ترنج موبایل
کد خبر: ۱۰۰۲۵۹۹

داستان زندگی جیکوب میلر؛ یک گلوله، یک چشم از دست‌رفته و ۶۳ سال زندگی پس از جنگ

داستان زندگی جیکوب میلر؛ یک گلوله، یک چشم از دست‌رفته و ۶۳ سال زندگی پس از جنگ

گلوله‌ای به پیشانی جیکوب میلر خورد و چشم چپش را نابینا کرد. گلوله اصلی ۹ ماه بعد بیرون آورده شد اما زخم باز ماند و ۱۷ سال بعد، نخستین ساچمه و ۳۱ سال بعد، دو قطعه فلز دیگر از آن خارج شدند.

فرارو- تصور کنید وسط میدان جنگید و ناگهان گلوله‌ای وسط پیشانی و بین دو چشم‌تان می‌نشیند. چشم چپ‌تان از بین رفته و بقیه فکر می‌کنند شما مرده‌اید. چند ساعت بعد، خودتان را به سختی از جنگل به سمت نیروهای خودی می‌کشید. 

به گزارش فرارو، جیکوب میلر چنین تجربه‌ای داشت. میلر سرباز گروهان K از هنگ نهم پیاده‌نظام ایندیانا بود که 19 سپتامبر ۱۸۶۳، در نبرد چیکاماوگا، یک گلوله و سه ساچمه به صورتش اصابت کرد. او زنده ماند، به خانه برگشت و بیش از ۶۳ سال بعد از آن روز هم زندگی کرد. گلوله اصلی تا ۹ ماه بعد در سرش بود اما زخم باز و قطعات فلزی باقی‌مانده تا دهه‌ها همراه او ماندند.

خودش سال‌ها بعد، ماجرای آن روز را نوشت. روایت جیکوب میلر از خط مقدم شروع شد. زمانی که نزدیک کلبه بروک، دراز کشیده بود و یکی از سربازان دشمن را نشانه گرفته بود. او نوشت: «دراز کشیده بودم تا یکی از نیروهای دشمن را نشانه بگیرم. یکی از آن سربازهای شورشی با تفنگ قدیمی‌اش بی‌احتیاطی کرد در حالی که لوله تفنگ به سمت من بود -و چه عمدا و چه تصادفی، ماشه را کشید.»

جیکوب میلر

گلوله‌ای به سمت او شلیک شد، یک گلوله گرد و سه ساچمه. گلوله بین دو چشمش خورد، به سمت چپ رفت و چشم چپش را به‌شدت آسیب زد: «فکر کردم کارم تمام است.» بعدها به او گفتند که بعد از اصابت گلوله، مدتی روی صورتش افتاده بود. وقتی بلند شد، خون از صورتش جاری شده بود.

سپس در حالی که تفنگش را حمل می‌کرد، به راه افتاد؛ مدتی بعد دیگر چیزی به خاطر نمی‌آورد. وقتی دوباره به هوش آمد، خودش را نشسته زیر یک درخت دید. دستش را که روی صورتش کشید، تازه فهمید چه اتفاقی افتاده است.

«متوجه شدم چشم چپم از جای خودش بیرون آمده است. سعی کردم آن را سر جایش برگردانم اما اول مجبور شدم استخوان خردشده را تا جایی که می‌توانستم کنار هم قرار دهم. بعد چشمم را در جای درستش گذاشتم.» چشمش را با دستمالی بست. صدای تیراندازی هنوز نزدیک بود و گلوله‌ها اطرافش به زمین می‌خوردند. نمی‌دانست کجاست و باید به کدام سمت برود. کمی آب روی بانداژ ریخت و کنار درخت نشست. منتظر بود کسی از راه برسد.

یک نفر رسید ولی سرباز خودی نبود. یک سرباز زخمی کنفدراسیون آنجا بود. میلر به او آب داد و سرباز زخمی هم مسیر نیروهای اتحادیه را نشانش داد. میلر دوباره تفنگ را برداشت و راه افتاد.

جنگل پر از نیروهای دشمن بود. کمی بعد، صدای فرمان ایست و دراز کشیدن را از پشت سرش شنید. او خودش را میان درختان و بوته‌ها پنهان کرد و به راهش ادامه داد. سرش آن‌قدر ورم کرده بود که چشم سالمش هم گاهی با خون بسته می‌شد.

«تا جایی که می‌توانستم، بین درختان و بوته‌ها راه خودم را پیدا می‌کردم تا از آن درگیری وحشتناک دور شوم و جاده‌ای پیدا کنم.»

