ترنج موبایل
کد خبر: ۹۵۵۳۳۶

«سرنگون‌سازی» و آوارِ پس از آن

تحلیل فرانسیس فوکویاما از فردای جنگ ترامپ علیه ایران

تحلیل فرانسیس فوکویاما از فردای جنگ ترامپ علیه ایران

فوکویاما از منظر تجربه عراق و افغانستان هشدار می‌دهد که «تغییر رژیم» اگر هدف باشد، آمریکا را یا به باتلاق می‌کشاند یا به خروجی سیاسیِ کوتاه‌مدت و رها کردن بحران در داخل ایران ختم می‌شود؛ بحرانی که به دلیل خلأ اپوزیسیون سازمان‌یافته، فروپاشی اقتصادی، و خشونت انباشته، استعداد جهیدن به سمت آشوب‌های پرهزینه و طولانی را دارد.

یاشا مونک نظریه‌پرداز سیاسی و تحلیل‌گر شناخته‌شده حوزه دموکراسی و پوپولیسم است که در قالب گفت‌وگوهای مفصل، بحران‌های سیاست جهانی را از زاویه پیامدهای سیاسی و اجتماعی واکاوی می‌کند.

فرانسیس فوکویاما نیز متفکر سیاسی و استاد دانشگاه استنفورد است؛ چهره‌ای که در بحث‌های مربوط به دولت، نظم سیاسی و آینده لیبرالیسم، همواره نگاه او بر «پیامدهای نهادی» و دشواریِ مهندسی سیاسی پس از جنگ متمرکز بوده است. 

مونک و فوکویاما درباره جنگِ انتخابی ترامپ با ایران، خطرِ باتلاق، و آینده‌ای که می‌تواند از تهران تا واشنگتن و تل‌آویو را بازتعریف کند

یک حمله برق‌آسا می‌تواند در چند ساعت، «رأس» یک نظام را از کار بیندازد؛ اما هیچ تضمینی وجود ندارد که فردای آن حمله، چیزی جز خلأ قدرت، خشونتِ سرریزشده و تصمیم‌های بی‌بازگشت نباشد. یاشا مونک در گفت‌وگویی با فرانسیس فوکویاما، دقیقاً روی همین نقطه حساس می‌ایستد: آیا آمریکا می‌تواند زمان تشدید و زمان کاهش تنش را خودش انتخاب کند، یا همین حالا قدم در مسیری گذاشته که پایانش شبیه عراق و افغانستان است؟

یاشا مونک و فرانسیس فوکویاما درباره این موضوع بحث می‌کنند که آیا حملات بی‌سابقه به ایران می‌تواند به سقوط حکومت روحانیان بینجامد، آیا ایالات متحده قادر خواهد بود از گرفتار شدن در یک باتلاق خاورمیانه‌ای پرهیز کند، و این‌که آیا انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره ممکن است دونالد ترامپ را به یک رئیس‌جمهور «اردک لنگ» تبدیل کند یا نه.

فوکویاما پاسخ را از میدان جنگ شروع نمی‌کند؛ از جایی شروع می‌کند که معمولاً نادیده گرفته می‌شود: «هدف چیست؟» و مهم‌تر از آن: وقتی هدف مبهم باشد، پیروزی هم می‌تواند صرفاً یک تصمیم سیاسی باشد—نه واقعیتی روی زمین. این گفت‌وگو، روایتِ جنگ نیست؛ روایتِ «پساجنگ» است: آینده‌ای که ممکن است در ایران به آشوبِ داخلی ختم شود، در آمریکا به سیاستِ نظرسنجی‌محور، و در اسرائیل به پیروزی‌های نظامیِ پرهزینه‌ای که مشروعیت را می‌سایند. 

