ترنج موبایل
کد خبر: ۹۶۵۴۷۸

یک استاد روابط بین‌الملل: تصمیم ترامپ برای جنگ علیه ایران یک محاسبه‌ی غلط راهبردی بود

یک استاد روابط بین‌الملل: تصمیم ترامپ برای جنگ علیه ایران یک محاسبه‌ی غلط راهبردی بود

استاد روابط بین‌الملل در مدرسه اقتصاد لندن نوشت: اکنون که آتش‌بس به طور نامحدود تمدید شده، می‌توانیم با وضوح بیشتری ببینیم که این جنگ چگونه جایگاه آمریکا در جهان را تضعیف کرده و در دستیابی به اهداف اصلی خود ناکام مانده است.

فؤاد جرجیس، استاد روابط بین‌الملل در مدرسه اقتصاد لندن (LSE)، در گاردین نوشت: تصمیم دونالد ترامپ برای به راه انداختن جنگ علیه ایران به عنوان یک محاسبه‌ی غلط راهبردی بزرگ در تاریخ ثبت خواهد شد؛ جنگی که منطقه را به شیوه‌های ناخواسته و بی‌ثبات‌کننده‌ای دگرگون کرده است. اکنون که آتش‌بس به طور نامحدود تمدید شده، می‌توانیم با وضوح بیشتری ببینیم که این جنگ چگونه جایگاه آمریکا در جهان را تضعیف کرده و در دستیابی به اهداف اصلی خود ناکام مانده است: نه به تغییر رژیم در تهران انجامیده و نه ایران را وادار به تسلیم در برابر خواسته‌های آمریکا کرده است. برعکس.

به گزارش انتخاب، در ادامه این مطلب آمده است: ایران با تحمیل رنج اقتصادی بسیار فراتر از مرزهای منطقه و کند کردن اقتصاد جهانی، نشان داده که تسلطش بر تنگه هرمز بازدارنده‌ترین برگ برنده‌ی آن است – که می‌توان گفت از برنامه هسته‌ای اکنون از کار افتاده‌ی آن نیز مهم‌تر است. کنترل بر تنگه هرمز قدرتمندترین اهرم فشار تهران در سال‌های پیش رو خواهد بود.

و این استراتژی محدود به هرمز نیست. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران با تکیه بر متحدان خود یعنی حوثی‌ها در یمن، توانایی خود را برای تهدید تنگه باب‌المندب در نوک جنوبی دریای سرخ نیز نشان داده است – این تنگه نقطه‌ای راهبردی است که حدود ۸ درصد تجارت جهانی و سهم قابل توجهی از محموله‌های انرژی و مواد شیمیایی جهان از آن عبور می‌کند. چشم‌داشت اختلال هم در هرمز و هم در باب‌المندب به معنای شوکی دوگانه به اقتصاد جهانی خواهد بود.

در این شرایط، جای تعجب نیست که متحدان عرب آمریکا در خلیج فارس با نگرانی واکنش نشان داده‌اند. آنچه بیش از همه حاکمان عرب را نگران می‌کند، چشم‌داشت ایران پس از جنگ است که از کنترل هرمز به عنوان اهرمی دائمی برای اعمال زور استفاده کند – در حالی که آمریکا، در بهترین حالت، ضامنی غیرقابل اعتماد برای امنیت آن‌ها به نظر می‌رسد. کشورهای حاشیه خلیج به دنبال این هستند که با ایجاد ترتیبات امنیتی جایگزین با قدرت‌های منطقه‌ای مانند پاکستان، مصر و ترکیه، و همچنین تعمیق روابط با اروپا، چین و هند، خود را در برابر این بی‌ثباتی جدید حفظ کنند.

