جامعهای که لبنیاتاش قسطی میشود، وارد مرحله مدیریتبقا شده است
قسطیشدن خوراک، نشانه رفاه نیست، نشانه نهادینه شدن فقر است. اینجا دیگر وام برای خرید خانه یا خودرو مطرح نیست، بلکه بدهی برای زندهماندن روزمره است.
محسن سلیمانیفاخر در هممیهن نوشت: آنچه این روزها در جامعه ایران جریان دارد، دیگر صرفاً گرانی یا فشار اقتصادیِ مقطعی نیست؛ ما با نوعی دگرگونی عمیق در منطق زیستن روزمره روبهرو هستیم. وقتی خرید اقلامی مانند ماست و روغن که زمانی بدیهیترین اجزای سفره بودند بهشکل اقساطی ممکن میشود، مسئله فقط کاهش قدرت خرید نیست؛ مسئله فروپاشی تدریجی تصور ما از زندگی عادی است.
چندی پیش قسطیشدن خدمات دندانپزشکی مطرح بود، که خود نشانهای روشن از عقبنشینی رفاه از بدن شهروندان بود؛ جاییکه سلامت دهان و دندان، از حق اولیه به کالایی لوکس تبدیل شد. اما حالا با اضافهشدن خوراک دمدستی به فهرست خریدهای اقساطی، این عقبنشینی از سطح بدن به سطح بقا رسیده است.
وقتی درمان قسطی میشود و بعد خوراک هم نسیه میشود، جامعه وارد مرحلهای میشود که در آن نهتنها کیفیت زندگی، بلکه امکان زندگی معمولی زیر سوال میرود. این دیگر فقط فقر نیست؛ این عبور آرام از مرز زندگی آبرومند بهسمت زیستن حداقلی است، وضعیتی که در آن بدهکار شدن، شرط زندهماندن میشود.
پلتفرمها، خدمات اعتباری را به کل سبد خرید تعمیم دادهاند و این اقدام را با ادبیات حمایت از مصرفکننده توضیح میدهند. اما واقعیت اجتماعی چیز دیگری است؛ قسطیشدن خوراک، نشانه رفاه نیست، نشانه نهادینه شدن فقر است. اینجا دیگر وام برای خرید خانه یا خودرو مطرح نیست، بلکه بدهی برای زندهماندن روزمره است. جامعهای که لبنیاتاش قسطی میشود، وارد مرحله مدیریتمصرف نشده؛ وارد مرحله مدیریتبقا شده است.
نمیدانم در این اوضاع نسیهزیستی، آن سبد معروف فرهنگی خانوار چه بلایی سرش میآید؟ آیا میشود مثلاً بلیت نیممیلیونی تئاتر را اقساط کرد یا نه کتابفروشیها یک سبد فرهنگی پیشنهادی از کتابهای فروشنرفته، بنجل و بادکردهشان را پَک کنند و بهصورت ببر و بعداً پرداختکن به مخاطبان فرهنگدوست ارائه کنند؟
مثلاً آیا این تصور روزی اجرایی خواهد شد که برای خرید یک تابلوی خوشنویسی یا یک کتاب رمان دلخواه، وام بانکی گرفت یا کارت ملی گرو گذاشت که تا زمان تسویه اقساط، نزد فروشنده بماند؟ و از همه اینها اسفناکتر آیا مخاطب طبقه متوسطی که اینروزها تهمانده نفس و حضورشان باقی است، آیا اصلاً تمایل ذاتی برای ورود به عرصه فرهنگ و هنر خواهند داشت؟ آیا اولویتی برای یک مخاطب هنردوست وجود دارد که مثلاً از یک روغن و ۸۰۰ گرم پنیر یواف کالابرگیاش بزند و ناپرهیزی کند و به تماشای فیلمی به سینما برود؟
اساساً این میدان هنر جایگاه جولان و عرضه دارد یا خیر؟ آیا میشود سینماداری را قانع کرد که سینمایش را تغییر کاربری ندهد و منتظر مشتری مرفه خود بنشیند یا سرمایهگذاری پولش را از امور عمرانی و اینهمه درآمدهایهای طبقه خودش بهسمت سینما تغییر دهد؟ خدا کند که این تصورها واهی بماند!
اما از این وضعیت، خطرناکتر؛ اظهارات گزاف و تحقیرآمیز برخی چهرههای رسمی درباره پرتوقعبودن مردم است. وقتی گفته میشود مردم نباید انتظار زندگی شبیه قطر و امارات را داشته باشند، مسئله فقط یک جمله نسنجیده نیست؛ این یک چارچوب فکری است. چارچوبی که در آن، مطالبه زندگی آبرومند، تبدیل به زیادهخواهی میشود و فقر، تبدیل به وضعیت طبیعی.
منتقدان بهدرستی میپرسند که مسئله شباهت به قطر یا امارات نیست؛ مسئله این است که چرا کشوری با این حجم از منابع طبیعی، سرمایه انسانی و موقعیت راهبردی، به جایی رسیده که شهروندش برای روغن، استراتژی خرید طراحی میکند و برای ماست، قسط میبندد. این مقایسهها، وقتی از زبان مسئولان بیان میشود، بیشتر شبیه شانه خالیکردن از مسئولیت است تا تحلیل واقعبینانه.
خوراک قسطی و این اظهارات گزاف، نشانهای از یک وضعیت واحدند؛ اقتصادی که آینده را به تهدید بدل کرده است. در چنین اقتصادی، مردم نه مصرفکنندهاند، نه شهروند؛ بلکه بازیکنانیاند که مدام در حال حدسزدن حرکت بعدی قیمتها هستند. نتیجه این وضعیت، فرسایش روح، افزایش اضطراب و فروپاشی آرام امیدهاست.
اگر سیاستگذار همچنان بهجای ترمیم ثبات، به عادیسازی این وضعیت ادامه دهد، جامعه یاد خواهد گرفت چگونه زنده بماند، اما دیگر نخواهد دانست، چگونه زندگی کند، چگونه به فرهنگ روی آورد، چگونه هنر را دوست داشته باشد و این، هزینهای است که نه با قسط جبران میشود و نه با تمهیدات وزرا.