ترنج موبایل
کد خبر: ۹۵۳۶۷۳

روایتی از احوال ایرانیان در روزهای جنگ

روایتی از احوال ایرانیان در روزهای جنگ

«گلفروش دسته نرگس‌ها را حراج کرده است اما کسی حواسش به عطر آن‌ها نیست. همه یا به دنبال خرید باکس‌های آب معدنی هستند، یا در صف نان دندان قروچه می‌روند. این صف از صبح مدام کش می‌آید. نانوا آنقدر آرد دارد که این چهارمین بار است که از این کوچه می‌گذرم و همچنان آدم‌های تازه می‌بینم. بوی نان لواش کل این خیابان و اتوبان را برداشته است. حتی عطر نرگس‌ها هم تا اینجا نمی‌آید.»

روزهای این هفته شبیه باقی روزهای این سالِ طولانی نبود؛ نهم اسفندماه ۱۴۰۴ برخی از صبح علی‌الطلوع برخاسته بودند. برخی کمی بیشتر از همیشه خوابیدند. چشم‌های همه ساکنان گربه غمگین خاورمیانه، حالا روزها و شب‌ها بود که به دیدن و شنیدن و دوره اخبار پیرامون جنگی قریب‌الوقوع عادت کرده بود. اما مگر می‌شود به جنگ عادت کرد؟

به گزارش اعتماد، هیچ کس حتی فکرش را نمی‌کرد، نه آن‌ها که مدت‌ها بود اخبار را تحلیل می‌کردند و نه مردم عادی که به فعالیت‌های روزمره خود مشغول بودند، هیچ کدام‌شان صبح شنبه نهم اسفندماه، جز دغدغه‌های روزانه خود، انتظار صداهای مهیب در اطراف‌شان را نداشتند. زنان در حال خرید بودند و با هم قیمت اقلام واجبی که دوباره افزایش یافته بود را زیر و رو می‌کردند. کودکان تازه از کسلی زنگ اول و امتداد تعطیلی آخر هفته فارغ شده بودند و منتظر اینکه معلم برسد سرکلاس، سر به سر هم می‌گذاشتند.

یکی دو دانش‌آموز هم تک‌سرفه‌ای از سوغات انتهای زمستان و تغییر ناگهانی هوای اسفند را، میان همکلاسی‌های‌شان تخس می‌کردند. اما هیچ کدام منتظر شنیدن صدای آژیر سرخ نبودند. مگر می‌شود اصلا برای هیچ جنگی از قبل آماده بود؟ هر چقدر هم تیتر خبرها را روزی صد بار از اول زمستان مرور کرده باشی، باز یاد نمی‌گیری آماده باشی با این صداهای ریز و درشت قطع نشدنی و این لرزش پنجره‌ها و تیتر سرخ اخبار که همه تن و بدنت را می‌لرزاند. ما کل دی و بهمن را نیمه شب از خواب پریدیم و رویاها و کابوس‌های‌مان را به هم دوختیم و شکافتیم. اما اسفندماه دیگر جانی برای‌مان نمانده بود تا نه درباره‌اش حرفی بزنیم و نه حتی شکایتی تازه از روزگار را با خود و دیگران شریک شویم. داشتیم آخرین ماه این سال طولانی را آرام و کشدار به پیش می‌بردیم. چون قایقرانی که میان مه آرام می‌گیرد تا عبور کند از این غلظتِ ناشناخته. 

ساعت از ۹ صبح گذشته بود که مادر دو کودک در خیابان افسریه، داشت فکری برای غذای ظهر بچه‌ها می‌کرد که برادرش تماس گرفت و گفت «برو زودتر بچه‌ها را از مدرسه بردار، بالاخره زد.» 

