ترنج موبایل
کد خبر: ۹۵۹۱۰۹

چرا ترامپ تلاش داشت تا سایر کشورها در عملیات تنگه‌گشایی مشارکت کنند؟

چرا ترامپ تلاش داشت تا سایر کشورها در عملیات تنگه‌گشایی مشارکت کنند؟

اروپایی‌ها و سایر کشورهای دنیا هم قاعدتا با فردی مثل جی.دی.ونس بهتر می‌توانند کنار بیایند. او مدافع انزواگرایی ایالات متحدۀ آمریکا است و ترجیح می‌دهد آمریکا سرش به کار خودش باشد و دولتمردان آمریکایی از این احساس حداقل هشتاد ساله فاصله بگیرند که «ما آمریکایی‌ها حلّال مشکلات مهم جهان مدرن هستیم.»

شیرو ستمدیده در عصر ایران نوشت: دونالد ترامپ در هفته‌ای که گذشت، تلاش زیادی کرد تا سران کشورهای دموکراتیک جهان را برانگیزد به مشارکت در گشایش تنگۀ هرمز. اما تیغش نبرید و عاقبت آزرده و قهرکرده ادعا کرد آمریکا به کمک هیچ کشوری نیاز ندارد. حتی اگر این طور باشد، باید پرسید چرا ترامپ سخت در تلاش بود تا سایر کشورهای جهان غرب هم در عملیات تنگه‌گشایی مشارکت کنند؟ دلیلش احتمالا صرفه‌جویی در مخارج نظامی و البته کاهش تلفات ارتش آمریکا برای گشایش تنگۀ هرمز بوده. 

دلیل سومی هم برای درخواست ترامپ می‌توان برشمرد و آن اینکه، ترامپ در پی مشروعیت‌بخشیِ بین‌المللی به جنگی است که دوباره در میانۀ مذاکرات راه انداخته. به ویژه اینکه ترامپ در داخل و خارج آمریکا متهم است آتش این جنگ را روشن کرده تا دودش مانع چشم‌دوختن خلائق به نقش خودش در قصۀ کثیف اپستین شود. او شاید حتی امیدوار است کل پروندۀ رفاقت اروتیکش با اپستین، در آتش این جنگ بسوزد و برای همیشه به بایگانی تاریخ سپرده شود یا دست کم این پرونده تا پایان حیات خودش برایش دردسرساز نشود.

ترامپ متهم است به پدوفیلیا؛ ولی خوش دارد اروپایی‌ها او را دولتمردی بدانند به اهمیت چرچیل. اخیرا هم گفت اوباما عکس چرچیل را از کاخ سفید برداشت و من دستور دادم عکس چرچیل را به کاخ برگردانند. ولی تشبه به چرچیل هم ادب و آدابی دارد برای خودش! مثلا رد و بدل کردن «نامه‌‌های عاشقانه» با دیکتاتور کرۀ شمالی، ترامپ را به هر که شبیه کند، شبیه چرچیل نمی‌کند. چرچیل فاشیست‌های اروپا را راهی سطل آشغال تاریخ کرد ولی ترامپ خودش متهم است به فاشیست‌بودن. 

همین اتهام، در کنار ویژگی‌های شخصیتی ترامپ، از او یک دولتمرد بی‌اعتبار در جهانِ دموکراتیک ساخته است. رهبران کشورهای غربی ناچارند او را تحمل کنند تا دورۀ دوم ریاست‌جمهوری‌اش به سر آید و برود پی کارش. اگر او مثلا رئیس‌جمهور برزیل بود، هیچ کدام از رؤسای کشورهای غربی تره هم برایش خرد نمی‌کردند، اما از بخت بدِ اروپایی‌ها و کشورهایی چون کانادا و ژاپن، ترامپ رئیس ایالات متحدۀ آمریکا است. 

این هم از تبعات دموکراسی است که اجازه می‌دهد یک آدم نابخرد بر تخت حکم رانی یک کشور تکیه بزند. در بادی نظر، چنین امکانی جزو معایب دموکراسی قلمداد می‌شود ولی واقعیت این است که هر ملتی در آینۀ دموکراسی، حقیقت خودش را یا دست کم میزان شعور سیاسی خودش را به خوبی می‌تواند نظاره کند. 

اگر در کشورهای غیردموکراتیک راهِ این توجیه بر ملت‌ها باز است که حاکم نابخرد کشور ما ربطی به ما مردم این کشور ندارد، در کشورهایی که شخص حاکم (مثلا رئیس‌جمهور یا نخست‌وزیر) با رأی مردم مشخص می‌شود، باب چنین توجیهی بسته است. در کشورهای غیر دموکراتیک نیز ویژگی های هر ملتی در هیأت حاکمه نمود دارد.  