اگرچه جنگ به رهبری آمریکا و اسرائیل ایران را از نظر اقتصادی و نظامی تضعیف کرده، اما اثر درازمدت آن ممکن است عکس باشد: ایران با جسارت، قوی‌تر و سلطه‌طلب‌تر از قبل. یکی از مهم‌ترین پیامدهای ناخواسته جنگ، تغییری در دکترین راهبردی تهران است. ایران به جای تکیه بر احتیاط و بازدارندگی، به احتمال زیاد رویکردی چندجبهه‌ای اتخاذ خواهد کرد – مانند آنچه در این مناقشه انجام داد، یعنی تشدید تنش و هدف قرار دادن زیرساخت‌های گسترده‌تر اقتصادی و امنیتی رقبا و دشمنانش. در واقع، جنگ ظهور ایران را به عنوان یک قدرت منطقه‌ای جسورتر تسریع کرده است، قدرتی با توانایی روزافزون برای گسترش نفوذ فراتر از مرزهایش.

در درون ایران، این بازنگری از هم اکنون آغاز شده است. به نظر می‌رسد نسل جدیدی از افسران در سپاه پاسداران درس آشکاری گرفته‌اند: خویشتن‌داری باعث آسیب‌پذیری می‌شود. سال‌ها، تهران به دکترین «صبر راهبردی» پایبند بود و معتقد بود خویشتن‌داری حساب‌شده بقا و تثبیت کشور را تضمین می‌کند. اما ترور فرماندهان ارشد نظامی و دانشمندان هسته‌ای ایران توسط آمریکا و اسرائیل و حملات مستقیم آن‌ها به خاک ایران، این درک را تقویت کرد که رویکرد تدافعی دیگر امنیت را تضمین نمی‌کند. اکنون آن دکترین دیگر تغییر کرده است.

هم‌اکنون شواهد فزاینده‌ای وجود دارد که نشان می‌دهد سپاه پاسداران کنترل خود را بر قدرت تثبیت کرده است – هم هدایت تلاش جنگی و هم شکل‌دهی به تعامل دیپلماتیک با آمریکا. ترور رهبری عالیرتبه‌ی سیاسی و نظامی ایران این تغییر را تسریع کرده است. ترامپ بارها ادعا کرده که تغییر رژیم را در تهران محقق کرده است. از یک نظر، او چنین کرده – اما نه به آن روشی که در نظر داشت.

و این جنگ به جای تضعیف قدرت رژیم در داخل کشور، به نظر می‌رسد حداقل به طور موقت آن را تقویت کرده باشد. علیرغم نارضایتی و مخالفت گسترده با روحانیون حاکم، بسیاری از ایرانیان – مانند مردم سایر نقاط جهان در معرض حمله خارجی – ویرانی زیرساخت‌های غیرنظامی را نه ضربه‌ای علیه رژیم، بلکه حمله‌ای به خود ملت دیدند.

نتیجه شورش نبود، بلکه یک پویایی جنگی آشنا بود: گردهمایی حول پرچم ملی، که با اجبار و ترس از مجازات دولت تقویت شده بود. با این حال، در بلندمدت، ایران با آسیب‌پذیری‌های عمیق ساختاری، اجتماعی و سیاسی روبرو خواهد شد. هزینه سرسام‌آور بازسازی بیش از ۲۰۰ میلیارد دلار، همراه با پیش‌بینی صندوق بین‌المللی پول مبنی بر اینکه تورم می‌تواند از ۷۰ درصد فراتر رود – که رکوردی تاریخی است – فشار عظیمی بر اقتصاد ایران وارد خواهد کرد.

مگر اینکه حاکمان جدید ایران کنترل خود را کاهش دهند و دخالت خود را در زندگی روزمره مردم کم کنند، در غیر این صورت به احتمال زیاد با مقاومت تازه‌ای از سوی مردم روبرو خواهند شد.

این محاسبات اشتباه صرفاً تاکتیکی نبودند – بلکه منعکس‌کننده مفروضات عمیق‌تری بودند. به نظر می‌رسد ترامپ به طور جدی بدترین سناریوها مانند این را در نظر نگرفته بود که ایران ممکن است با بستن تنگه هرمز تلافی کند. در عوض، او از نظر خلق و خو و ایدئولوژیک آماده بود تا اطمینان‌های بنیامین نتانیاهو را بپذیرد که جنگ سریع، تمیز و قاطعانه خواهد بود.

