ترنج موبایل
کد خبر: ۹۷۴۸۲۹

آمریکا در بن‌بست خاورمیانه

جنگ ایران، آمریکا و اسرائیل؛ تا اینجا بازی چه شده است و چه خواهد شد؟

جنگ ایران، آمریکا و اسرائیل؛ تا اینجا بازی چه شده است و چه خواهد شد؟

این گزارش می‌گوید مذاکرات ترامپ و ایران زیر فشار نتانیاهو فرسایشی شده، اما موازنه منطقه‌ای به سود تهران تغییر کرده است. ایران با تکیه بر تنگه هرمز، توان موشکی، پهپادی و بازدارندگی نامتقارن، دست بالا را در خلیج فارس دارد. هم‌زمان، ائتلافی تازه میان برخی کشورهای سنی در برابر طرح‌های اسرائیل شکل گرفته و جایگاه آمریکا تضعیف شده است. این مقاله، پیروزی ایران را نشانه‌ای از افول هژمونی آمریکا و تقویت محور مقاومت می‌داند.

تبلیغات
تبلیغات

دیوید هرست فرارو- دیوید هرست، کارشناس ارشد مسائل خاورمیانه و سردبیر نشریه میدل ایست ای

 به گزارش فرارو به نقل از نشریه میدل ایست ای، هر روز، پیچ تازه‌ای در مذاکرات پررنج و فرساینده میان دونالد ترامپ و جمهوری اسلامی ایران پدیدار می‌شود. هر بار که دو طرف به توافق بر سر موضوعی نزدیک می‌شوند، ترامپ گوشی تلفن را برمی‌دارد تا با شریک جرم خود یعنی بنیامین نتانیاهو رایزنی کند؛ و درست پس از آن، از همان توافق عقب می‌نشیند. این دقیقاً همان الگویی است که درباره دو موضوع حساس رخ داده است؛ موضوعاتی که مذاکره‌کنندگان ایرانی تصور می‌کردند توافق بر سر آن‌ها نهایی شده است. به گفته حسن احمدیان، تحلیلگر امور ایران، دو عنصر کلیدی در آتش‌بس پیشنهادی ۳۰ تا ۶۰ روزه وجود داشت: نخست اینکه این آتش‌بس، لبنان را نیز در بر بگیرد؛ و دوم اینکه بخشی از دارایی‌های بلوکه شده ایران آزاد شود.

ایران با کارت‌های برنده؛ آمریکا در بن‌بست خاورمیانه

اما هر اندازه هم مسیر مذاکرات پیچیده، فرساینده و پرپیچ‌وخم باشد و حتی اگر این توافق از هم بپاشد و ترامپ تصمیم بگیرد برای سومین بار به ایران حمله کند، یک واقعیت بی‌رحمانه پیش چشم مانده است: آمریکا بار دیگر جنگی دیگر را در خاورمیانه باخته است. ایران اکنون بیشتر کارت‌های تعیین‌کننده را در اختیار دارد. در رأس این کارت‌ها، تنگه هرمز قرار دارد؛ گذرگاهی راهبردی که هر تحول در آن می‌تواند بازار انرژی و اقتصاد جهانی را به لرزه درآورد. اما قدرت ایران فقط به هرمز محدود نیست. بازدارندگی‌ای که پهپادها و موشک‌های ایران در برابر همسایگان ایجاد کرده‌اند نیز بخشی مهم از همین موازنه تازه است. تهران همچنین کارت‌های دیگری دارد که هنوز آن‌ها را وارد بازی نکرده است؛ از جمله می توان به امکان بستن تنگه باب‌المندب در دهانه دریای سرخ اشاره کرد. در سوی مقابل، ترامپ تقریباً هیچ کارت مؤثری در دست ندارد. این سلسله شکست‌های پیاپی آمریکا در ربع نخست قرن حاضر، آن هم در دوره‌ای که قدرت نظامی واشنگتن بی‌رقیب بود پدیده‌ای قابل‌تأمل است؛ پدیده‌ای که باید در سالنامه‌های جنگ و سیاست ثبت شود.

