رامبد جوان، عکسی از حضور خودش و نگار جواهریان را در جمع کودکان و نوجوانان یک موسسه خیریه منتشر کرد.
۸۷۸ مطلب
رامبد جوان، عکسی از حضور خودش و نگار جواهریان را در جمع کودکان و نوجوانان یک موسسه خیریه منتشر کرد.
اگرچه به خاطر چهره زیبایی که داشتم خواستگاران زیادی در بستگان منتظر اشارهای از جانب ما بودند، ولی من نه تنها آمادگی ازدواج را نداشتم بلکه بیشتر به تحصیل علاقهمند بودم، ولی در نهایت با رفت و آمدها و چرب زبانیهای مادر خواستگارم در حالی تن به این ازدواج دادم که خانواده همسرم از نظر اقتصادی وضعیتی مناسبتتر از ما داشتند.
سال ۹۲ دو زن سراسیمه مردی نیمه جان را به بیمارستان رساندند و مدعی شدند وی دچار مسمومیت غذایی شده است. لحظاتی بعد مرد جوان جان باخت. به دستور بازپرس کشیک دادسرا جسد به پزشکی قانونی منتقل شد. واحد سم شناسی پزشکی قانونی اعلام کرد مرد جوان با خوردن قرص برنج جان باخته است و در حالی که همسرش مدعی شده بود او خودکشی کرده است، اما کارآگاهان پی بردند این مرد به قتل رسیده همسر این مرد هم بسرعت به همراه تنها دخترش به کانادا گریخت.
مادرم بعد از شنیدن ماجرا از زبانم از نوع رفتار بچگانه من و همسرم خیلی عصبانی شد و از من خواست به خانه ام برگردم، اما من به خاطر سیلی که از همسرم خورده بودم لج کردم و برنگشتم. او به ناچار با همسرم تماس گرفت و از او خواست دنبالم بیاید، اما همسرم پشت تلفن دوباره من را یک آدم دهن لق و ساده اندیش خطاب کرد و گفت: دیگر حوصله دیدن من را ندارد، چون من آبروی او را جلوی مهمانها برده ام.
مرد جوان از روی صندلی بلند شد و گفت: «این زن اهل زندگی نیست و از فردای عروسی سر ناسازگاری گذاشت. ده جور پرونده علیه من راه انداخته و حالا که نتیجهای نگرفته دادخواست طلاق داده است...» زن حرف همسرش را قطع کرد و گفت: «آقای قاضی، یک زن بیشتر از هر چیزی به حمایت و عشق شوهرش نیاز دارد. اما این مرد بدون اجازه مادرش حتی حق آب خوردن ندارد!» ...
شیلا هم به تندی گفت: «تو هم که میگفتی همه کاری برای خوشبختیات میکنم، چه شد که میخواستی جلوی ادامه تحصیلم را بگیری؟ مگر نمیگفتی که هیچ کسی در دنیا برایت مهمتر از من نیست، پس چرا جرأت نداری به مادرت بگویی دیگر بزرگ شدهای؟ تو حتی بلد نیستی مسواک بزنی.» سپس رو به قاضی کرد و ادامه داد:«آقای قاضی، یک روز هم ندیدهام مسواک بزند. همیشه جورابهایش بوی بد میدهند و مادرش به او یاد نداده که جورابهایش را بشوید...»
قناریها بیآنکه بدانند دو و برشان چه خبر است، چهچهه میزنند و از عمق جان میخوانند. شاید فکر میکنند در جنگلهای شرجی جزایر قناری رها هستند و از این درخت به آن درخت میپرند و از فرط آزادی آواز سر میدهند. توی هر قفس دو میله پلاستیکی قرار دارد که قناریها روی آن میایستند. بیشتر قناریها شبیه به هم هستند؛ زرد و سبز یا ابلق با بدنهای کشیده و پاهای بلند که به زور میتوانند روی نی بایستند.
هر وقت با شوهرم حرف میزدم او با بی اعتنایی پاسخم را میداد و این موضوع بیشتر من را اذیت میکرد و طاقتم را طاق کرده بود. نزدیک به سه سال بود که ازدواج کرده بودم، او بازاریاب بود و به خاطر حرفه اش با آدمهای مختلف سر وکار داشت.
رفت و آمدهای من و سپیده هر روز بیشتر میشد به طوری که تبدیل به دو دوست صمیمی شده بودیم و ساعتهای زیادی را با یکدیگر میگذراندیم این اعتماد و صمیمیت تا آن جا پیش رفت که دیگر صندوقچه اسرار و خاطرات گذشته را برای هم بازگو میکردیم حتی از ارتباطات قبل از ازدواج نیز با یکدیگر سخن میگفتیم تا این که روزی من به اتفاق یکی از بستگانم به کافی شاپ رفتم و از سپیده هم خواستم همراه ما به کافی شاپ بیاید.
اما مشکل اصلی حمیرا و شاهرخ نه مهریه بود و نه چک برگشتی. آنها مالک دو مؤسسه ترک اعتیاد و کلینیک زیبایی، آپارتمان لاکچری و ویلا، خودروی خارجی و حساب میلیاردی بودند که در حقیقت اعتیاد به قرص ترامادول، ناامیدی را به زندگی مشترک آنها تزریق کرده بود.