ترنج

طلاق

۸۷۸ مطلب

  • ۱۷ ساله بودم که «ساعد» به خواستگاری ام آمد. او ۲۰ سال از من بزرگ‌تر بود و از همسر قبلی اش دو فرزند داشت، ولی من هیچ علاقه‌ای به او نداشتم با این وجود پدرم با دریافت مقداری پول به عنوان شیر بها مرا پای سفره عقد نشاند. اگر چه چند روز قبل از برگزاری مراسم عقدکنان پدر و مادرم را تهدید کردم دست به خودکشی می‌زنم، اما آن‌ها توجهی نکردند و در نهایت من مجبور شدم زندگی مشترکم را با ساعد آغاز کنم.

  • مسعودی فرید در ادامه به وضعیت طلاق در کشور هم اشاره کرد و از ثبت ۱۷۰ هزار طلاق در کشور طی سال گذشته خبر داد و افزود: آمار سه ماهه امسال کاهش طلاق را در کشور نشان می دهد، اما هنوز قضاوت در این زمینه زود است.

  • «از بچگی با پسرعمویم بزرگ شدم و قرار بود مرد زندگی ام شود که ماجرای خواستگاری مرد ثروتمند پیش آمد که بعد از چند روز تصمیم گرفتم به خاطر خانواده ام پا روی رویاهایم بگذارم، اما پس از ازدواج شب‌ها اشک می‌ریختم و دلتنگ پسرعمویم می‌شدم و از او می‌خواستم که مرا ببخشد تا اینکه جمشید متوجه ماجرا شد و خودش تصمیم به جدایی گرفت».

  • «ارتباط خیابانی تا آن جا پیش رفت که جملات مبتذل و مستهجن برای یکدیگر ارسال می‌کردیم. در همین روز‌ها بود که همسرم متوجه موضوع شد و از دادگاه تقاضای طلاق کرد من هم که نمی‌خواستم زندگی ام را از دست بدهم چند شکایت مانند تقاضای مهریه مطرح کردم، اما او با دسترسی به پیامک‌هایی که برای سعید فرستاده بودم دوباره از من شکایت کرد. حالا هم می‌دانم این نتیجه آتشی است که خودم آن را شعله ور کردم، ولی نمی‌دانم عاقبت دختر ۳ ساله و آینده تاریکم چه خواهد شد».

  • با چرب زبانی فریبم داد. من نمی‌دانستم تمام حرف هایش دروغ است دیگر نمی‌خواهم با او زندگی کنم کلی طرفدار دارد، اما زندگی من و دخترم را فدای روابط با زنان کرده است.

  • در همین شرایط بود که «کمال» دست من و دختر کوچکم را گرفت و با خود به چالوس برد او ادعا می‌کرد کار و کاسبی خوبی در شمال کشور به راه می‌اندازد و ما را خوشبخت می‌کند من هم از این که دیگر سختی هایم به پایان رسیده است درحالی که در پوست خودم نمی‌گنجیدم به همراه او راهی چالوس شدم آن جا بود که دختر دیگرم به دنیا آمد. اما از رونق کاروبار همسرم خبری نبود و او نمی‌توانست مخارج عادی روزانه را هم تامین کند به همین خاطر یک روز صبح از خانه بیرون رفت و دیگر بازنگشت او من و دو فرزند کوچکم را در حالی در یک شهر…

  • «۸ سال از زندگی مشترک من و «رامین» گذشته بود که بواسطه یکی از دوستانم فهمیدم شوهرم سرم هوو آورده است. شنیدن این خبر آنقدر برایم سخت بود که تا چند روز گیج بودم و فقط به در و دیوار نگاه می‌کردم. حتی قدرت حرف زدن با همسرم را هم نداشتم. در همه این روز‌ها فکری مثل خوره به جانم افتاده بود؛ اینکه آن زن را پیدا کنم و ببینم چه ویژگی‌هایی دارد که شوهرم او را به من ترجیح داده است.

  • «وقتی آنجا رسیدم از دیدن پسرخاله‌ام شوکه شدم. نگاهم به نگاهش قفل شده بود و در این فکر بودم او برای چه آنجا آمده که با دیدن دستبند پلیس در دستش جا خوردم. چطور ممکن بود. در آن لحظه دوست داشتم تمام عذابی که در این روز‌ها کشیدم را در سیلی محکمی جمع کنم و به صورتش بزنم، اما خودم را کنترل کردم».

  • بنا بر بررسی‌ها، اگرچه زنان متأهل شاغل مزدبگیر اکثراً در مشاغل پایین­تری نسبت به شوهرانشان قرار گرفته­اند، اما بیشتر از زنان خانه­دار استقلال اقتصادی دارند. بسیاری از این زنان البته هنوز دستمزد خود را مکمل درآمد شوهرانشان می­دانند که از سوی هر دو زوج به‌منزله منبع اصلی درآمد خانواده در نظر گرفته می­شود.

  • سن و سال مرد کمتر از زن نشان می‌داد، هر دو با آرامش روی صندلی نشسته بودند. خانمی که میان این زوج روی نیمکت نشسته بود، مادر مهتاب بود. زنی میانسال که وقار و مهربانی از نگاه، چهره، پوشش و حتی قاب عینکش نمایان بود.

تبلیغات