ترنج موبایل
کد خبر: ۹۵۸۹۶۵

روایتی از هشدارهای بلند و عقب‌نشینی‌های مکرر ترامپ در برابر ایران

چرا ترامپ به الگوی تاکو رو آورد؟

چرا ترامپ به الگوی تاکو رو آورد؟

الگوی رفتاری ترامپ با عنوان «تاکو» (هشدار و عقب‌نشینی) در مواجهه با ایران، اعتبار بازدارندگی آمریکا را کاهش داده است. هم‌زمان، ورود ناو تهاجمی یواس‌اس تریپولی و مداخله مستقیم حوثی‌ها، جنگ را به مرحله‌ای جدید برده است. تحلیل فارن افرز نشان می‌دهد واشنگتن میان اهداف سیاسی و ابزار نظامی خود دچار شکاف شده و در دستیابی به «موازنه پیروزی» ناکام مانده است.

فرارو- در میانه جنگی که همچنان ابعاد و مسیر آن مبهم به نظر می‌رسد، الگوی رفتاری دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، در مواجهه با ایران به موضوعی کلیدی برای تحلیل‌گران تبدیل شده است.

به گزارش فرارو، ریچارد هیتو، روزنامه‌نگار کانادایی با ابداع مخفف طعنه‌آمیز « تاکو» به معنای «برگرد و عقب‌نشینی کنایه‌آمیز» این رویه را چنین توصیف می‌کند: «او هشدارهای بلندی می‌دهد، سپس پیش از پایان مهلت‌های تعیین‌شده عقب‌نشینی می‌کند. هفته جاری نیز نه تنها استثنا نبود، بلکه نمونه‌ای افراطی از این الگوی تکرارشونده بود.

مهلت ده‌روزه؛ ابتکار یا عقب‌نشینی؟

در ۲۵ مارس، یک روز پس از ثبت بدترین سقوط شاخص‌های وال‌استریت از ۲۸ فوریه و هم‌زمان با افزایش شدید قیمت نفت به دنبال اعلام ترامپ مبنی بر «ادامه حملات بدون محدودیت»، رئیس‌جمهور آمریکا در شبکه اجتماعی خود موسوم به «تروث سوشیال» از «توقف ده‌روزه به درخواست ایران» خبر داد و مدعی شد مذاکرات «بسیار خوب» پیش می‌رود. اما میانجی‌های منطقه‌ای بلافاصله در گفت‌وگو با وال‌استریت ژورنال این روایت را تکذیب و تأکید کردند تهران هیچ درخواستی برای توقف حملات به تأسیسات انرژی نداشته است.

توالی وقایع خود گویاست: سقوط شاخص‌ها، جهش قیمت نفت و سپس اعلام «توقف به درخواست ایران». این الگو برای تحلیل‌گران آشناست.

آلن ایر، دیپلمات پیشین آمریکایی و تحلیلگر مسائل ایران معتقد است ترامپ در تعیین مهلت «۴۸ ساعته برای بازگشایی تنگه هرمز» دچار خطای راهبردی شد. به گفته او، «وقتی مشخص شد ایران در هدف‌گیری زیرساخت‌های انرژی همسایگان به عنوان اقدامی متقابل جدی است، او ناچار به عقب‌نشینی شد.»

الکس وطن خواه از مؤسسه خاورمیانه نیز این تحلیل را تأیید می‌کند: «ایران با انعطاف‌پذیری و آمادگی خود برای تشدید تنش بدون هیچ ملاحظه‌ای، ترامپ را غافلگیر کرده است.» به عبارت دیگر، ابزار فشار آمریکا یعنی تهدید به حملات گسترده‌تر در برابر پایداری ایران و هزینه‌های فزاینده‌ای که بر اقتصاد و بازارهای آمریکا تحمیل شده، کارایی خود را تا حدی از دست داده است.»

