واکنش تند به محدودیتهای اینترنت/ همه با هم داریم خفه میشویم
جامعهایکه حیات و مماتش در فضای مجازی شکل گرفته، جوانانیکه زندگی بدون فضایمجازی برایشان غیرقابل تصور است، وقتی ناگهان و بیمقدمه این جامعه را از تمام ارتباطات مجازی، حتی پیام کوتاه محروم کنی، آنگاه جامعه همان حال را پیدا میکند. درحالیکه میتوان آن را تنگناهراسی اجتماعی هم خواند.
بابک زمانی در هممیهن نوشت: حتماً دیدهاید برخی مردم بههیچ عنوان «امآرآی» نمیتوانند بگیرند یا برخی نمیتوانند آسانسور سوار شوند؛ این نوعی ترس یا فوبیاست که آن را میتوان «بستههراسی» هم خواند.
دکتر محمد صنعتی چندسال پیش، آن را «تنگناهراسی» خواند؛ اضطراب شدیدی که تعریف دقیق ترس برابر مرگ است. ترسی یادآور تنگنای شب اول! «تنگناهراسی» سوای شخصیت افراد، بهنوعی نتیجه شرطیشدن فرد بهدنبال اضطرابهای مداوم است. اما زندگی مدام در این شرایط، روح و روان فرد (بخوان جامعه) را رو به فنا میبرد.
در آسانسور، همه روزنهها بسته میشود، همچنین خطی صاف و دقیق میان دو لبه دَر یا بین دَر و سقف قرار میگیرد که نشانه نفوذناپذیری، بیهوایی و خفگی است. قلبت سینه را به تلاطم میاندازد. راه نفس، بسته میشود و ترسی عمیق تمام وجودت را میگیرد. آنزمان اگر اطمینان پیدا کنی که دیگر دَر باز نمیشود، تیغی دمدستات باشد، ترجیح میدهی خودت را خلاص کنی.
جامعهایکه حیات و مماتش در فضایمجازی شکل گرفته، جوانانیکه زندگی بدون فضایمجازی برایشان غیرقابل تصور است و سالمندانیکه فضایمجازی را مفری آزادیبخش یافتهاند، همچنین حیات ذرهذره در اینستاگرام، توئیتر و… پخش شده است، وقتی ناگهان و بیمقدمه این جامعه را از تمام ارتباطات مجازی، حتی پیام کوتاه محروم کنی، آنگاه جامعه همان حال را پیدا میکند. درحالیکه میتوان آن را تنگناهراسی اجتماعی هم خواند.
خفقان احساس غالب در شرایط «تنگناهراسی اجتماعی» (social clastrophobia) است. خفقانی که به ناامیدی و رخوتی مرگبار میانجامد. انسان معترض به همان شدتی که اعتراض میکند، امیدوار هم هست. حکومت بر او دشوار است اما حکومت بر انسان بیجان و ناامیدی که «تنگناهراسی» پدید آورده، بهغایت دشوارتر و پیشبینیناپذیرتر است. تازه به هیچ هم نمیارزد.
در تنگنای سکوت، تنها صدای اعتراض نیست که ساکت میشود، بلکه بسیاری از صداهای دیگر هم که میتوانند منفذی تلطیفکننده برای این فضای بسته رعبآور باشند، ساکت میشوند. فضای تنگناهراسی، تبخیر ناگهان هر آنچیزی است که بینابین سیاه و سفید و مرگ و زندگی قرار میگیرد.
در آن لحظه که درِ آسانسور باز نمیشود یا تونل رعبآور «امآرآی» از روی صورت کنار نمیرود، مرگ و زندگی را تنها مویی از هم جدا میکند. میگویند مرگی وجود ندارد و آنچه هست، احساس مرگ است و این نزدیکترین استعاره است. هر احساس و تفکر دیگری ناپدید میشود. جامعهای که مرگ را احساس کرده، در رخوتی هولناک فرو میرود که ممکن است ناگهان به آنسوی طیف به طغیانی مرگبار، اینبار ناامید، ساکت و موریانهوار اما هزارانبار مخربتر بیفتد.
باور کنید آنکه به رتق و فتق و تدبیر امور مردگان میپردازد، خود در حسرت تدبیر امور امیدواران، زندگان و معترضان خواهد ماند. تسلط بر لشکر مردگان هیچ لذتی ندارد. باز کنید درِ آسانسور را. ما چون اجسادِ ایستاده و بههمفشرده، راه نفسکشیدن نداریم. واقع امر این است که همه با هم داریم خفه میشویم. باز کنید. لطفاً باز کنید.