اگر جرج بوش پسر بر پایه اطلاعات نادرست درباره وجود سلاح‌های کشتار جمعی به عراق حمله کرد، منتقدان می‌گویند ترامپ نیز بر مبنای اطلاعاتی نادرست، مسیر حمله به ایران را در پیش گرفت. نتیجه این تصمیم، برخلاف انتظارات اولیه، به شکل‌گیری نوعی همگرایی نظامی و دیپلماتیک میان کشورهای مسلمان سنی انجامید؛ ائتلافی که دقیقاً برخلاف خواست اسرائیل و امارات متحده عربی بود و می‌تواند معادلات منطقه را پیچیده‌تر کند.

با این حال، میان پرونده عراق و بحران ایران یک تفاوت مهم وجود دارد. پرونده بحث‌برانگیز دولت بوش، دست‌کم بر پایه ارزیابی‌های نهادهای اطلاعاتی خود آمریکا ساخته شده بود؛ هرچند بعداً نادرستی آن آشکار شد. اما در روایت منتقدان، اطلاعاتی که ترامپ بر اساس آن عمل کرد، محصول ارزیابی‌های موساد بود؛ اطلاعاتی که رئیس‌جمهور آمریکا آن را تقریباً بی‌کم‌وکاست پذیرفت، آن هم در شرایطی که جامعه اطلاعاتی آمریکا ارزیابی‌هایی محتاطانه‌تر و دقیق‌تر ارائه می‌کرد. بر اساس این روایت، بنیامین نتانیاهو و دیوید بارنئا، ترامپ را متقاعد کرده بودند که حکومت ایران پس از خیزش ژانویه، به‌حدی تضعیف شده که در صورت ترور رهبر آن، حداکثر ظرف چند روز فرو خواهد پاشید.

هیچ‌کس بیش از نتانیاهو برای این سناریو تلاش نکرد؛ مردی که گمان می‌کرد رؤیای تمام عمرش در آستانه تحقق است و تنها به یک فشار نهایی نیاز دارد. اکنون که جنگ در آستانه پایان قرار گرفته، هیچ‌کس بازنده‌ای بزرگ‌تر از او نیست؛ به همین دلیل، با تمام توان تلاش می‌کند مانع امضای تفاهم‌نامه میان ترامپ و ایران شود. اما وقتی این جنگ سرانجام متوقف شود، بی‌تردید زمان تسویه‌حساب نهایی برای هر دو مرد فرا خواهد رسید.

ایران؛ مانع اصلی نظم آمریکایی - اسرائیلی در خاورمیانه

ماجرا فقط به «بدبازنده» بودن ختم نمی‌شود. تهدیدی که جمهوری اسلامی برای طرح‌های منطقه‌ای آمریکا و اسرائیل ایجاد می‌کند، از نگاه طراحان این پروژه، تهدیدی واقعی، عمیق و راهبردی است. در سه دولت متوالی آمریکا از دوره نخست ترامپ تا دولت بایدن و اکنون بازگشت دوباره ترامپ یک هدف کلان تقریباً ثابت باقی مانده است: سوق دادن کشورهای عرب سنی به سمت عادی‌سازی روابط با اسرائیل و بازطراحی نظم امنیتی خاورمیانه. این پروژه در طول سال‌ها نام‌های متفاوتی به خود گرفته است: «ائتلاف سنی - اسرائیلی»، «ناتوی عربی» یا «توافق‌های ابراهیم». اما فارغ از نام‌ها، ماهیت آن روشن بوده است: ایجاد نظمی منطقه‌ای که در آن اسرائیل نه صرفاً یک شریک، بلکه هژمون جدید منطقه‌ای باشد؛ مرکز ثقل شبکه‌ای که از مسیر آن، سلاح، فناوری پیشرفته، داده و تجارت از شرق به غرب جریان پیدا کند.

