ترنج موبایل
کد خبر: ۹۶۱۰۸۹

چرا اسرائیل خواهان پایان جنگ نیست؟

اسرائیل با سیاست «جنگ بی‌پایان» و حملات مداوم، در صدد است هر تلاش برای آتش‌بس را ناکام گذارد. ترامپ نیز روایت‌های متناقض دارد و فاقد استراتژی منسجم است. محتمل‌ترین سناریو: آتش‌بسی موقت است.

فرارو– صادق الطائی، تحلیلگر ارشد مسائل بین الملل روزنامه القدس العربی

به گزارش فرارو به نقل از روزنامه القدس العربی، در جنگ‌های بزرگ، نتیجه هرگز با تعداد موشک‌های شلیک‌شده سنجیده نمی‌شود، بلکه با توانایی بازیگران درگیر برای رهایی از منطق خشونت و بن‌بست‌های جنگ تعیین می‌گردد.

اکنون که رویارویی میان ایالات متحده و اسرائیل از یک سو و ایران از سوی دیگر ادامه می‌یابد، به روشنی آشکار شده است که دیگر مسئله اصلی بر سر نحوه آغاز جنگ یا انگیزه‌های پشت آن نیست، بلکه پیامدهای بی‌پایان و گسترش‌یافته‌ای است که مملو از احتمالات نامعلوم و پیش‌بینی‌ناپذیر می‌باشد.

آنچه این جنگ را به ویژه قابل توجه می‌سازد، این واقعیت است که مسیر آینده آن نه تنها توسط موازنه قدرت نظامی، بلکه توسط اراده‌های سیاسی متفاوت و گاه متضاد طرفین درگیر تعیین می‌شود. در این میان، نقش اسرائیل بیش از هر زمان دیگری به عنوان عاملی تعیین‌کننده در طولانی‌تر شدن درگیری ظاهر شده است.

در نگاه اول، به نظر می‌رسید که این جنگ یک عملیات نظامی با اهداف از پیش محاسبه‌شده و روشن است: خنثی‌سازی قابلیت‌های هسته‌ای ایران، حمله به زیرساخت‌های موشکی و تضعیف شبکه متحدان منطقه‌ای تهران. با این حال، این اهداف که در تئوری واضح و دست‌یافتنی به نظر می‌رسیدند، به سرعت در عمل با واقعیتی بسیار پیچیده‌تر و چندلایه‌تر روبرو شدند.

تجربه تاریخی نشان می‌دهد که جنگ‌هایی که بر اساس منطق «ضربه قاطع» طراحی می‌شوند، به ندرت به سادگی به پیروزی می‌رسند؛ به ویژه زمانی که طرف مقابل توانایی بازسازی قابلیت‌های خود را داشته باشد و سبک جنگ خود را از رویارویی مستقیم به سمت راهبردی مبتنی بر فرسایش و طاقت‌فرسا کردن دشمن تغییر دهد.

اسرائیل این رویارویی را نه صرفاً یک کارزار نظامی، بلکه فرصتی تاریخی برای ترسیم مجدد نقشه خاورمیانه می‌بیند؛ رویایی که بنیامین نتانیاهو سال‌ها از آن حمایت کرده و اکنون زمینه تحقق آن را فراهم دیده است. تل‌آویو طی سال‌های متمادی سیاستی را اتخاذ کرده که می‌توان آن را «مدیریت دائمی درگیری» نامید؛ رویکردی که به دنبال پایان دادن به منازعات نیست، بلکه هدفش مهار و نگه‌داشتن آنها در محدوده‌های قابل کنترل است.

این سیاست که به وضوح در غزه و جنوب لبنان قابل مشاهده بوده، اکنون به رویارویی با ایران نیز تسری یافته است؛ با این تفاوت حیاتی که ابعاد این رویارویی بسیار گسترده‌تر، پیچیده‌تر و به مراتب خطرناک‌تر از نمونه‌های پیشین است. 

