ترنج موبایل
تبلیغات
کد خبر: ۹۹۴۷۳۴

نقد و بررسی سریال «کلاغ»؛ مهدویان بازنده شد!

نقد و بررسی سریال «کلاغ»؛ مهدویان بازنده شد!

سریال «کلاغ» قرار بود یک تریلر سیاسی و عاشقانه متفاوت باشد، اما در طول ۱۱ قسمت بیش از آنکه مخاطب را درگیر کند، او را منتظر نگه داشت. سریال در نهایت با وجود فضاسازی قابل توجه، نتوانست به اثری ماندگار تبدیل شود.

تبلیغات
تبلیغات

فرارو- سریال «کلاغ» به ساخته محمدحسین مهدویان، پس از ۱۱ قسمت به پایان رسید. این مجموعه از روز اول با ترکیبی وسوسه‌انگیز معرفی شد. امضای مهدویان در ساخت آثار امنیتی و تاریخی به علاوه یک خط عاشقانه پرمخاطره که قرار بود چاشنی تازه‌ای به کارنامه او اضافه کند.

به گزارش فرارو،  این‌بار مهدویان از میدان‌های آشنای سیاسی و امنیتی فاصله گرفت و سراغ مردی میانسال رفته بود  که در دام عشقی پیچیده با دختری جوان افتاده بود.  این رابطه خیلی زود از حد و مرز یک ماجرای شخصی عبور کرد و جلال را وارد بازی خطرناکی کرد.

اما مشکل از همان‌جایی شروع شد که جاه‌طلبی داستان نتوانست به کشش دراماتیک واقعی تبدیل شود. قسمت‌های ابتدایی، اطلاعات را با احتیاطی وسواس‌گونه و قطره‌چکانی جیره‌بندی کردند و تلاش داشتند شبکه‌ای از سوءظن میان جلال، سایه و ساختار امنیتی اطرافشان بسازند.

وقتی تصویر جای روایت را می‌گیرد

از نظر فنی، «کلاغ» اثری قابل دفاع بود. نورپردازی، طراحی صحنه، لباس‌ها و بازسازی فضای تاریخی، در بسیاری از لحظات به جهان سریال هویت بخشیده‌ بودند. قاب‌بندی‌های مهدویان همچنان از همان دقت بصری همیشگی برخوردارند و فضای سرد و سنگین قصه را به‌خوبی منتقل می‌کردند.

اما تصویر تنها زمانی ارزش پیدا می‌کند که در خدمت روایت باشد. به بیان ساده‌تر «کلاغ» ظاهرا بسیار بیشتر از عمق واقعی فیلمنامه‌اش به نظر می‌رسید. اگر فیلمنامه از قدرت بیشتری برخوردار بود همین جهان بصری می‌توانست «کلاغ» را به اثری ماندگار بدل کند اما در نهایت، آرایه‌های فنی بیشتر نقش پوششی برای مشکلات فیلمنامه پیدا کردند تا جزئی از یک ساختار منسجم.

یکی از مهم‌ترین ایرادهای «کلاغ» نسبت میان حجم داستان و زمان روایت است. این قصه در قالب یک فیلم سینمایی دو‌ساعته و با ریتمی فشرده‌تر می‌توانست ضربه‌های دراماتیک موثرتری بزند در ۱۱ قسمت کش آمده است.

بازگشت به قسمت اول این مسئله را آشکارتر می‌کند. مخاطب با پیش‌فرضی امیدوارکننده وارد داستان می‌شود و انتظار دارد شبکه روابط و رازها به‌تدریج گسترش پیدا کنند اما هرچه روایت جلوتر می‌رود کندی جای کنجکاوی را می‌گیرد و کرختی بر تجربه تماشا غلبه می‌کند. البته کندی ذاتا عیب نیست بسیاری از آثار موفق از ریتم آهسته برای ساخت فضا و تعلیق بهره برده‌اند. مشکل «کلاغ» اینجاست که این کندی اغلب به کشف تازه یا تحول معنادار در موقعیت شخصیت‌ها منجر نمی‌شود و بیشتر شبیه توقف روایت عمل می‌کند. حتی کارگردانی نیز در بسیاری از لحظات به این کندی دامن زده بود. مهدویان سکانس‌هایی را که با دو یا چند پلان به نتیجه می‌رسیدند گاه بیش از حد کش داده و همین انتخاب، ریتم مجموعه را سنگین‌تر کرده بود.