در میان رهبران عرب، به نظر می‌رسد تنها محمد بن زاید آل نهیان از همان ابتدا به‌طور کامل با این چشم‌انداز همراه بود. او مزیت راهبردی پیوند خوردن دو «اسپارت کوچک» ( امارات و اسرائیل ) را درک می‌کرد؛ پیوندی که می‌توانست به شکل‌گیری نوعی امپراتوری متقابل از پایگاه‌های هوایی، بنادر و زیرساخت‌های لجستیکی منجر شود. چنین شبکه‌ای، اگر محقق می‌شد، به‌صورت راهبردی در سراسر خلیج فارس، دریای عمان و دریای سرخ امتداد می‌یافت.

در این روایت، تسلیم کامل ایران می‌توانست راه را برای روی کار آمدن چهره‌ای ضعیف و وابسته مانند رضا پهلوی، فرزند شاه پیشین ایران هموار کند؛ یا حتی کشور را به سمت جنگ داخلی و تجزیه سوق دهد. از نگاه منتقدان این پروژه، برای اسرائیل چنین سناریویی الزاماً مسئله‌ای نگران‌کننده نبود. آنان استدلال می‌کنند که تضعیف ساختاری و بلندمدت عراق و اکنون سوریه، به بخشی تثبیت‌شده از محاسبات امنیتی اسرائیل تبدیل شده است.

در سطحی عمیق‌تر، برخی تحلیلگران این رویکرد را به نوعی تصور مذهبی و ژئوپلیتیکی درباره بازسازی «سرزمین موعود» در نقشه کنونی خاورمیانه پیوند می‌زنند. اما در سطح عمل‌گرایانه، تجلی این نگاه در ساختار قدرت تل‌آویو چنین تعبیر می‌شود: اسرائیل ترجیح می‌دهد با همسایگانی زندگی کند که یا تحت اشغال‌اند یا به‌گونه‌ای دائمی تضعیف شده‌اند و توان تهدید مؤثر ندارند. در چنین چارچوبی، ایرانی که به‌طور کامل از هم فرو می‌پاشید، می‌توانست به نقطه اوج پروژه نظم جدید منطقه‌ای تبدیل شود؛ نظمی که در آن، دونالد ترامپ در جایگاه معمار سیاسی خاورمیانه جدید ظاهر شود و بنیامین نتانیاهو نقش بازیگر محوری و قدرت مسلط منطقه‌ای را بر عهده بگیرد.

ائتلاف تازه سنی و تثبیت قدرت ایران در خلیج فارس

اکنون دو ائتلاف متمایز در حال شکل‌گیری‌اند. نخستین ائتلاف در گرماگرم جنگ پدید آمد و کشورهایی چون عربستان سعودی، پاکستان، ترکیه، قطر و عمان را در بر می‌گیرد. گفته می‌شود کویت نیز به‌تدریج به پاکستان نزدیک‌تر می‌شود، در حالی که مصر به دلیل نگرانی عمیق از برنامه‌های اسرائیل در غزه، از محاسبات تل‌آویو فاصله گرفته است.

بیشتر این کشورها عضو «هیئت صلح» ترامپ هستند، اما پس از پیروزی ایران، این عضویت دیگر اهمیت تعیین‌کننده‌ای ندارد. نقطه مشترک آن‌ها مخالفت با طرح‌های اسرائیل برای اشغال دائمی نیمی از غزه، جنوب لبنان و دو سوم کرانه باختری است؛ طرح‌هایی که می‌تواند بحران فلسطین را وارد مرحله‌ای خطرناک‌تر و بی‌بازگشت‌تر کند. نشانه دیگر ظهور این ائتلاف، بیانیه مشترک وزیران خارجه همین کشورها بود که افتتاح سفارت اسرائیل در منطقه جدایی‌طلب سومالی‌لند را محکوم کردند.

 در این میان، غیبت یک امضا بیش از همه معنا داشت: امارات متحده عربی. ظهور یک ائتلاف نظامی و دیپلماتیک قدرتمند میان کشورهای مسلمان سنی، دقیقاً همان چیزی است که اسرائیل و امارات هرگز خواهان آن نبودند؛ زیرا چنین ائتلافی می‌تواند انحصار ابتکار عمل منطقه‌ای را از محور تل‌آویو - ابوظبی خارج کند و موازنه‌ای تازه در برابر طرح‌های اسرائیل بسازد. ترامپ شاید تلاش کند با فشار بر ریاض، امضای توافق‌های ابراهیم را به بهای برقراری آتش‌بس با ایران تحمیل کند؛ اما آنچه احتمالاً دریافت خواهد کرد، نه همراهی آشکار، بلکه سکوتی کرکننده خواهد بود.

ائتلاف طرف مقابل همچنان قدرتمند است و نشانه‌های حضور و نفوذ آن روزبه‌روز آشکارتر می‌شود. هند و آمریکا در پشت این محور قرار دارند، اما فاصله جغرافیایی آن‌ها از میدان اصلی بحران، محدودیتی جدی برای اثرگذاری مستقیم‌شان ایجاد می‌کند. اگر صلح برقرار شود، ابوظبی خود را در برابر لوله تفنگ دو همسایه قدرتمندش یعنی ایران و عربستان سعودی خواهد دید. راهبرد امارات برای کشاندن عربستان سعودی به درگیری نظامی با ایران شکست خورد. ریاض، برخلاف انتظار ابوظبی، تا حد زیادی بر مواضع خود پایبند ماند؛ روابطش با تهران را حفظ کرد و آتش‌بس با حوثی‌های یمن را نیز کنار نگذاشت. با این حال، نشانه‌های تازه‌ای در حال ظهور است که می‌تواند این معادله را پیچیده‌تر کند. شواهد قابل‌توجهی مطرح شده که نشان می‌دهد بخشی از موشک‌هایی که بر فراز میادین نفتی عربستان رهگیری شده‌اند، نه از عراق در شمال یا ایران در شرق، بلکه از جنوب یعنی از خاک یمن شلیک شده بودند.

یک چیز قطعی است: هرچند ائتلاف نوظهور کشورهای سنی احتمالاً خود را به‌صراحت ضداسرائیلی معرفی نخواهد کرد، اما نفس شکل‌گیری چنین ائتلافی به هیچ‌وجه به سود اسرائیل نیست. ترامپ ممکن است بار دیگر تلاش کند ریاض را برای امضای توافق‌های ابراهیم تحت فشار بگذارد و آن را بهای آتش‌بس با ایران معرفی کند؛ اما پاسخی که احتمالاً دریافت خواهد کرد، سکوتی سنگین و معنادار خواهد بود.  با این حال، ترامپ در تازه‌ترین پیام خود در شبکه اجتماعی «تروث سوشال» بار دیگر تلاش کرد از دل شکست، تصویری از پیروزی بسازد. او نوشت: «ممکن است یک یا دو کشور دلایلی برای انجام ندادن این کار داشته باشند و این قابل پذیرش خواهد بود، اما بیشتر کشورها باید آماده، مایل و قادر باشند تا این توافق با ایران را به رویدادی بسیار تاریخی‌تر از آنچه در غیر این صورت می‌بود، تبدیل کنند.»

اینجا، روی کره زمین، ایران در حال تثبیت جایگاه خود به‌عنوان یکی از بازیگران بزرگ و تعیین‌کننده خلیج فارس است. تهران بار دیگر توانسته بازدارندگی خود را بر همه تولیدکنندگان نفت و گاز منطقه تحمیل کند و در همکاری با عمان، بعید است بار دیگر کنترل عملی خود بر تنگه هرمز را واگذار کند. برای ایران، این دستاورد حتی از انباشت اورانیوم با غنای بالا نیز ارزشمندتر است؛ اورانیومی که تنها پس از خروج ترامپ از توافق هسته‌ایِ تولید شد. کارت‌های ایران همچنان پابرجاست؛ حتی اگر اسرائیل یا ترامپ چارچوب توافق موجود برای آتش‌بس را از بین ببرند. درست است که ترامپ و نتانیاهو نیروی هوایی و دریایی کلاسیک ایران را هدف قرار دادند و نابود کردند؛ اما آن‌ها قدرت هوایی و دریایی واقعی ایران را نابود نکردند؛ زیرا قدرت ایران امروز بیش از آنکه در ناوگان‌های بزرگ یا جنگنده‌های متعارف خلاصه شود، در توان نامتقارن آن یعنی در پهپادها، موشک‌ها، قایق‌های کوچک و مین‌های دریایی جریان دارد.