کاپیتان، میلر را نشناخت

بالاخره خودش را به یک جاده فرعی رساند. آب قمقمه‌اش تقریبا تمام شده بود. همان مقدار اندک را برای خیس کردن لب‌ها و گلوی خشک‌شده‌اش نگه داشته بود.

صدای رسیدن اسبی را شنید. سوار، کاپیتان سابقش، ویلیام پی. لاسل بود که حالا به درجه سرگردی رسیده بود. میلر او را صدا زد. لاسل او را نشناخت. میلر خودش را معرفی کرد: «میلر شماره سه از گروهان  K.» لاسِل از او خواست تفنگ و وسایلش را زمین گذاشته و سوار اسب شود. می‌خواست او را به بیمارستان صحرایی ببرد.

میلر تفنگش را زمین گذاشت اما حاضر نشد همراه کاپیتان برگردد. به لاسل گفت خودش را هرچه سریع‌تر به هنگ برساند و از همان مسیری که میلر آمده بود نرود، چون نیروهای کنفدراسیون آنجا بودند.

لاسِل رفت. میلر بعدها فهمید که او مستقیما به نیروهای کنفدراسیون خورده و اسیر شده است.

خود میلر هم به راهش ادامه داد. مدتی بعد با چند سرباز سواره‌نظام چهارم میشیگان روبه‌رو شد ولی دیگر توان چندانی برایش نمانده بود. از شدت درد و خستگی از پا افتاد و دو حمل‌کننده برانکارد او را پیدا کردند و به بیمارستان لشکر رساندند.

پزشکان قطع امید کردند

جراحان وقتی میلر را دیدند، زخمش را مرگبار تشخیص دادند. طبق روایت میلر، آنها معتقد بودند او به‌زودی می‌میرد و هر کاری برای زخم فایده‌ای ندارد.

روزنامه
*پرتره جیکوب میلر از بریدوود، ایلینوی، حدود ۱۹۱۱. این عکس همراه با مصاحبه او در روزنامه Joliet Daily News (یا Evening Herald) منتشر شد.

زخم را بستند و او را در چادر گذاشتند. میلر بیهوش شد و بعدها در این باره نوشت: «بعد از تمام چیزهایی که از سر گذرانده بودم، بیهوشی برایم یک موهبت بود.»

صبح روز بعد که به هوش آمد، ورم کمتر شده بود و می‌توانست کمی ببیند. پزشک بالای سرش آمد و از اینکه هنوز زنده است تعجب کرد.

اما بیمارستان دیگر جای امنی نبود. ۲۰ سپتامبر بود و نیروهای اتحادیه در حال تخلیه بیمارستان بودند. نیروهای کنفدراسیون نزدیک می‌شدند و زخمی‌هایی که امکان جابه‌جایی نداشتند، هر لحظه در معرض اسارت بودند.

میلر تصمیم گرفت منتظر نماند. به سمت چشمه رفت، قمقمه‌اش را پر کرد، سر و صورتش را شست و راه افتاد: «تصمیمم را گرفته بودم که تا وقتی توان برداشتن حتی یک قدم به سمت چاتانوگا را داشته باشم، اجازه ندهم اسیر شوم. ترجیح می‌دادم در راه رسیدن به آنجا بمیرم تا اینکه به اسارت درآیم.» 

او خودش را تا چاتانوگا رساند. بخشی از مسیر را پیاده و بخشی را با آمبولانس. بعد دوباره راهی بیمارستان‌های دیگر شد. از بریج‌پورت و نشویل گرفته تا لوئیزویل و نیوآلبانی.

گلوله 9 ماه بعد بیرون آمد

ماه‌ها گذشت و میلر همچنان گلوله‌ای در سرش داشت. در بهار ۱۸۶۴ در بیمارستانی در مدیسن ایندیانا کار می‌کرد و در ژوئن همان سال مرخصی گرفت تا به خانه‌اش در لوگن‌اسپورت برود. این بار تصمیم گرفت خودش دنبال جراح بگردد.

به مطب دکتر جی. ام. فیچ رفت و سراغ شریک او، ای. سی. کولمن را گرفت. پزشکان قبلی گفته بودند عمل خطرناک است. ولی میلر حاضر بود همچین ریسکی را بپذیرد:«به آنها گفتم اگر حاضرند عمل را انجام دهند، من خطر مردن در جریان عمل را می‌پذیرم.»

میلر را روی صندلی سلمانی نشاندند تا محل گلوله را پیدا کنند. پزشکان گلوله را با انبر را گرفتند و بیرون کشیدند. کار دشواری بود. استخوان اطراف محل اصابت تغییر شکل داده و گلوله در آن گیر کرده بود.

پرونده پزشکی ارتش آمریکا هم اصل این ماجرا را ثبت کرده است: «میلر بر اثر اصابت گلوله و ساچمه به استخوان پیشانی و ناحیه چشم چپ زخمی شده بود و جسم فلزی در ۱۵ ژوئن ۱۸۶۴ از سر او خارج شد.»

پس از پایان دوره خدمت، میلر در اوت ۱۸۶۴ از ارتش مرخص شد و به خانه برگشت.

زخم میلر تا سال‌ها بسته نشد

سال‌ها گذشت. میلر به زندگی خود ادامه می‌داد. پیر شد و هرچه زمان بیشتر می‌گذشت، آن زخم هم عجیب‌تر می‌شد. خودش در این باره نوشت: «هفده سال بعد از زخمی شدنم، یک روز صبح در حال شستن چرک از صورتم بودم که جسمی سخت داخل لگن افتاد. وقتی آن را برداشتم، دیدم یک ساچمه است.» سی‌ویک سال بعد از زخمی شدن هم دو قطعه دیگر فلز هنگام شستن صورتش داخل لگن افتادند.

images (2)
*پرتره جیکوب میلر، ملقب به «Center Shot»، همراه با عکس گروهی گروهان K هنگ نهم پیاده‌نظام داوطلب ایندیانا (۱۸۶۱–۱۸۶۲). Civil War News، آوریل ۲۰۱۶

زخم باز مانده بود و مرتب چرک می‌کرد. میلر می‌گفت به‌خاطر همین وضعیت، از حضور در جمع‌ها پرهیز می‌کند. چشم چپش نابینا شده بود و شنوایی‌اش هم کاهش پیدا کرده بود.

جیکوب میلر در ۱۴ اوت ۱۹۲۰، ۸۲ ساله شد.

در خاطراتش نوشته بود که برای همه این سال‌ها، از کسی بابت وضعیتش شکایتی ندارد. حتی درباره سربازی که به او شلیک کرده بود، کینه‌ای نشان نخواهد داد: «اگر امکان داشت با آن دشمنی که به من شلیک کرد روبه‌رو شوم، به او تبریک می‌گفتم که شلیکش دقیقا وسط هدف بوده است.»

از همین‌جا جیکوب میلر لقبی گرفت: «Center Shot»؛ گلوله وسط هدف.

میلر می‌گفت این زخم باعث شده جزئیات آن روز را هرگز فراموش نکند. درد سال‌ها همراهش بود و به نوعی حافظه دائمی آن میدان نبرد شد.

او سرانجام در ژانویه ۱۹۲۷ درگذشت؛ بیش از ۶۳ سال بعد از آن بعدازظهر خونین در چیکاماوگا.

داستان میلر روی پرده رفت

ماجرای زندگی جیکوب میلر دست‌کم یک بار هم به تصویر کشیده شده است. مستند کوتاه Center Shot: Jacob Miller  از مجموعه HistoryFix، در حدود ۱۰ دقیقه ماجرای زخمی شدن او در چیکاماوگا، فرار از پشت خطوط دشمن و سال‌هایی که با عوارض آن زخم زندگی کرد را روایت می‌کند. این مستند از روایت شخصی خود میلر و منابع تاریخی مربوط به او استفاده کرده است. 

جیکوب میلری دیگر

اما اگر امروز دنبال نام جیکوب میلر بگردید، احتمالا به اطلاعات متناقضی می‌رسید. دلیلش هم این است که یک جیکوب سی. میلر دیگر هم در ارتش اتحادیه خدمت می‌کرد.

آن میلر، سرباز گروهان G هنگ ۱۱۳ پیاده‌نظام ایلینوی بود که در جنگ داخلی آمریکا جنگید و بعدها به‌خاطر عملکردش در نبرد ویکسبورگ مدال افتخار گرفت و نهایتا در سال ۱۹۱۷ درگذشت.

همین شباهت اسمی باعث شده بخشی از اطلاعات این دو نفر در مطالب اینترنتی با هم ترکیب شود؛ از جمله تاریخ مرگ و حتی جزئیات مربوط به زندگی سرباز زخمی چیکاماوگا.

با این حال، جیکوب میلری که گلوله در چیکاماوگا به پیشانی‌اش خورد، همان سربازی که مدال افتخار گرفت، نیست. او سرباز گروهان K از هنگ نهم ایندیانا بود که در میدان نبرد تصور کردند مرده ولی بعد بیش از شش دهه با عوارض همان زخم زندگی کرد.

جیکوب میلر درباره زخمی که جنگ به او داد، نوشت: «من به زخمی که برداشتم و خدمتی که انجام دادم افتخار می‌کنم.»

خبرنگار : ملیکا قراگوزلو
ارسال نظرات
خط داغ