سه ژانر، بدون موفقیت کامل در هیچ‌کدام

سریال کلاغ

«کلاغ» تلاش کرده همزمان سه لایه ژانری را پیش ببرد. عاشقانه، جنایی و سیاسی. اما این سه لایه به‌ندرت توانسته‌اند یکدیگر را تقویت کنند. نه رابطه جلال و سایه به‌اندازه کافی عمیق شد نه معمای سایه به دغدغه اصلی مخاطب بدل شد و نه وجه سیاسی-امنیتی از ظرفیت لازم برای ایجاد تنش برخوردار بود

بسیاری از دیالوگ‌ها نیز قربانی همین روند شده‌اند. جمله‌هایی که اطلاعات منتقل می‌کنند اما کمتر به عمق شخصیت‌ها یا ضربان درام کمک می‌کنند. فلاش‌بک‌های ابتدای قسمت‌ها هم عملکردی یکدست ندارند بعضی به فضای رازآلود داستان کمک کرده‌اند اما برخی دیگر بیشتر ابزاری برای ایجاد کشش مصنوعی بوده‌اند تا نقطه عطف واقعی. نریشن «کلاغ» نیز نتوانسته بود به اندازه‌ای که باید به فضای رازآلود و درونی داستان عمق بدهد.در برخی لحظات، نریشن بیشتر به توضیح دوباره اتفاقات شبیه شده بود و به جای تقویت روایت، ریتم کند سریال را تشدید کرده بود.

نگاهی به بازی بازیگران «سریال کلاغ»

هادی حجازی‌فر نقش اصلی را بازی کرده بود اما جلال در طول روایت به اندازه‌ای که از یک شخصیت محوری انتظار می‌رود، پرداخت نشد. مسئله فقط بازیگری نیست. خود شخصیت میان دو تعریف متناقض سرگردان مانده بود. مردی عاشق که برای نجات سایه هزینه می‌دهد و ماموری امنیتی که در موقعیتی پیچیده گرفتار شده. سریال در هیچ‌کدام از این دو وجه به عمق کافی نمی‌رسد. نتیجه نه یک عاشقانه کاملاً تأثیرگذار است و نه تصویر باورپذیری از یک مامور اطلاعاتی کارکشته.

محسن قصابیان در «کلاغ» کمتر نشانی از اقتدار و خونسردی مورد انتظار از رئیس یک ساختار امنیتی داشت. درعین حال  تغییرات مداوم لحن به یکدستی شخصیت آسیب زده است.

در مقابل، مینا وحید یکی از بهترین بازی‌های مجموعه را ارائه داده. شهناز در ظاهر زنی مغرور و محکم است اما در لایه‌های زیرین شخصیتی سرخورده و دلشکسته دارد. وحید این دوگانگی را با ظرافتی بیش از بسیاری از شخصیت‌های دیگر به نمایش گذاشته و به شهناز هویتی بخشیده که فراتر از کارکرد صرفاً روایی او باقی می‌ماند.

پایانی بدون غافلگیری

کلاغ

قسمت یازدهم پرونده سایه را بست و سریال را به همان جهان تلخ و تیره‌ای بازگرداند که از ابتدا وعده داده بود. اما مشکل پایان‌بندی این بود که بخش مهمی از آنچه قرار بود نقطه اوج باشد پیش از رسیدن به قسمت آخر برای مخاطب قابل حدس شده بود. نقش بهروزی نیز آشکارتر از آنچه باید مشخص شده و همین از قدرت افشاگری نهایی کاسته است. انتقام جلال هم نتوانسته وزن احساسی یا دراماتیکی را که پایان داستان به آن نیاز داشت، ایجاد کند. در نتیجه قسمت پایانی نه‌تنها ضعف‌های مسیر را جبران نکرده، بلکه در لحظاتی آن‌ها را برجسته‌تر کرده بود.

در نهایت «کلاغ» ایده‌ای جذاب‌تر از اجرای خودش داشت. مهدویان جهانی مناسب برای یک تریلر تاریخی، امنیتی، عاشقانه ساخته اما در ۱۱ قسمت نتوانست میان فضا، شخصیت، ریتم و تعلیق تعادل برقرار کند. «کلاغ» نه یک شکست کامل بود و نه بازگشتی قدرتمند به بهترین فرم مهدویان. بیشتر تجربه‌ای جاه‌طلبانه اما نابرابر بود که شکست خورد.

تراژدی واقعی «کلاغ» دقیقاً در همین فاصله میان ایده و اجرا شکل گرفت. این سریال می‌توانست ماندگار باشد، اما حتی در پایان هم به تمام ظرفیت ایده اولیه‌اش دست نیافت.

تبلیغات
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات