ترنج موبایل
کد خبر: ۹۶۵۹۹۷

داستان «آوا»؛ روایت نجات دختری معلق از آوارهای طبقه چهارم

داستان «آوا»؛ روایت نجات دختری معلق از آوارهای طبقه چهارم

آوا، یکی از بازماندگان اصابت به یک ساختمان مسکونی در شرق تهران است که در لحظه حمله در اتاق خواب خود روی تختش خواب بود و پس از انفجار، در شرایطی میان آوار و ارتفاع، توسط نیروهای آتش‌نشانی از محل نجات پیدا کرد.

تبلیغات
تبلیغات

دختری جوان، در نیمه شب، حوالی ساعت سه بامداد، روی تخت خود خوابیده بود که با یک انفجار چشم‌هایش باز می‌شود و خود را میان آوار و ارتفاع و دردی ناشی از زخم، می‌بیند. پر استرس‌ترین و تلخ‌ترین صحنه‌ای که می‌شود تجربه کرد.

به گزارش ایسنا، اینجا تنها نیاز به یک معجزه است. فریاد پر درد و ترس می‌زند، نمی‌داند کسی در آن اطراف در تاریکی شب و ساختمانی نیمه ویران حضور دارد یا خیر؟ اما تنها کاریست که از دستش برمی‌آید. هر لحظه امکان سقوط او از طبقه چهارم وجود دارد؛ اما ناجی‌ها از راه می‌رسند و معجزه رخ می‌دهد…

مجید میرزایی، آتش‌نشان ایستگاه ۷۱ که در عملیات نجات آوا به همراه تیمش حضور داشت، درباره ساختمان مورد اصابت، با شوک و چشمانی که از یک معجزه در دل آن آوار و راه پله‌هایی که دیگر هیچ شباهتی به روز اولش نداشت و هر آن امکان سقوط را به همراه داشت، می‌گوید: یک ساختمان در شرق تهران مورد اصابت قرار گرفت و ما سریعا به آنجا اعزام شدیم. مشغول عملیات و بررسی و نجات بودیم. وسط همین کارها، هی صدای یه خانم رو می‌شنیدم که داد می‌زد و کمک می‌خواست. صداش می‌اومد، ولی خودش رو نمی‌دیدم. هرچی داد زدم «کجایی؟» فقط می‌گفت «من اینجام»، اما نمی‌تونست راهنمایی کنه. هوا تاریک بود و دید نداشتیم. 

از پایین فقط موهاش رو دیدم!  رفتم سمت پنجره جنوبی. یه آقایی از ساختمون‌های سمت جنوب داد زد: «این دختر خانم روی نما معلقه.» 

نگاه کردم… فقط موهاش رو دیدم. دنبال یه راه گشتم که بهش برسم. از پله‌های همون ساختمان همجوار رفتم بالا. یه روزنه‌ای از درز انقطاع ایجاد شده بود به سمت ساختمونی که این خانم داخلش بود. از همون‌جا تونستیم به اون طبقه دسترسی پیدا کنیم. 

اما مسیر خیلی خطرناک بود. یه جایی گود شده بود تا پایین؛ شاید حدود ۶۰ سانت از سقف باقی مونده بود که روش هم آوار بود و هر لحظه احتمال ریزش داشت. با یکی از بچه‌های هلال‌احمر و یکی از نیروهای نجات خودمون، یه مقدار از این آوار ریزشی رو جمع کردیم. 

از کنار یه ستون، به پهلو حرکت کردیم؛ فقط حواسمون بود که سقوط نکنیم. چون اگر می‌افتادیم، چهار طبقه پایین می‌رفتیم. 

«بالاخره رسیدیم به اون دختر خانم جوان.» 

آن دختر آوا بود…

آن دختر آوا بود، آوا ذوالفقاری، دختر ۲۱ساله که هیچ گاه تصور چنین تجربه‌ای را نمی‌کرد. به گفته او، همه فکر می‌کنند برای خودشان ممکن نیست اتفاقی بیفتد؛ اما چرا امکانش هست… با او به آن ساختمانی که مورد اصابت قرار گرفته بود می‌رویم. ساختمانی که یک روز زندگی او و خانواده‌اش در واحدی در طبقه چهارم جریان داشت. اما یک شب همه چیز تغییر کرد. شبی که هم تلخ بود و هم شیرین که او و پدر و مادرش زنده از آوار و حادثه بیرون آمدند. 

با آوا به حیاط ساختمان می‌رویم، با دستش به اتاق خواب خود در طبقه چهارم اشاره می‌کند؛ هنوز تُشک او در ساختمان قرار دارد.

او از آن شب می‌گوید: در اتاقم خواب بودم. بعد که اصابت صورت گرفت صدا شنیدم… بعدش خودمو بین همین‌جا (معلق در میان ارتفاع نمای ساختمان و حیاط در طبقه چهارم) پیدا کردم، بین تختم… سرم روی حیاط بود، رو به زمین بود. از اون ارتفاع خودمو می‌دیدم. 