مهم‌ترین تحول در استراتژی اسرائیل، تغییر از سیاست «مهار» به سیاست «حملات مداوم» است. هدف دیگر صرفاً بازدارندگی دشمن نیست، بلکه تضعیف بلندمدت آن از طریق هدف‌گذاری لایه‌های مختلف قدرت ایران شامل رهبری، زیرساخت‌های حیاتی و قابلیت‌های اقتصادی است. با این حال، ذات این نوع جنگ‌افروزی، پایانی مشخص و از پیش تعیین‌شده ندارد، بلکه وضعیتی از «جنگ بی‌پایان» را ایجاد می‌کند که می‌تواند سال‌ها بدون افق روشن راه‌حل ادامه یابد. 

هر زمان که ایالات متحده به نشستن پشت میز مذاکره با ایران نزدیک‌تر می‌شود، اسرائیل دور جدیدی از درگیری‌های نظامی را به راه می‌اندازد تا برتری نظامی خود را تثبیت کند و بدین ترتیب، حل سیاسی مناقشه را به تعویق بیندازد. اما در کنار این بُعد راهبردی، یک بُعد داخلی به همان اندازه مهم نیز وجود دارد که اغلب نادیده گرفته می‌شود. برای دولت‌های اسرائیل، جنگ‌ها تنها ابزارهای تأمین امنیت نیستند، بلکه ابزارهایی قدرتمند برای مدیریت سیاست داخلی نیز به شمار می‌روند.

در شرایطی که دولت‌های اسرائیل با بحران‌های داخلی و چالش‌های انتخاباتی دست و پنجه نرم می‌کنند، جنگ به وسیله‌ای مؤثر برای تغییر چشم‌انداز سیاسی، منحرف کردن افکار عمومی از مشکلات داخلی و تقویت مشروعیت رهبری تبدیل می‌شود. 

در این میان، عامل دیگری نیز پدیدار می‌شود که پیچیدگی‌های میدان را دوچندان می‌کند: تردید آشکار در اظهارات دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، که به وضوح نشان‌دهنده فقدان قطعیت درباره هدف نهایی جنگ است.

ترامپ در مناسبت‌های مختلف، روایت‌های متناقضی ارائه داده است: گاهی از «دستیابی به اهداف» قریب‌الوقوع و احتمال پایان عملیات در آینده نزدیک سخن می‌گوید و گاهی دیگر تهدید به تشدید تنش گسترده می‌کند که می‌تواند شامل حمله به زیرساخت‌های اقتصادی ایران یا حتی تلاش برای تغییر نظام باشد. این تناقض صرفاً یک تفاوت لفاظی نیست؛ بلکه فقدان یک دیدگاه استراتژیک منسجم را آشکار می‌سازد. سیاست آمریکا میان دو قطب متضاد یعنی تمایل به اعلام پیروزی سریع از یک سو و ترس از درگیر شدن در یک جنگ فرسایشی طولانی در نوسان است.

این اظهارات متغیر، علاوه بر تضعیف اعتبار هرگونه روند مذاکراتی، به طرف مقابل این پیام را می‌دهد که خود واشنگتن هنوز تصمیم قطعی خود را نگرفته است. در عین حال، این وضعیت به متحدان به ویژه اسرائیل فضای مانور بیشتری اعطا می‌کند و به آنها اجازه می‌دهد جنگ را در جهت‌هایی هدایت کنند که لزوماً با محاسبات و اولویت‌های آمریکا همسو نیست. بدین ترتیب، آنچه می‌توانست اهرم فشاری بر دشمن باشد، اکنون به عاملی برای سردرگمی تبدیل شده و به جای تسریع پایان درگیری، آن را طولانی‌تر می‌کند.

واشنگتن علیرغم حمایت نظامی و سیاسی گسترده از اسرائیل، خود را ناگزیر از ایجاد تعادل میان چندین ملاحظه حیاتی می‌بیند: تثبیت بازارهای انرژی، جلوگیری از سقوط به ورطه یک جنگ منطقه‌ای تمام‌عیار و حفظ اولویت‌های استراتژیک خود در سایر نقاط جهان.

در نتیجه، دولت آمریکا تمایل دارد به دنبال راهی برای خروج از جنگ باشد؛ حتی اگر آن راه‌حل ایده‌آل نباشد. اما این رویکرد با تمایل آشکار اسرائیل برای حفظ و تداوم فشار نظامی در تضاد است. حاصل آنکه با وجود وحدت ظاهری در میدان نبرد، واگرایی عمیقی در اهداف نهایی دو متحد ایجاد شده است.