باری، سخن بر سر این بود که مقامات کشورهای غربی ناچارند ترامپ را تحمل کنند. ترامپ به دلیل نفرتش از لیبرالیسم و دموکراسی، در دیدارهایش با دولتمردان غربی هر بار به طریقی می‌کوشد آن‌ها را تحقیر کند. مثلا خودش پشت میزش می‌نشیند و همۀ آن‌ها را روی صندلیِ روبروی میزش می‌نشاند تا به دنیا نشان دهد کت تن کیست! ولی با پوتین و شی جین پینگ (رهبر چین) محترمانه برخورد می‌کند؛ چون اولا چین و روسیه قدرت نظامی‌شان بیشتر از اروپا و کانادا و غیره است، ثانیا پوتین و شی هم مثل ترامپ برای لیبرالیسم و دموکراسی ارزشی قائل نیستند.

این نکات را زمامداران کشورهای غربی هم می‌دانند و به همین دلیل برای ترامپ ارزشی قائل نیستند و امیدوارند این دو سال و ده ماه باقی‌مانده از ریاست‌جمهوری‌اش هم زودتر به سر آید و او برای همیشه برود پی کارش. 

البته میراث ترامپ در آمریکا باقی می‌ماند چون خود او زادۀ شرایطی جدید در جهان غرب است؛ شرایطی که در یک‌کلام می‌توان آن را «رشد جریان راست افراطی در جوامع لیبرال‌دموکراتیک» نامید. از آنجا که این جوامع «لیبرال‌دموکراتیک»اند و صرفا «لیبرال» نیستند، راستگرایان افراطی هم می‌توانند با استفاده از نهاد «انتخابات» به قدرت برسند. در واقع اگر «اکثریت مردم» مخالف پاره‌ای از «آزادی‌ها» باشند، حرفشان به کرسی می‌نشیند؛ از آزادی سقط جنین گرفته تا آزادی ظهور و بروز انواع و اقسام هویت‌های جنسی نوپدید و شگفتی‌آور. 

در حقیقت، عبارت «راست افراطی» را باید برچسبی در نفی و مذمت رشد «محافظه‌کاریِ فرهنگی» هم قلمداد کرد. مثلا در برابر رشد فمینیسم رادیکال در سراسر جهان غرب، اکثریت مردم آمریکا دو بار در رقابت ترامپ با دو زن (هیلاری کلینتون و کامالا هریس) به ترامپ رای دادند. رای آن‌ها را هر طور تفسیر کنیم، نمی‌توان آن را رأیی همسو با ارزش‌های فمینیستی دانست. 

قطعا در فمینیسم رادیکال و نیز در «لیبرالیسم جنسی»، که راه را بر ظهور انواع هویت‌های جنسی نوپدید و مضحک می‌گشاید و مثلا «زنِ ریش‌دار» را هم به رسمیت می‌شناسد (موجودی که معلوم نیست زن است یا مرد!)، چیزی خلاف «طبع بشر» وجود دارد و «محافظه‌کاری فرهنگی» هم با لگدمال‌ شدن و به هیچ گرفته شدن طبع بشر مخالف است و «طبع انسان» را معیاری اساسی در ترسیم حدود «آزادی‌های انسانی» می‌داند.  

در جناح مقابل، البته فمینیست‌های رادیکال و مدافعان شش‌آتشۀ لیبرالیسم جنسی، استدلال می‌کنند که آنچه «طبیعی» است، لزوما «خوب» نیست و بنابراین پاسداشتش نیز جزو واجبات عقلی و اخلاقی نیست. اگر جوامع کنونی غرب صرفا لیبرال بودند، منطقا باید پاسدار تمام‌عیار «آزادی» می‌بودند؛ ولو آزادی‌های غریب. اما این جوامع «لیبرال‌دموکراتیک»اند و این معنایی ندارد جز اینکه ملاک صرفا «آزادی» نیست بلکه «رای اکثریت مردم» هم ملاک است. و «حاکمیت مردم» گاهی به معنای کشیدن افسار اسب «آزادی» است تا نتواند بی قید و شرط بتازد و پیش برود. 

در چنین شرایطی، «اقلیت آزادی‌خواه» راهی ندارند جز اینکه بکوشند اکثریتِ متمایل به «حدی از محافظه‌کاری» را با خود همسو کنند چراکه نتیجۀ «انتخابات آزاد» همیشه به سود «آزادی» نیست. ممکن است از دل صندوق رای، فردی محافظه‌کار بیرون آید و اجازه ندهد «آزادی‌خواهانِ جنسی» هر جور که دلشان می‌خواهد، جفتک بیندازند و مرزهای زنانگی و مردانگی را بیش از پیش مخدوش کنند!