«ماموریت انجام شد»؛ خروج تمیز برای واشنگتن، آشوب خونین برای تهران

در چارچوبی که فوکویاما ترسیم می‌کند، دو مسیر در برابر واشنگتن قرار دارد. اگر هدف واقعاً «تغییر رژیم» با نتیجه‌ای باثبات و نسبتاً دموکراتیک باشد، این پروژه، کوتاه‌مدت نیست؛ و به احتمال زیاد، آمریکا را بیشتر و عمیق‌تر درگیر می‌کند. اما مسیر دوم—که فوکویاما آن را با خلق‌وخوی سیاسی ترامپ سازگارتر می‌بیند—این است که اگر حذف رأس هرم قدرت به‌عنوان دستاورد معرفی شود، رئیس‌جمهور آمریکا می‌تواند همان‌جا نقطه پایان بگذارد: «مأموریت انجام شد». از این لحظه به بعد، نزاعِ قدرت و خشونت، درون ایران رها می‌شود؛ نزاعی که فوکویاما آن را بالقوه «آشفته و خونین» می‌نامد و به سمت جنگ داخلی می‌بیند. 

در این تحلیل، نکته مرکزی یک هشدار تکرارشونده است: تغییر رژیم سخت است—واقعاً، واقعاً سخت و تجربه افغانستان و عراق، یک درس روشن دارد: ساختن یک نتیجه سیاسیِ باثبات که با منافع امنیتی بلندمدت آمریکا سازگار باشد، به‌مراتب دشوارتر از آغاز جنگ است. با این حال، فوکویاما اضافه می‌کند که ترامپ شاید حتی نیازی نبیند به آن «نتیجه باثبات» برسد؛ اگر افکار عمومی آمریکا احساس کند همان کاری که وعده داده شده—یعنی «سرقطع‌سازی» —انجام شده، ماجرا از نظر سیاسی برای کاخ سفید تمام است. 

رؤیای ایران دموکراتیک؛ سناریوی مطلوبی که ابزارش وجود ندارد

مونک سپس بحث را از میدان جنگ به آینده سیاسی ایران می‌برد و از «سناریوها» می‌گوید. بهترین سناریو، به تعبیر او، تحقق یک ایران واقعاً دموکراتیک و نسبتاً سکولار است؛ سناریویی که ظرفیت آن را دارد خاورمیانه را «بسیار مثبت» دگرگون کند. اما همین جا، فوکویاما با یک واقعیت سخت سیاسی وارد می‌شود: مشکل اصلی اپوزیسیون دموکراتیک در ایران این است که اساساً وجود ندارد—حداقل به‌عنوان یک نیروی سازمان‌یافته.

رژیم در چهار دهه گذشته، ظهور هر چهره و هر سازمانی را یا زندانی کرده یا حذف. او برای توضیح این خلأ، ونزوئلا را مثال می‌زند: در آنجا شخصیتی چون «ماریا کورینا ماچادو» توانسته بود مشروعیت و محبوبیتش را نشان دهد و یک جامعه مهاجر سازمان‌یافته پشت سر او قرار داشت؛ چیزی که بتواند در «لحظه مناسب» نقش جانشین را بازی کند. فوکویاما می‌گوید ایران چنین ظرفی ندارد. 

از همین جاست که بحث به خیالِ «چهره وحدت‌بخش» می‌رسد؛ از جمله سناریوی بازگشت پسر رضا پهلوی به‌عنوان نقطه تمرکز اپوزیسیون. اما حتی این نیز به‌عنوان یک «اگر» مطرح است، زیرا مشکلِ واقعی، پراکندگی و ناتوانی اپوزیسیون در یکپارچگی است.

به تعبیر فوکویاما، در قیاس با ونزوئلا، راه ایران «بسیار دشوارتر» است؛ هم به‌خاطر ساختار قدرت، هم به‌خاطر زمانِ طولانی‌ترِ استقرار نظام. چاوز–مادورو از اواخر دهه ۱۹۹۰ به قدرت رسیدند؛ اما جمهوری اسلامی از ۱۹۷۹. هرچه زمان طولانی‌تر، تصرفِ ساختار دولت عمیق‌تر، و «تحویل گرفتن حکمرانی» برای هر نیروی جایگزین دشوارتر. 

سناریوی محتمل‌تر: «تغییر شکل» به جای «تغییر رژیم» 

مونک در ادامه، گزینه‌ای را «قابل تصورتر» می‌داند: اینکه بخشی از فرماندهان قدرتمند نظامی، برای حفظ قدرت، رژیم را در برخی جنبه‌ها لیبرال‌تر کنند و آن را از تئوکراسیِ صریح به سمت یک نظم نظامی–اقتدارگرا سوق دهند؛ نظمی که یا دیگر تئوکراتیک نیست، یا فقط «ظاهراً» تئوکراتیک است. این سناریو، به‌زعم مونک، یک آزمون است برای اینکه ببینیم ایدئولوژی تا چه حد واقعاً تعیین‌کننده بوده است؛ اگر همان ژنرال‌ها بمانند اما رنگ مذهبی کم شود، آیا رفتار منطقه‌ای ایران تغییر می‌کند یا منافع امنیتی و خصومت‌های تاریخی و سیاست نیابتی‌سازی کمابیش ادامه می‌یابد؟ 

در همین نقطه، جدال «رئالیست‌ها» و «غیررئالیست‌ها» وارد صحنه می‌شود: آیا کنش‌های ایران واکنشی عقلانی به موقعیت ژئوپلیتیک است_مرزها، تسلیحات، تهدیدها_یا بخش بزرگی از این تصمیم‌ها از ایدئولوژی و به‌ویژه باورهای مذهبی تغذیه می‌کند؟ فوکویاما پاسخ را در یک مسیر تاریخی می‌بیند: رژیم‌های ایدئولوژیک، به مرور از ایدئولوژی تهی می‌شوند و به سمت اقتدارگراییِ فاسد حرکت می‌کنند؛ جایی که محرک اصلی دیگر «ایمان» نیست، «منافع» است.

او کوبا را مثال می‌زند: نظامی که با ایدئولوژی برابری‌طلبانه مارکسیستی آغاز شد، اما به‌گفته او، امروز بیش از هر چیز با منافع، شبکه‌های اقتصادی و فعالیت‌های غیرشفاف حفظ می‌شود. ونزوئلا نیز در همین مسیر حرکت کرده؛ فوکویاما با اطمینان می‌گوید الگویی مشابه در ایران هم رخ داده است: در ایران هم آرمان‌گراییِ اولیه ممکن است دیگر وجود نداشته باشد و کم کم منافع پررنگ‌تر از ایدئولوژی شده باشند—هرچند باید دید واقعیت تا چه حد این را تأیید می‌کند. 

خشونتِ انباشته و اقتصادِ فروپاشیده؛ ماده خامِ یک بحران غیرقابل مهار

اما حتی اگر یک «نظامی عمل‌گرا» هم بخواهد فضای سیاسی را باز کند و رابطه با آمریکا را ترمیم کند، فوکویاما معتقد است ایران با مانعی روبه‌روست که در ونزوئلا آن شدت را نداشت: شدت خشونت و میل به انتقام در جامعه. مونک خشونت اعمال‌شده علیه معترضان را «کم‌سابقه حتی با معیارهای رژیم‌های اقتدارگرا» توصیف می‌کند. فوکویاما هم از «ده‌ها هزار کشته در یک ماه» می‌گوید—رقمی که اگر درست باشد، سطحِ زخم و کینه اجتماعی را به مرحله‌ای می‌برد که مدیریتِ سیاسیِ آن، با «اصلاحات از بالا» قابل مهار نیست. 