این واگرایی در اهداف، به شکلی مستقیم و عینی در جریان جنگ منعکس می‌شود. الگوی تکرارشونده چنین است: هر زمان که واشنگتن به پیشنهادی ابتکاری برای کاهش تنش و نزدیک شدن به آتش‌بس نزدیک می‌شود، ناگهان پویایی‌های جدیدی در میدان نبرد ظاهر می‌شوند که همه معادلات را دوباره بر هم می‌زنند.

حملات تکمیلی و تشدیدشده، گسترش دامنه عملیات به مناطق جدید یا گشودن جبهه‌های ثانویه  همگی به عنوان ابزارهایی مؤثر برای شعله‌ور نگه داشتن آتش درگیری به کار گرفته می‌شوند. در چنین شرایطی، جنگ دیگر حول محور اهداف اعلام‌شده‌اش  نمی‌چرخد و بیشتر حول مدیریت تعادل سیاسی در درون هر یک از طرفین می‌چرخد.

در سوی دیگر میدان، ایران به خوبی از این معادله پیچیده آگاه است و استراتژی خود را بر پایه درک دقیق آن بنا نهاده است. جمهوری اسلامی به دنبال پیروزی نظامی در معنای متعارف آن نیست، بلکه هدف خود را بر طولانی‌کردن جنگی استوار کرده است که هزینه‌های آن برای دشمنانش در نهایت غیرقابل تحمل شود. تهران با استفاده از ابزارهای غیرمتعارف  از جمله حملات غیرمستقیم، عملیات نیابتی و اختلال عمدی در مسیرهای حیاتی انرژی جهانی -موفق شده است میدان نبرد را از عرصه صرفاً نظامی به عرصه‌های اقتصادی و سیاسی منتقل کند. 

با این حال، نمی‌توان نتیجه گرفت که این جنگ به طور نامحدود ادامه خواهد یافت. تاریخ نشان داده است که همه جنگ‌ها هرچقدر هم طولانی و پیچیده باشند سرانجام به نقطه‌ای می‌رسند که توافقی بر آنها تحمیل می‌شود. اما پرسش واقعی و سرنوشت‌ساز این نیست که آیا جنگی پایان خواهد یافت یا نه، بلکه این است: چه نوع پایانی را می‌توانیم انتظار داشته باشیم؟

آیا پایانی در کار خواهد بود که ثبات پایدار را به منطقه بازگرداند، صلحی را تحکیم بخشد و زمینه را برای بازسازی و همکاری فراهم آورد؟ یا آنچه در انتظار ماست صرفاً آتش‌بسی موقت و شکننده خواهد بود و نوعی تنفس کوتاه پیش از آنکه دور جدیدی از درگیری با شدتی بیشتر و ابعادی گسترده‌تر آغاز شود؟ 

ممکن است در هفته‌ها یا ماه‌های آینده توافقی حاصل شود که شدت عملیات نظامی را کاهش دهد، شاید حتی آتش‌بسی برقرار کند، اما بدون آنکه به علل اساسی و ساختاری جنگ بپردازد. این به معنای آن است که منطقه همچنان روی باروت خواهد نشست؛ درگیری در هر لحظه مستعد شعله‌ور شدن مجدد خواهد بود.

بنابراین، پاسخ به پرسش سرنوشت‌ساز «این جنگ چه زمانی و چگونه پایان خواهد یافت؟» را نه تنها در تحلیل تحولات روزانه میدان‌های نبرد و شمارش موشک‌ها و تلفات، بلکه در درک عمیق ماهیت استراتژی‌های حاکم بر طرفین درگیر باید جستجو کرد.

اگر این استراتژی‌ها بر پایه طولانی کردن درگیری، فرسایش دشمن و کسب دستاوردهای کوتاه‌مدت تاکتیکی به جای حل و فصل راهبردی بنا شده باشند، آنگاه هر «پایانی» که به دست آید چیزی جز مکثی موقت در مسیری طولانی‌تر از بی‌ثباتی و خشونت نخواهد بود.

نویسنده : صادق الطائی
ارسال نظرات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات متنی