مادر حتی فرصت نکرد زیپ چکمه‌اش را بالا بکشد. دو بار در خیابان نزدیک بود زمین بخورد. فقط زنگ خانه همسایه را زد و گفت شما برو دنبال دخترها و من می‌روم دنبال پسرها. پسرکش سرکلاس هفتم نشسته و منتظر معلم عربی بود که وارد شود اما آمدنش کمی طول کشید. بچه‌ها بی‌قرار آمدن آقا معلم بودند که ناظم، بی‌هیچ توضیحی همه را از مدرسه بیرون می‌کند و می‌گوید بروید خانه. معلمی هم نمی‌آید سرکلاس که آن‌ها را آرام کند. فقط بچه‌ها را به بیرون هدایت می‌کنند. صداها که شدت می‌گیرد، بچه‌ها در حیاط داد می‌زدند «موشک زدند.» سریع وسایل‌شان را جمع کردند و از مدرسه خارج شدند. بچه‌ها بین ترس و خوشحالی از تعطیلی مدرسه گیر کرده بودند. پسرک می‌گوید فقط یک‌بار گریه کردم. بچه‌ها بیرون مدرسه منتظر آمدن والدین‌شان بودند با صداهایی که نمی‌دانستند کی تمام می‌شود. این میان آژیر هم روشن شد و این، شلوغی پیاده روها و خیابان‌های افسریه را دوچندان کرد. والدین گریه می‌کردند و در خیابان می‌دویدند. مادر می‌دوید تا به مدرسه برسد و پدر بچه‌ها نیز از محل کارش پیاده راه افتاده بود تا خود را به خانواده‌ای که با اضطراب درانتظارش بودند برساند. پدر می‌گوید «هنوز می‌گوید کمی می‌ترسم. جنگ همه‌چیز را خراب می‌کند.» حالا کمتر می‌ترسد. 

صبح شنبه، دخترک کلاس چهارمی هم سرکلاس بود و معلم مشغول تدریس که مدیر مدرسه به کلاس می‌آید و بهانه‌ای می‌آورد و می‌گوید امروز زودتر تعطیل می‌شوید. بچه‌ها خوشحال از تعطیلی زودهنگام، ناگهان صداهایی می‌شنوند که تکرار می‌شود. دخترک می‌گوید «دیگر همه فهمیده بودیم که اتفاقی افتاده است.» بچه‌ها در صف گریه می‌کردند و به سمت خروجی مدرسه می‌رفتند. مادران یا خواهران بزرگ‌ترشان به دنبال‌شان آمده بودند. همه با گریه به جست‌وجوی فرزندان‌شان بودند. مادر دو کودکش را پیدا می‌کند و به خانه می‌روند. اما صداها همچنان ادامه دارد. پشت چشم‌های درشت دخترک هنوز ترس موج می‌زند و بلاتکلیفی از مدرسه‌ای که معلوم نیست کی باز می‌شود. این روزها، والدین برای این همه سوال جواب روشنی ندارند. 

ما دهه شصتی‌ها که تجربه جنگ ایران و عراق را داشتیم، حتی پیش از جنگ ۱۲ روزه و از همان سال‌های کودکی و بعدترها بزرگسالی، با هر آژیر ممتدی، از جا می‌پریدیم. هر کدام‌مان به شکلی ترس را زیسته بودیم. جمع می‌شدیم در زیرزمینی یا در خانه آشنایی و می‌گفتیم باز حمله هوایی شد. در نهایت صداهای تهران آنقدر شدید شد که با خانواده مادری به زیرزمینی در کرج رفتیم. جایی داخل یک باغ، چندماه در کنار خاله‌ها و دایی‌ها ماندیم. پدربزرگ، کل روز با رادیوی خاکستری زیرگوشش، رادیوهای بیگانه را می‌گرفت. ما که جز خش‌خش مدام چیزی نمی‌شنیدیم اما زمزمه‌های پدربزرگ در گوش بزرگ ترها می‌گفت که خبرهایی هست. پدربزرگ به هرکه حالش نامساعد بود والیومی می‌داد و آن بخت برگشته گاهی ۲۴ ساعت می‌خوابید! بعد از اینکه دونفر با والیوم‌ها یک روز به خواب رفتند، بقیه سعی می‌کردند آرام بگیرند تا پدربزرگ دست از سرشان بردارد. اما در ذهن ما بچه‌ها تصاویر زیبایی از همان روزها نیز به یادگار ماند. مثلا، ریل قطاری که هر روز چند نفری از ما از کنارش رد می‌شدیم تا به آن طرف جاده برویم و برای همه بستنی قیفی بخریم. این بستنی همه سهم خوراکی کودکی‌های ما در آن دوره جنگ بود. 