آرش عزیزی، مورخ ایرانی-آمریکایی، وضعیت کنونی ایران را آمیزه‌ای از «اعتماد به نفس و ترس» توصیف می‌کند: «ما به شدت آسیب دیدیم و نمی‌خواهیم آن تکرار شود. اما نمی‌توانیم به وضعیت پیشین بازگردیم.» این گزاره نشان‌دهنده یک واقعیت دوگانه است: از یک سو، ضربات واردشده ساختارهای نظامی و اقتصادی ایران را تحت تأثیر قرار داده و از سوی دیگر، این کشور را به سوی راهبردی سوق داده که در آن ابزارهای فشار خود را با دقت بیشتری به کار می‌گیرد.

هیتو در پایان تحلیل خود با نکته‌ای هشداردهنده تأکید می‌کند که این «تاکو» اولین مورد در این جنگ نبوده و آخرین آن نیز نخواهد بود. او ضمن اشاره به این احتمال که آتش‌بس ممکن است پوششی برای تشدید بعدی تنش‌ها باشد این پرسش اساسی را مطرح می‌کند: ترامپ چند بار می‌تواند از تاکتیک «هشدار و سپس عقب‌نشینی» استفاده کند پیش از آنکه این کارت راهبردی ارزش خود را به کلی از دست بدهد؟

در پاسخ به این پرسش، بسیاری از تحلیل‌گران بر این باورند که تکرار این الگو، علاوه بر کاهش اعتبار هشدارهای آمریکا، به تدریج معادله بازدارندگی را به نفع طرفی تغییر می‌دهد که توانایی تحمل فشار و مدیریت هم‌زمان میدان مذاکره و میدان نبرد را اثبات کرده است.

یواس اس تریپولی؛ یک ناو تهاجمی استراتژیک در آستانه مأموریتی حساس در خلیج فارس

ناو تهاجمی آبی‌خاکی یواس اس تریپولی که به تازگی همراه با هزاران تفنگدار دریایی و تجهیزات هوایی پیشرفته وارد منطقه تحت مسئولیت فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) شده است، یکی از مدرن‌ترین دارایی‌های راهبردی نیروی دریایی آمریکا محسوب می‌شود. این کشتی که در تاریخ ۲۷ مارس وارد منطقه شد، عملاً به عنوان پرچم‌دار گروه آماده‌ی آبی‌خاکی خود، جایگاه مهمی در معادلات نظامی منطقه ایفا می‌کند.

یواس اس تریپولی با طول ۸۴۴ فوت و ظرفیت حمل بیش از ۴۴ هزار تن، دومین کشتی از کلاس «آمریکا» است که در سال ۲۰۲۰ به ناوگان دریایی ایالات متحده پیوسته است. این ناو با سرعتی بیش از ۲۰ گره دریایی، توانایی حمل ترکیبی از جنگنده‌های تهاجمی، بالگردها و هواپیماهای ترابری را داشته و در این مأموریت، میزبان حدود ۳۵۰۰ ملوان و تفنگدار دریایی از یگان اعزامی سی‌ویکم است.

نکته قابل توجه آن که این یگان پیشتر در پایگاه خود در ژاپن مستقر و مشغول انجام رزمایش‌هایی در اطراف تایوان بود، اما حدود دو هفته پیش دستور حرکت به سمت خاورمیانه را دریافت کرد.

با ورود تریپولی، تعداد ناوهای بزرگ آمریکایی در منطقه افزایش یافته و این ناو به ناوهای هواپیمابر آبراهام لینکلن و جرالد آر. فورد می‌پیوندد؛ هرچند که ناو فورد به دلیل آتش‌سوزی و مشکلات فنی در لوله‌کشی، هم‌اکنون برای تعمیرات در بندر اسپلیت کرواسی به سر می‌برد.

چرا حوثی‌ها حالا وارد جنگ شدند؟

ورود شبه‌نظامیان حوثی به مرحله جدیدی از درگیری‌های منطقه‌ای، با شلیک موشک‌های بالستیک به سمت اهداف حساس در جنوب اسرائیل، یکی از مهم‌ترین تحولات راهبردی روزهای اخیر است. این اقدام که هم‌زمان با حملات ایران و حزب‌الله صورت گرفت، عملاً نشان‌دهنده فراتر رفتن این گروه از سناریوهای محدود پیشین است که پیش‌تر برای مشارکت در تشدید نظامی منطقه تعریف کرده بودند.