در کنار آن، تصویر اقتصادی که در گفت‌وگو ترسیم می‌شود، تصویرِ یک جامعه بی‌پناه است: تورمِ مهارنشده، فقدان پس‌انداز، و فرسایش طبقه متوسط. فوکویاما نتیجه می‌گیرد که جامعه ایران در وضعیتی «بسیار ناامیدتر» از جامعه ونزوئلاست. این ترکیب—خشونت انباشته و فروپاشی اقتصادی—در تحلیل آن‌ها به معنای افزایش احتمال آشوب‌های کنترل‌ناپذیر و دشوارتر شدن هرگونه گذارِ کم‌هزینه است. 

اسرائیل: پیروزی‌های نظامی، شکستِ مشروعیت

گفت‌وگو سپس از ایران به اسرائیل و اثرات جنگ بر جایگاه آن می‌چرخد. مونک می‌گوید اسرائیل در سال‌های اخیر از نظر نظامی موفق بوده و دشمنانش را به شکل چشمگیری تضعیف کرده، اما این موفقیت با «هزینه انسانی» و «هزینه سنگین در وجهه عمومی» همراه شده است. به‌گفته او، اسرائیل اکنون در برخی جهات منزوی‌تر از بسیاری از دوره‌های تاریخی‌اش است و نظرسنجی‌های آمریکا—برای نخستین بار در تاریخ آن سنجه—حاکی از همدلی بیشتر آمریکایی‌ها با فلسطینیان نسبت به اسرائیل است. 

فوکویاما اینجا یک گزاره کلیدی را برجسته می‌کند: بزرگ‌ترین آسیب اسرائیل، آسیب سیاسیِ ناشی از اقدامات دولت نتانیاهو پس از هفتم اکتبر است. او مخصوصاً بر شکاف نسلی دست می‌گذارد: حمایتی که در نسل او «غریزی» بوده، در میان جوانان آمریکایی «کاملاً از بین رفته است».

از منظر فوکویاما، حتی اگر نتایج «قدرت خام ژئوپلیتیک» مطلوب باشد، استفاده آشکار از زور برای رسیدن به هدف، محبوبیت و مشروعیت نمی‌آورد. و جمله محوری او در این بخش، صورت‌بندیِ مسئله مشروعیت است: شما نمی‌توانید همه دشمنان را بکشید و نمی‌توانید همه منتقدان را از میان بردارید؛ در نهایت باید نوعی مشروعیت را حفظ کنید—و این مسیر به آن کمکی نمی‌کند. 

آمریکا و سیاستِ داخلیِ اسرائیل‌محور: شکاف‌های تازه و «اثر نعل اسبی» 

مونک نگرانی‌اش را ادامه می‌دهد: اسرائیل ممکن است امروز در موضع قدرت باشد، اما فردا ممکن است در موضع ضعف قرار گیرد—بحران اقتصادی، بحران داخلی، و مهم‌تر از همه، کاهش اتکاپذیریِ حمایت آمریکا. او می‌گوید حتی تصور رئیس‌جمهوری در آمریکا—دموکرات یا حتی جمهوری‌خواه—که به اسرائیل کمک نکند یا با آن خصومت داشته باشد، دیگر دور از ذهن نیست؛ چون صداهایی در راست آمریکا در حال بالا آمدن‌اند که چنین مواضعی دارند.

نظرسنجی هم همان شکاف را نشان می‌دهد: جمهوری‌خواهان معمولاً اسرائیل‌دوست‌تر و دموکرات‌ها فلسطین‌دوست‌ترند، اما شکاف تعیین‌کننده‌تر، شکاف سنی است: بالای ۶۵ ساله‌ها بیشتر طرفدار اسرائیل‌اند و هرچه سن پایین‌تر می‌آید، گرایش به فلسطین بیشتر می‌شود. 

فوکویاما این تحول را در قالب «شکاف در راست آمریکا» توصیف می‌کند و آن را از منظر منافع اسرائیل «نگران‌کننده» می‌داند: یک قطبِ بسیار ضداسرائیلی (و به‌گفته او تا حدی ضدیهودی) در کنار یک قطبِ افراطیِ حامی اسرائیل. او تأکید می‌کند این نوع ادبیات—مثل ایده «کشاندن آمریکا به مسیر غلط» یا «دستکاری سیاست آمریکا» —برای راستِ آمریکا پدیده‌ای تازه است.

