات محلی به اهرم‌های گسترده‌تر نادیده گرفته است. همچنین، توانایی ایران در استفاده از «انکار» به‌عنوان ابزار راهبردی برای کنترل روایت کمتر مورد توجه قرار گرفته است.

این کاستی‌ها صرفاً مفهومی نیستند، بلکه به کیفیت قضاوت درون ساختار تصمیم‌گیری بازمی‌گردند. هنگامی که تجربه راهبردی جای خود را به رویکردهای کم‌عمق‌تر می‌دهد، تمایز میان «سیگنال» و «ساختار»، یا «اختلال» و «فروپاشی» دشوارتر می‌شود. در چنین شرایطی، همان انضباطی که سان تزو بر آن تأکید داشت، به‌تدریج فرسوده می‌شود.

ایالات متحده توانمندی‌های خود را به‌خوبی می‌شناسد: نحوه اعمال قدرت، نیروی فرافکنی و مدیریت مراحل اولیه تشدید. در مقابل، ایران بر فهم دیگری تکیه دارد: آنچه باید تحمل شود، و چگونگی تبدیل بقا به یک راهبرد. در این میان، اگرچه برتری نظامی همچنان با قدرت قوی‌تر است، اما این قدرتِ ضعیف‌تر است که می‌تواند تعیین کند آیا این برتری به نتیجه‌ای سیاسی تبدیل خواهد شد یا خیر.

اگر ایران بتواند برای شرایط جدید، موقیتی مانند تحمیل آتش‌بس به دشمن به جای پذیرش آتش‌بس،  یعنی معادلی از  استقامت و نه سازش؛ ماندگاری و نه تسلیم خلق کند؛ می‌تواند ادعا کند که چرخه‌ غنی‌سازی مفهومی را بنیان‌گذاری کرده که چیزی  از چرخه غنی‌سازی هسته‌ای کم ندارد. 

منبع: خبرآنلاین

ارسال نظرات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات متنی