نیروهای آتش‌نشانی پس از رسیدن به محل حادثه، با دسترسی سخت و در شرایط خطرناک او را پیدا کرده و عملیات نجات را آغاز کردند. آوا با چهره‌ای که هنوز در شُک آن شب قرار دارد و هنوز یاد آن شب از ذهنش بیرون نرفته است، ادامه می‌دهد: صداشونو شنیدم گفتن الان میایم دنبالت. پاهامو سفت گرفتند. گفتن با دست صورتتو بگیر، الان می‌کشیمت بیرون. 

به گفته او نیروهای امدادی پس از رسیدن به وی، به دلیل شرایط جسمی او را با حمل بر دوش از محل خارج کردند. 

آوا دستانش را به هم می‌فشرد و ادامه روایت آن شب تلخ در دل تاریکی و آوار و خاک را می‌گفت: نیروهای آتش‌نشانی گفتن کولت می‌کنیم… منو کول کردن و آوردن پایین. 

صحنه‌ای که دیدم واقعا عجیب بود…

در ادامه این روایت معجزه آسا، مجید میرزایی ادامه عملیات نجات را شرح می‌دهد: صحنه‌ای که دیدم، واقعاً عجیب بود. این خانم روی تخت خواب بود، موقع خواب. چون نصف شب ساختمان مورد اصابت قرار گرفته بود. تخت به حالت معلق روی نما رفته بود. خودش به پشت روی تخت افتاده بود، دست‌هاش بالا بود و هیچ کاری ازش برنمی‌اومد. 

انگار دستی تخت معلق را نگه داشته بود! 

یه چیزی که من دیدم، واقعاً شبیه معجزه بود. انگار یه دستی این تخت رو نگه داشته بود روی نما. باری هم که روی تخت بود، خیلی کم بود؛ شاید اندازه یه فرغون خاک. 

اما شرایط خیلی خطرناک بود. هر بار که این خانم از ترس جیغ می‌زد و تکون می‌خورد، تخت حدود ۱۰ تا ۱۵ سانت به سمت پایین متمایل می‌شد. یعنی اگر رها می‌شد، مستقیم با سر می‌رفت کف حیاطِ ضلع جنوبی ساختمان. 

خدا کمک کرد… این تخت همون‌جا موند تا ما بهش برسیم و وقتی رسیدیم، تثبیتش کردیم. 

معجزه در دل آوار…

مجید، آتش‌نشان ایستگاه ۷۱ با حیرت از معجزه رخ داده از سوی خدا، پس از مکثی، روایت آوا را ادامه می‌دهد: نجاتگر ما آقای مرتضی زیدوند، وقتی این دختر خانم رو انداخت روی دوشش که ببره پایین، همون لحظه این دختر از هوش رفت. دیگه انرژی نداشت… از اون استرسی که کشیده بود، بی‌هوش شد. 

میرزایی می‌گوید: حالا باید با همون شرایط، از همون مسیری که خودمون به سختی اومده بودیم برمی‌گشتیم؛ مسیری که آوار داشت، سقف‌ها پایین اومده بود و عبور ازش خودش یه عملیات جدا بود… تازه مصدوم هم روی دوش بچه‌ها بود. یه لغزش کوچیک اتفاق می‌افتاد، هر سه‌تامون ممکن بود سقوط کنیم. 

بچه‌ها رو هدایت کردیم، رفتن داخل پله‌های ساختمان همجوار و از اونجا انتقالش دادن پایین. مادرش هم که اگر اشتباه نکنم کتف چپش دچار شکستگی شده بود، ایشون رو هم رهاسازی کردیم و بردیم پایین. 

بعدش رفتیم طبقه بالاتر… همون جایی که این دخترخانم بود. اونجا یه خانم شهید شده بود. 

آوا: جنگ چیز بدیست، نباید وجود داشته باشد…

آوا همچنین از مصدومیت پدر و مادر خود می‌گوید: پدرم از طبقه سوم افتاد طبقه اول… ترقوه، دست و انگشتش آسیب دیده و سوختگی هم دارد. مادرم هم دچار شکستگی دست و سر شده، اما وضعیتش رو به بهبود است. 

این دختر جوان در بخش دیگری از سخنانش با اشاره به وضعیت روحی خود پس از حادثه با چهره‌ای که هنوز امید در آن جریان دارد و ذهنی که در تلاش است که با آن تجربه تلخ کنار بیاید و تلخی‌اش را با شیرینی حیاتی دوباره از بین ببرد، می‌افزاید: از یه طرف میگم خدا رو شکر سالمم و می‌تونم زندگی جدید بسازم… ولی از یه طرف هم گاهی ناامید میشم و میگم چرا باید این صحنه‌ها رو میدیدم. 

او در ادامه با بیان دیدگاه خود درباره جنگ می‌گوید: «جنگ کلاً چیز بدیه، اصلاً نباید وجود داشته باشه. آدم فکر می‌کنه هیچ‌وقت سرش نمیاد ولی میاد.»  

تبلیغات
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات متنی
تبلیغات