در دموکرات‌ها هم شکاف مشابهی دیده می‌شود: ظهور چهره‌هایی که با سنت حمایت قوی نظامی و اقتصادی از اسرائیل فاصله می‌گیرند. جمع‌بندی فوکویاما از این وضعیت، یک تصویر «اثر نعل اسبی» است: در افراط راست و افراط چپ، دو سر طیف در مخالفت با اسرائیل به هم نزدیک می‌شوند. 

پارادوکس منطقه‌ای: نزدیکیِ اجباریِ پادشاهی‌های خلیج فارس به اسرائیل

در سطح منطقه نیز یک تناقض شکل می‌گیرد: اسرائیل بخش مهمی از حمایت سنتی را از دست می‌دهد، اما هم‌زمان حملات ایران به متحدان آمریکا در منطقه می‌تواند برخی کشورهای عربی را به سمت ایستادن در کنار اسرائیل علیه ایران سوق دهد.

فوکویاما این روند را ادامه خطی می‌داند که با «توافق‌های ابراهیم» در دولت اول ترامپ آغاز شد: پادشاهی‌های محافظه‌کار خلیج فارس، از همتایان چپ‌گراترشان آماده‌تر بودند با اسرائیل کنار بیایند. با حملات آشکار به این کشورها، این گرایش می‌تواند تقویت شود و این را فوکویاما یکی از «دستاوردهای ژئوپلیتیک» نتانیاهو می‌خواند. 

اما در پایان، او یک هشدار باز می‌گذارد: در سیاست بین‌الملل، گاهی نتایج عینی بر پیش‌فرض‌های ایدئولوژیک غلبه می‌کند و منافع مادی افراد و دولت‌ها را به سمت حمایت از چیزی می‌برد که پیش‌تر حمایت نمی‌کردند؛ ولی در بلندمدت، این نزدیکیِ مصلحتی ممکن است بهای داخلی داشته باشد—تا حد فراهم شدن زمینه برای شورش‌های پوپولیستی علیه همین پادشاهی‌ها. هنوز نشانه قطعی‌اش دیده نمی‌شود، اما «باید زیر نظر داشت». 

جمع‌بندی: جنگ آسان‌تر از ساختنِ پساجنگ است

متن گفت‌وگو، در نهایت، یک هسته مرکزی دارد: جنگ—یا حتی «سرقطع‌سازی» —می‌تواند سریع و نمایش‌پذیر باشد، اما ساختنِ نتیجه سیاسیِ باثبات، همان چیزی است که معمولاً شکست می‌خورد.

فوکویاما از منظر تجربه عراق و افغانستان هشدار می‌دهد که «تغییر رژیم» اگر هدف باشد، آمریکا را یا به باتلاق می‌کشاند یا به خروجی سیاسیِ کوتاه‌مدت و رها کردن بحران در داخل ایران ختم می‌شود؛ بحرانی که به دلیل خلأ اپوزیسیون سازمان‌یافته، فروپاشی اقتصادی، و خشونت انباشته، استعداد جهیدن به سمت آشوب‌های پرهزینه و طولانی را دارد.

هم‌زمان، اسرائیل ممکن است در میدان دستاورد داشته باشد، اما در افکار عمومی و مشروعیت—به‌ویژه در آمریکا و میان نسل‌های جوان—با فرسایش روبه‌روست؛ فرسایشی که می‌تواند در آینده، حمایت آمریکا را کمتر تضمین‌شده کند و صورت‌بندی‌های تازه‌ای در سیاست داخلی آمریکا و در آرایش منطقه‌ای ایجاد کند.

 

منبع : خبرآنلاین
ارسال نظرات
تبلیغات
خط داغ