سخنگوی نظامی حوثی‌ها، پیش از این عملیات، اعلام کرده بود که این گروه آماده «مداخله نظامی مستقیم» است، اما این آمادگی را مشروط به پیوستن «هرگونه اتحاد دیگر» با آمریکا و اسرائیل علیه ایران و نیروهای نیابتی آن یا استفاده از دریای سرخ برای انجام حملات به تهران کرده بود. آنچه پس از این بیانیه رخ داد، اما فاصله معناداری با آن شروط داشت و پرسش‌های مهمی درباره انگیزه‌های این زمان‌بندی ایجاد کرده است.

برخی از تحلیلگران و کارشناسان منطقه‌ای معتقد هستند که انتخاب اسرائیل به عنوان هدف نخستین مداخله مستقیم این گروه، تلاشی برای تحریک واکنش تل‌آویو است تا حوثی‌ها بتوانند به عنوان یک طرف مستقل در میدان ظاهر شوند و از شدت ارتباط مستقیم خود با تهران بکاهند.

این تحلیلگران بر این عقیده هستند که اگر هدف، تحلیل بردن توان دفاعی اسرائیل باشد، عملیات‌ها به سمت این کشور متمرکز خواهد شد. اما اگر نیاز، اعمال فشار غیرمستقیم بر آمریکا یا گسترش دامنه درگیری منطقه‌ای باشد، آن گاه تهدید خطوط کشتیرانی در باب‌المندب در دستور کار قرار می‌گیرد. 

برخی دیگر از تحلیلگران زمان‌بندی این اقدام را پاسخی مستقیم به فشارهای فزاینده‌ای می‌داند که ایران در بیش از یک سطح با آن مواجه است. از نظر آن‌ها، رسیدن جنگ به «خطوط قرمز» در داخل ایران پس از هدف‌گیری تأسیسات هسته‌ای، مراکز تحقیقاتی و دانشگاه‌های مرتبط با برنامه هسته‌ای  تهران را ناگزیر به گشودن جبهه‌های موازی برای کاهش فشار نظامی مستقیم کرده است. به گفته آن‌ها، تشدید مستمر تنش‌ها توسط اسرائیل علیه حزب‌الله دامنه تحرک ایران را محدود کرده و سپاه پاسداران را به فعال‌سازی برگ برنده‌های باقی‌مانده یعنی گروه حوثی‌ها، واداشته است.

اما شاید مهم‌ترین بُعد این مداخله، هم‌زمانی آن با اعلام دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، درباره از سرگیری قریب‌الوقوع مذاکرات با ایران باشد. در این معادله، ورود حوثی‌ها به جنگ می‌تواند تلاشی برای حضور در معادله مذاکرات یا حداقل اثبات جایگاه به عنوان ابزاری فشار برای تأثیرگذاری بر روند هرگونه توافق احتمالی باشد؛ تا از گنجانده شدن در تفاهماتی که ممکن است پس از توافق با تهران، نفوذ منطقه‌ای آن‌ها را هدف قرار دهد، جلوگیری کنند.

آیا ترامپ در دستیابی به «موازنه پیروزی» در برابر ایران شکست خورده است؟

مجله فارن افرز در تحلیلی از جنگ کنونی میان ایالات متحده و ایران، استدلال می‌کند که آنچه در حال وقوع است، فراتر از یک تشدید نظامی صرف، نشان‌دهنده بحرانی در ساختار تفکر استراتژیک آمریکاست. به باور این نشریه، واشنگتن در حالی وارد جنگی شده که میان اهداف سیاسی و ابزارهای نظامی خود پیوندی پایدار برقرار نکرده است؛ شکافی که باعث می‌شود هزینه‌های این رویارویی به مراتب از دستاوردهای احتمالی آن فراتر رود.