جنگ ۱۲ روزه که آغاز شد، دیگر سال‌ها بود که پدربزرگ و رادیوی خاکستری و فندک با تصویر مصدقش نبودند. یکی از روزهای اول جنگ، دقیقا همه جاهایی که رفته بودم، چند ساعت بعد از حضور من منفجر شدند. حس غریبی بود. از صبح دلم آشوب بود و دقیقا سه نقطه‌ای که از آنجا گذشته بودم کمی بعد از عبور من، منفجر شدند. اما حتی تا چند روز بعد از شروع جنگ، دلم نمی‌خواست بگویم «جنگ» انگار این کلمه برایم قابل قبول نبود. تا مدت‌ها شوکه بودم. تازه در روزهای پایانی و بعد ازآنکه یکی از آشنایان‌مان با اصابت موشک شهید شد، فهمیدم که جنگ شده است. وقتی سوراخ به جامانده در میدان نوبنیاد را دیدم، یا آن چندخانه در خیابان پاسداران را، انگار از بقایای به جامانده، از آثار در و دیوار شهری که دوستش داشتم، تازه فهمیدم که چه شد و من در خاورمیانه، روی شانه‌های این گربه غمگین بودم که سال سختی را می‌گذراند. حالا دو شب است که نخوابیده‌ایم. شب اول از صداهایی که قطع نمی‌شد و شب دوم از کابوس صداهای شب قبل. حتی در میانه روز هم صداها آرام نمی‌گرفت و من که مدام سعی می‌کردم حواسم به دیگران باشد، حواسم به خودم نبود. اما تا به خودم می‌آیم می‌بینم قلبم تیر می‌کشد و اضطراب چون آدامسی مدام کش می‌آید در سطح جسم و روحم. 

خانه‌مان در محله‌ای است که سروصدا بسیار است. در جنگ ۱۲ روزه شب‌ها که صدا می‌آمد، مادرم بیدار می‌شد و می‌گفت «زدند؟» من می‌گفتم «نه، بخواب.» یک شب برق‌مان قطع شد و من شمع به دست بالای سرش ایستاده بودم چون از تاریکی می‌ترسد. با هرصدایی از اتاقم می‌پریدم و می‌آمدم کنار مادرم، انگار با وجود صداهای نزدیک، باز هم تا می‌گفتم «نزدند!» باورش می‌شد. یاد فیلم خداحافظ لنین می‌افتادم و گاهی خودم از زودباوری‌اش و اینکه خودش را به آن راه می‌زند خنده‌ام می‌گرفت. 

خانم «ز» مثل باقی روزها، در استخری نزدیک خانه‌اش مشغول گپ زدن با دوستانش بود، که ناگهان گفتند وضعیت عادی نیست و بهتر است همه زودتر استخر را ترک کنید. با عجله و موی خیس آنقدر سریع لوازمش را برداشت و به خانه رفت که ویروس‌های اسفند، چند روز است حالش را زار کرده و درمان خانگی هم جواب نداد و باز باید، راهی درمانگاه می‌شد. خودش می‌گوید «مُردم از تب و سرما.» حالا وسط این صداهایی که قطع نمی‌شود و میان تلفن‌هایی که مدام شروع و تمام می‌شوند، دنبال درمانگاه می‌گردد. 

مادربزرگ دارد ۹۰ سالش می‌شود. این را نوه‌اش می‌گوید. یعنی با این بهاری که در پیش دارد، نود بهار را خواهد دید. زنی که از کرونا عبور کرد و بستری شد و آنقدر با آن جنگید تا پیروز شد. پیرزنی که جهان را دیده است و آنقدر برای دختری که به اجبار تن به مهاجرت داد، سبزی پاک کرد و زانو زد روی زمین و سبزی‌ها را با اشک خرد کرد و شست و فرستاد که زانوهایش از توان افتاد. مادربزرگ همه توانش را جمع کرد تا دو سال قبل برای آخرین بار اروپا را سیاحت کند و به دیدار دخترش برود که هنوز این مهاجرت را بعد از چند دهه تاب نمی‌آورد. دو سال پیش در حالی توانست راهی لندن شود که به او اجازه پرواز به تنهایی را نمی‌دادند. اما آنقدر محکم ایستاد تا دوباره دخترش را در فرودگاه لندن از میان آن همه اشک دید و باز سرپا ماند. حالا کنار پرستارش نشسته است و اخبار را با چشم‌های ریز و تیزبین خاکستری‌اش دنبال می‌کند و نه از صداها می‌ترسد و نه از جنگ. حتی از مرگ هم نمی‌ترسد که به قول خودش مدام آن را پس می‌زند تا زندگی کند. 