از خلیج فارس تا شرق آسیا؛ لرزش در ستون‌های هژمونی آمریکا

در روزهای اخیر، عبور نفتکش‌ها از تنگه هرمز و حرکت آن‌ها به‌سوی پاکستان و چین، رخدادی تصادفی نبود. ایران نشان داده است که می‌تواند هرمز را مانند شیر آب باز و بسته کند؛ هر زمان که بخواهد جریان عبور انرژی را تسهیل کند و هر زمان که لازم بداند، آن را به اهرمی برای فشار راهبردی تبدیل کند. پیروزی ایران، فقط موازنه در خلیج فارس را تغییر نداده، بلکه جنبش‌های مقاومت در سراسر منطقه را نیز تقویت کرده است.

حزب‌الله که پس از هدف قرار گرفتن چندباره رهبری‌اش با پیجرهای انفجاری و حملات پیاپی، از سوی بسیاری یک نیروی نظامی پایان‌یافته تلقی می‌شد، اکنون بار دیگر خود را به‌عنوان بازیگری مؤثر در معادله لبنان نشان می‌دهد. این بار، حزب‌الله با نسل تازه‌ای از نیروهای رزمی وارد میدان شده است؛ نیروهایی که درس‌های اولیه ضدجاسوسی را به‌سرعت آموخته‌اند. برای نمونه، پس از آنکه این گروه دریافت ارتباطات داخلی‌اش به‌شکلی مرگبار نفوذپذیر شده، دیگر کسی تلفن را پاسخ نمی‌دهد. علاوه بر این، حزب‌الله اکنون از ابزار تازه‌ای در میدان بهره می‌برد: پهپادهای دید اول‌شخص یا FPV. ترکیب تجربه امنیتی تازه، نیروی انسانی جوان‌تر و فناوری‌های ارزان اما مؤثر، به این گروه امکان داده است از خاک لبنان نقشی بسیار فعال‌تر ایفا کند.

ایران همچنین موازنه قدرت جهانی را نیز تحت تأثیر قرار داده است. تماشای ترامپ در برابر شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور آرام و آسوده چین، تصویری دردناک از جابه‌جایی اعتمادبه‌نفس در سیاست بین‌الملل بود؛ به‌ویژه آنجا که رهبر چین آن‌قدر مطمئن ظاهر شد که در کنار ترامپ، تهدیدی صریح مطرح کند و هشدار دهد که نباید به تایوان دست زد. فرانسیس فوکویاما، دانشمند علوم سیاسی، به‌درستی یادآور شده است که اکنون این آمریکاست که بیش از پیش در قامت یک دولت یاغی دیده می‌شود؛ در حالی که چین آرام‌آرام به صدای ثبات و به یکی از کانون‌های اصلی ـ توافق‌های بین‌المللی آینده تبدیل می‌شود.

اهمیت این تصویر زمانی بیشتر می‌شود که به یاد آوریم چین تنها قدرت بزرگی بوده که در ۲۵ سال گذشته وارد جنگ نشده است. در چنین فضایی، مقاومت ایران در برابر انقیاد، پیامی نیرومند برای جهان عرب و قدرت‌های میانی خاورمیانه دارد. پیام آن روشن است: با اراده‌ای کافی، تحمل هزینه‌های سنگین و آمادگی برای رنج سیاسی، اقتصادی و نظامی، قدرت‌های میانی منطقه می‌توانند در برابر سلطه آمریکا و اسرائیل بایستند و حتی پیروز شوند.

 

تبلیغات
نویسنده : دیوید هرست
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات