ترنج موبایل
کد خبر: ۱۰۰۱۷۵۹

هندسه‌ی جدید قدرت؛ تقاطع هرمز و باب‌المندب

هندسه‌ی جدید قدرت؛ تقاطع هرمز و باب‌المندب

تحولات باب‌المندب تنها یک درگیری محلی یا حاشیه‌ای نیست؛ بخشی از یک بازآرایی بزرگ‌تر در هندسه‌ی قدرت منطقه است.

تنگه‌ی باب‌المندب دیگر تنها یک گذرگاه راهبردی در جنوب دریای سرخ نیست. در ماه‌های اخیر، این تنگه‌ی حیاتی به کانون بازآرایی معادلات قدرت در منطقه تبدیل شده است. آنچه در غرب یمن می‌گذرد، توازن امنیتی سال‌های گذشته را دگرگون ساخته و بازیگران منطقه‌ای را با واقعیت‌های تازه‌ای روبه‌رو ساخته است.

نیروهای انصارالله در پیشروی‌های اخیر خود در مناطق ساحلی، شهر بندری مخا را تصرف کرده و به سمت مجمع‌الجزایر حُنیش نفوذ کرده‌اند. در تازه‌ترین تحول، این گروه جزیره‌ی پریم (میون) را نیز به کنترل خود درآورده است؛ جزیره‌ای که تنگه را به دو مسیر کشتیرانی تقسیم می‌کند و تسلط بر آن، به معنای تکمیل کنترل بر باب‌المندب است. این پیشروی‌ها امکان استقرار سامانه‌های موشکی و پهپادی در مجاورت خطوط کشتیرانی بین‌المللی را فراهم کرده و توازن قدرت میدانی در غرب یمن را به‌کلی دگرگون ساخته است.

اینکه تهران همواره بر مستقل بودن اقدامات انصارالله تأکید می‌کند، محل بحث نیست. اما هم‌راستایی اهداف در سطح راهبردی، واقعیتی است که نمی‌توان نادیده گرفت. به گمان من، آنچه در باب‌المندب می‌گذرد بیش از آنکه یک پیروزی تاکتیکی باشد، نشانه‌ی فرسایش تدریجی نظم امنیتی منطقه در دریای سرخ است. انصارالله اما روایت دیگری دارد و تأکید می‌کند که تحرکاتش «در چارچوب حق دفاع مشروع» و در پاسخ به محاصره و تجاوز عربستان است؛ روایتی که خود بخشی از جنگ روایت‌ها در این بحران است.

نکته‌ی کلیدی در تحلیل این تحول، در پیوند میان باب‌المندب و تنگه‌ی هرمز نهفته است. با تغییر در مسیرهای عبور انرژی و نیاز عربستان به استفاده از مسیر دریای سرخ از طریق بندر ینبع برای صادرات نفت، باب‌المندب از یک گذرگاه منطقه‌ای به شریانی حیاتی برای امنیت انرژی ریاض تبدیل شده است. در واقع، هر بشکه نفتی که از این مسیر خارج می‌شود، از نقطه‌ای عبور می‌کند که اکنون در معرض تهدید مستقیم قرار دارد.

در چنین چارچوبی می‌توان از شکل‌گیری نوعی «قفل دوگانه» سخن گفت که در آن، دو تنگه‌ی حیاتی در دو سوی شبه‌جزیره‌ی عربستان هم‌زمان در معرض فشارهای ژئوپلیتیک قرار گرفته‌اند. این فشار دوطرفه، زنجیره‌ی تأمین انرژی جهانی را در وضعیتی از بی‌ثباتی قرار داده است؛ بی‌ثباتی‌ای که خود را در جهش محسوس بهای نفت برنت نشان داد. اما آنچه در این میان اهمیت بیشتری دارد، خودِ جهش قیمت نیست، بلکه معنایی است که پشت آن پنهان است: وقتی دو گلوگاه هم‌زمان بسته می‌شوند، آنچه از دست می‌رود نه فقط نفت، بلکه خودِ «قاعده» است.

باب‌المندب فقط یک تنگه نیست؛ صحنه‌ی برخورد دو نگاه است. نگاهی که امنیت را در اسکورت نفتکش‌ها می‌بیند، و نگاهی که آن را در تعیین قواعد عبور جست‌وجو می‌کند.

آنچه در این هندسه‌ی جدید اهمیت دارد، نه صرفاً کنترل فیزیکی یک تنگه، بلکه توانایی اثرگذاری بر «قواعد عبور» و «هزینه‌ی ترانزیت» است. بازیگرانی که می‌توانند بر این قواعد اثر بگذارند، در عمل به اهرم‌های فشار راهبردی دست می‌یابند، بدون آنکه نیازی به حضور نظامی مستقیم داشته باشند.

در این میان، واکنش واشنگتن نشان‌دهنده‌ی نوعی محافظه‌کاری راهبردی است. ایالات متحده که درگیر مدیریت بحران‌های متعدد است، با وجود درخواست‌های ریاض برای اقدامات نظامی مستقیم، تمایلی به ورود به یک درگیری تمام‌عیار در باب‌المندب ندارد. اعزام محدود مشاوران نظامی به جای نیروهای رزمی، نشان می‌دهد که کاخ سفید بیش از آنکه به دنبال حل ریشه‌ای مسئله باشد، خواهان «مدیریت تنش» است؛ به‌ویژه آنکه هرگونه آشفتگی گسترده در دریای سرخ می‌تواند با بالا بردن قیمت‌های انرژی، هزینه‌های سیاسی داخلی آمریکا را در دوران حساس انتخابات به‌شدت افزایش دهد.

تحولات باب‌المندب تنها یک درگیری محلی یا حاشیه‌ای نیست؛ بخشی از یک بازآرایی بزرگ‌تر در هندسه‌ی قدرت منطقه است. برخورد منافع قدرت‌های منطقه‌ای در این تنگه نشان می‌دهد معادلات پایان جنگ و بازسازی نظم امنیتی، از این پس ناگزیر از پذیرش متغیرهای جدید در غرب یمن و کنترل آبراهه‌های حیاتی خواهد بود. در این هندسه‌ی نوظهور، قدرت نه فقط با حضور نظامی، بلکه با توانایی تعیین قواعد عبور، اثرگذاری بر اتحادهای منطقه‌ای و بهره‌گیری از جغرافیای بحران سنجیده می‌شود. آنچه در باب‌المندب می‌گذرد، پیش‌درآمدی است بر نظم جدید دریای سرخ؛ نظمی که هنوز قواعدش نوشته نشده است.

نویسنده : ابراهیم شهولی
ارسال نظرات
خط داغ