این فرضیه منعکس‌کننده الگویی گسترده‌تر از محاسبه‌ی غلط راهبردی و تکبر امپریالیستی بود. ترامپ با دلگرمی از دستگیری ظاهراً آسان نیکولاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، توسط نیروهای آمریکایی، باور داشت که ایران نیز هدفی به همان اندازه آسیب‌پذیر خواهد بود. ترامپ با تضعیف نهادهایی مانند وزارت خارجه، وزارت دفاع و شورای امنیت ملی، اطمینان حاصل کرد که محدودیت کمی برای غرایز او وجود دارد، و حتی هشدارهای کمتری در برابر چنین تصمیم سرنوشت‌سازی وجود دارد.

اما منطق گسترده‌تری در جنگ انتخابی ترامپ علیه ایران حاکم است: این جنگ در هسته خود، یک پروژه امپریالیستی است. از آمریکای جنوبی گرفته تا قطب شمال و خاورمیانه، ترامپ آشکارا زبان توسعه‌طلبی را پذیرفته و بارها تمایل خود را برای گسترش کنترل آمریکا بر سرزمین‌های ثروتمند از نظر منابع، نشان داده است.

ترامپ حتی ونزوئلا را به عنوان یک الگو در نظر گرفت – و به تصرف نفت این کشور به عنوان شاهدی اشاره کرد که زور می‌تواند به پاداش‌های مادی مشابهی در ایران منجر شود. ترامپ گفت «پیروزی از آن غنیمت‌گیرنده است» و ترجیح خود را برای بازگشت به امپریالیسم قرن نوزدهمی نشان داد. او گفت: «من فکر می‌کنم شاید صدها سال است که چنین چیزی نشنیده‌ایم.»

برخلاف پیشینیانش که مداخلات خود را در لفافه نظم بین‌الملل یا حقوق بشر پنهان می‌کردند، ترامپ چنین تظاهری را کنار گذاشته است. او به طور غیرمعمولی در مورد انگیزه‌های سیاست خارجی خود صریح بوده و حتی تصاحب ارضی را برای خود «از نظر روانی» مهم توصیف کرده است. آنچه شاهد آن هستیم، یک گسست از قدرت آمریکا نیست، بلکه بیان بی‌پرده‌ی آن است.

پیامدهای این رویکرد هم‌اکنون قابل مشاهده است. اثرات ژئوپلیتیک و ژئواکونومیک شکست فاجعه‌بار ترامپ در ایران، بسیار بیشتر از جنگ ۲۰۰۳ جورج دبلیو بوش در عراق است. ترامپ با انجام حملات پیشگیرانه در حالی که مذاکرات هسته‌ای ادامه داشت، هنجارهای دیپلماسی را درهم شکسته و در روابط بین‌الملل یک رویه خطرناک ایجاد کرده است. آمریکا از متولی نظم پس از جنگ جهانی دوم به یک نیروی برهم‌زننده تبدیل شده است که خود را با حاکمان غیرآزاد و خودکامه در سراسر جهان همسو می‌کند و اکنون حتی در میان نزدیک‌ترین متحدان اروپایی خود نیز با حسابرسی روبروست.

مورخان آینده ممکن است این لحظه را به عنوان آغاز پایانی برای «قرن آمریکایی» و شروع دوران نامطمئن و خطرناک‌تری ببینند که به طور فزاینده‌ای توسط ظهور چین شکل می‌گیرد.

فؤاد جرجس استاد روابط بین‌الملل در مدرسه اقتصاد لندن است. آخرین کتاب او «خیانت بزرگ: مبارزه برای آزادی و دموکراسی در خاورمیانه» نام دارد.

ارسال نظرات
خط داغ