از منظر فارن افرز، مشکل اصلی ایالات متحده نه در ظرفیت آن برای وارد کردن آسیب به ایران، بلکه در ناتوانی در تبدیل این آسیب به یک نتیجه‌ی سیاسی مشخص و پایدار است. هر جنگی برای توجیه‌پذیری نیازمند هدفی روشن و استراتژی ای است که با هزینه‌ای معقول به آن هدف دست یابد. اما به نظر می‌رسد دولت ترامپ در برقراری این تعادل حیاتی ناموفق بوده است.

فهرست اهداف اعلام‌شده از سوی آمریکا از برچیدن برنامه هسته‌ای ایران و نابودی توان موشکی و دریایی آن گرفته تا سرنگونی نظام  چنان گسترده و فاقد اولویت‌بندی مشخص است که این چندگانگی را نه مکمل، بلکه نشانه‌ای از فقدان یک نقشه راه منسجم می‌خواند. خطر اصلی، به گفته این مجله، در «جابجایی هدف» نهفته است؛ جایی که خودِ عملیات نظامی به هدف تبدیل می‌شوند و موفقیت‌های تاکتیکی، در خدمت یک چشم‌انداز استراتژیک بزرگ‌تر قرار نمی‌گیرند.

تحلیل فارن‌افرز نشان می‌دهد که حداکثر هدف یعنی تغییر نظام، عملاً دست‌نیافتنی است. حملات نظامی نه تنها تضعیفی ایجاد نکرده، بلکه به تقویت انسجام داخلی ایران و افزایش خصومت نسبت به آمریکا انجامیده است. در سوی مقابل، حداقل هدف یعنی تضعیف مستمر ایران از طریق حملات مکرر نیز به راهکاری پایدار منجر نمی‌شود، بلکه الگویی از درگیری باز (open-ended conflict) ایجاد می‌کند که در آن تهدید صرفاً مهار می‌شود.

این رویکرد که به «چمن‌زنی» شهرت دارد، بر این فرض بنا شده که حملات پی‌درپی می‌تواند مانع بازسازی توانایی‌های ایران شود. اما این استراتژی دو عامل کلیدی را نادیده می‌گیرد: نخست، توانایی تهران برای تطبیق‌پذیری و پنهان‌سازی دارایی‌های خود؛ دوم، تشدید انگیزه‌های ایران برای تلافی‌جویی. از این منظر، جنگ ممکن است به «بازدارندگی معکوس» دامن زده باشد: هرچه ایران ضربات سنگین‌تری متحمل شود انگیزه‌اش برای پاسخ‌دهی با ابزارهای نامتعارف و غیرمستقیم بیشتر می‌شود.

به نوشته فارن افرز، حذف کامل تهدید ایران تنها از دو مسیر ممکن است: یک توافق سیاسی معتبر یا یک مداخله نظامی تمام‌عیار. اما هر دو گزینه با موانع جدی روبه‌رو هستند. امکان دستیابی به توافق سیاسی به دلیل فرسایش شدید اعتماد  هم ناشی از خروج آمریکا از برجام و هم انجام حملات نظامی هم‌زمان با دوره‌های مذاکره کاهش یافته است. از سوی دیگر، حمله زمینی با توجه به وسعت خاک ایران، پیچیدگی جغرافیایی و هزینه‌های انسانی و اقتصادی گزاف آن، گزینه‌ای غیرواقع بینانه است. در نتیجه، آمریکا خود را میان یک گزینه‌ی غیرقابل اجرا و یک گزینه‌ی ناپایدار گرفتار می‌بیند.

این تحلیل تأکید می‌کند که پیامدهای جنگ تنها به میدان نبرد محدود نمی‌شود. ایالات متحده در هفته‌های نخست جنگ میلیاردها دلار هزینه کرده و فشار بر ذخایر تسلیحات پیشرفته‌اش افزایش یافته است. فراتر از آن، درگیری عمیق با ایران ممکن است به قیمت تضعیف اولویت‌های راهبردی دیگر آمریکا از جمله جنگ در اوکراین یا رقابت با چین  تمام شود. 

ارسال نظرات
تبلیغات
خط داغ