البته تقابل محافظه‌کاری و آزادی‌خواهی در مسئلۀ «ذهنیت و هویت جنسی»، فقط یکی از علل رشد جریان موسوم به راست افراطی است. رشد این جریان علل و دلایل دیگری هم دارد که پرداختن به آن‌ها موضوع این یادداشت نیست. با این حال ذکر این نکته ضروری است که در مسئلۀ «آزادی‌خواهیِ جنسی»، جریان موسوم به راست افراطی، ماهیتی افراطی ندارد بلکه جریان مقابل است که از لیبرالیسم جنسی به شکلی افراطی دفاع می‌کند. 

به هر حال این قبیل اختلاف نظرهای فرهنگی و اخلاقی، در به قدرت رسیدن ترامپ نقش داشته‌اند. از بد حادثه، ترامپ نمایندۀ مناسبی برای دفاع از رویکرد محافظه‌کارانه به مسئلۀ «هویت جنسی» نیست. او چنان شخصیتی دارد که حرف‌های درستش در نقد فمینیسم رادیکال و لیبرالیسم جنسیِ افسارگسیخته نیز تحت‌الشعاع وجوه ناپسند گفتار و کردارش واقع می‌شود. اما فردی مثل جی.دی.ونس، معاون دونالد ترامپ، بسیار محتمل است که بتواند جانشین او شود و نمایندۀ مناسبی برای محافظه‌کاران آمریکایی در برابر آزادی‌خواهان جنسیِ افراط‌گرای این کشور باشد. 

اروپایی‌ها و سایر کشورهای دنیا هم قاعدتا با فردی مثل جی.دی.ونس بهتر می‌توانند کنار بیایند. او مدافع انزواگرایی ایالات متحدۀ آمریکا است و ترجیح می‌دهد آمریکا سرش به کار خودش باشد و دولتمردان آمریکایی از این احساس حداقل هشتاد ساله فاصله بگیرند که «ما آمریکایی‌ها حلّال مشکلات مهم جهان مدرن هستیم.»  جی.دی.ونس حقیقتا هم «مرد خانواده» است و برخلاف ترامپ نه پرونده‌های متعدد فساد جنسی دارد، نه سلامت روانی‌اش زیر تیغ تردید است. ونس با حملۀ نظامی آمریکا به ایران هم مخالف بود. 

ترامپ اگر عقلش درست کار می‌کرد در این پنج سالی که تا کنون رئیس‌جمهور آمریکا بوده، مدام متحدان آمریکا را تحقیر نمی‌کرد. او پس از سال‌ها رویکرد تحقیرآمیز علیه متحدان سنتی آمریکا، الان شاکی است که چرا آن‌ها در حملۀ غیرقانونی آمریکا به ایران، با ایالات متحده همراهی نکردند. در حالی که باید به این سوال جواب دهد که چرا انتظار داشته پس از سال‌ها تک‌روی و تحقیر سران کشورهای اروپایی، اکنون آن‌ها به جنگ‌طلبی او لبیک بگویند. 

از تفاوت‌های ترامپ و اوباما، یکی هم این است که اوباما با مجوز شورای امنیت سازمان ملل متحد به لیبی حمله کرد و به همین دلیل کشورهای عضو ناتو نیز در آن اقدام نظامی با آمریکا همراهی کردند؛ ولی وقتی طرح حمله به سوریه در شورای امنیت سازمان ملل وتو شد و بر کرسی تصویب ننشست، اوباما به سوریه حمله نکرد تا اقدامش غیرقانونی و خودسرانه نباشد. ترامپ از یکسو مثل جرج بوش (در حمله به عراق) خودسرانه عمل کرده، از سوی دیگر می‌خواهد مثل اوباما (در حمله به لیبی) اقدام نظامی‌اش با حمایت کشورهای اروپایی مواجه شود.

او گرچه مثل بوش خودسرانه و بدون مجوز شورای امنیت سازمان ملل عمل کرده، ولی برخلاف بوش و دیک چنی، اولا «مرد جنگ» نیست و به همین دلیل دنبال این بود که در کوتاه‌مدت چند ضربۀ سنگین به ایران بزند و بعد هم بساط جنگ را جمع کند ولی نقشه‌اش درست از آب درنیامد و الان پایش در گل جنگ گیر کرده. ثانیا ترامپ، برخلاف بوش و دیک چنی، خودش هم نمی‌داند که جنگ‌افروزی‌اش دقیقا معطوف به چه هدفی است. بنابراین عجیب نیست که هیچ دولتمردی در غرب، به جنگ غیرقانونی و بی‌هدفِ ترامپ تک‌رو و بی‌ادب نپیوسته است! 

ارسال نظرات
تبلیغات
خط داغ