گلفروش دسته نرگس‌ها را حراج کرده است اما کسی حواسش به عطر آن‌ها نیست. همه یا به دنبال خرید باکس‌های آب معدنی هستند، یا در صف نان دندان قروچه می‌روند. این صف از صبح مدام کش می‌آید. نانوا آنقدر آرد دارد که این چهارمین بار است که از این کوچه می‌گذرم و همچنان آدم‌های تازه می‌بینم. بوی نان لواش کل این خیابان و اتوبان را برداشته است. حتی عطر نرگس‌ها هم تا اینجا نمی‌آید. 

خیابان‌های تهران حالا از همیشه خلوت‌تر است. آسمان پر از ابرهایی است که میان نور بازی‌شان گرفته است و مدام جابه‌جا می‌شوند. بادِ غریبی هم گاه می‌وزد. صداهای آسمان مدام قطع و دوباره وصل می‌شوند. آدم‌ها واکنش متفاوتی به صداها نشان می‌دهند. همسایه ما که چندماهی بود صدای دعوای‌شان دیگر شنیده نمی‌شد، حالا باز از دیروز دوباره شروع کرده‌اند. صدای شکستن کل حیاط را برداشته است. زن و مردی در خیابان مشاجره می‌کنند. زن می‌خواهد تهران بماند و مرد می‌گوید برویم شمال. زن می‌گوید «می‌خواهم بمانم، فوقش می‌میریم!» 

مرگ هم انگار مثل آثار وودی آلن، این روزها شوخی تلخ و شیرینی است که چون نمکدانی جاخوش کرده است روی میز غذا. مرد جوانی که روزه است، با تلخی این روزهای تهران افطارش را می‌گشاید و صدای موذن‌زاده می‌ریزد بر تاریکی سفره‌ای که غم دارد. هرچند زندگی همچنان ادامه دارد و این صف طولانی نان، آنقدر درازا دارد که چیزی نمانده به اتوبان برسد. دیگر غرش آسمان هم انگار کسی را از صف به بیرون هدایت نمی‌کند. تنها لرزش خفیف پلک‌ها و لب‌ها معلوم است ولی زندگی، در صف هم ادامه دارد. هرچند از حجم خودروهای پارک شده در خیابان کم شده است. 

حالا پسرک به پدرش می‌گوید «بابا، شهربازی باز نیست؟» پدر چشم غره‌ای می‌رود و پسرک، به همان فروشگاه سرکوچه رضایت می‌دهد و با عمه قدم به خیابان می‌گذارد. در پارکینگ با هم مسابقه می‌دهند و در فروشگاه می‌تواند هرچه خوراکی خواست بخرد. شاید همین‌ها تا چنددهه بعد در پس ذهنش جاخوش کند. 

خیابان رنگ و بویی دیگر دارد. آدم‌ها با عجله و برخی هم بیش از حد آرام از کنار هم عبور می‌کنند. برخی همان روز اول بار سفر بستند و به شهرهای شمالی یا هر ولایتی که در دسترس داشتند، پناه بردند. هرجا که صدا کمتر باشد، امن‌تر است؛ هرجا که بتوانی شب راحت بخوابی. برخی خودشان را با خرید اقلام ضروری در فروشگاه‌ها سرگرم می‌کنند. مثل مادر و دختری که دختر به دنبال شمع می‌گشت و مادر مدام به بیسکویت‌ها اضافه می‌کرد. سبد را از دست هم می‌کشیدند و فروشنده خسته، مردد مانده بود که چه کند. در نهایت هم کارت مادر خالی بود. مثل خیلی از کارت‌های این روزها.

ارسال نظرات
تبلیغات
خط داغ