آمریکا و جنگ با ایران؛ واکاوی یک سوال مهم
«آیا در جنگافروزی کشوری نظیر آمریکا علیه ایران، اینکه واشینگتن صرفا به فناوری نظامی پیشرفته خود تاکید داشته باشد، تضمینکننده پیروزی آن علیه ایران است؟ بررسی اجمالی تاریخ روابط بینالملل و البته شواهد میدانی، میتوانند پاسخهای معناداری را به پرسش مذکور ارائه کنند.»
فرارو- در روزها و ساعات اخیر، بسیار در مورد قریب الوقوع بودن حمله آمریکا به ایران شنیده ایم. ماجراجویی جدید آمریکا علیه ایران تقریبا تیتر و سوژه اصلی طیف گسترده ای از رسانه های بینالمللی را تشکیل می دهد و بسیاری از آن ها با آب و تاب فراوان به پوشش تحرکات آمریکا در منطقه و البته مواضع مقام های ارشد این کشور در مورد جنگ علیه ایران می پردازند.
به گزارش فرارو؛ با این همه، یکی از نکاتی که مخصوصا مقام های ارشد سیاسی و نظامی و برخی تئوریسین های این کشور روی آن تاکید دارند این است که آمریکا از فناوری پیشرفته نظامی برخوردار است و همین مساله به ادعای آن ها می تواند زمینهساز یک پیروزی بزرگ برای آمریکا در جنگ علیه ایران باشد. در این زمینه، شاهد طرح روایت های مختلف نیز هستیم که برخی از آن ها بیش از آنکه به واقعیت شبیه باشند، شباهت قابل توجهی به فیلم های هالیوودی دارند. با این همه، برخی صاحب نظران، این قبیل ایده ها را چندان واقعبینانه نمیبینند.
آن ها به طور خاص به این نکته اشاره دارند که اگر آمریکا و شخص ترامپ از شانس بالای موفقیت حمله نظامی به ایران مطمئن بودند، خیلی وقت پیشتر دست به این اقدام زده بودند و اکنون شاهد پالس های مختلف از تردیدهای جدی ترامپ در مورد حمله نظامی به ایران نبودیم. برخی رسانه های مطرح آمریکایی نیز در ساعات اخیر گزارش داده اند که ترامپ از محدودیت های اقدام نظامی آمریکا علیه ایران به شدت عصبانی است و حتی گفته شده که اگر آمریکا بخواهد بمباران شدید ایران را هم در دستورکار داشته باشد، این مساله نمی تواند بیش از 5 روز دوام یابد و خیلی زود آمریکایی ها با کمبود مهمات و پشتیبانی و ادوات رو به رو خواهند شد.
با این همه، یک سوال بنیادین جای طرح دارد: آیا در جنگافروزی کشوری نظیر آمریکا علیه ایران، اینکه این کشور صرفا به فناوری نظامی پیشرفته خود تاکید داشته باشد، تضمینکننده پیروزی آن علیه ایران است؟ به نظر می رسد یک بررسی کوتاه در تاریخ روابط بینالملل، به خوبی می تواند پاسخ این پرسش را بدهد.
در وهله نخست باید توجه داشت که جنگ، صرفا یک مواجهه سختافزاری میان تسلیحات پیشرفته نیست. جنگ، ابزاری در خدمت سیاست است و هدف نهایی آن، تحمیل اراده سیاسی بر طرف مقابل است. اگر قدرتی بتواند ضربات نظامی وارد کند اما نتواند به تغییر رفتار راهبردی یا تسلیم سیاسی طرف مقابل دست یابد، در واقع به پیروزی کامل نرسیده است. این همان نقطهای است که برتری فناورانه، در صورت فقدان درک صحیح از محیط و اراده طرف مقابل، میتواند ناکافی باشد.
آمریکا از نظر بودجه دفاعی، شبکه پایگاههای خارجی، ناوگان دریایی و توان هوایی، در جایگاهی قابلتوجه قرار دارد. اما تاریخ نیمقرن گذشته نشان میدهد که این برتری، همواره به موفقیت راهبردی منجر نشده است. به عنوان مثال در جنگ ویتنام، واشینگتن با برخورداری از پیشرفتهترین بمبافکنها، برتری مطلق هوایی و صدها هزار نیروی نظامی وارد میدان شد. با این حال، پس از سالها جنگ فرسایشی، دهها هزار کشته و هزینههای مالی گسترده، ناچار به عقبنشینی شد. سایگون پایتخت ویتنام سقوط کرد و هدف اصلی آمریکا یعنی جلوگیری از پیروزی نیروهای کمونیست محقق نشد. در آنجا، فناوری برتر نظامی آمریکا نتوانست اراده سیاسی و انسجام ملی طرف مقابل را در هم بشکند.
همین الگو در افغانستان تکرار شد. آمریکا در سال ۲۰۰۱ با سرعت، حکومت طالبان را سرنگون کرد، اما پروژه دولتسازی و تثبیت نظم سیاسی پایدار به نتیجه نرسید. بیست سال حضور نظامی، هزاران کشته و هزینههای چند تریلیون دلاری، سرانجام به خروجی شتابزده در سال ۲۰۲۱ انجامید. طالبان دوباره قدرت را در دست گرفت و صحنههای فرار از فرودگاه کابل به نمادی از شکاف میان قدرت نظامی و دستاوردهای سیاسی بدل شد. این تجربه نشان داد که حتی طولانیترین حضور نظامی و گستردهترین برتری تسلیحاتی نیز تضمینکننده تحقق اهداف ژئوپلیتیکی نیست.
در عراق نیز وضعیت مشابهی رخ داد. ارتش آمریکا در سال ۲۰۰۳ ظرف چند هفته بغداد را تصرف کرد و حکومت صدام حسین را سرنگون ساخت. اما پس از آن، خلا قدرت، بیثباتی و درگیریهای داخلی شکل گرفت. واشینگتن اگرچه در بُعد نظامی پیروز شد، اما در مدیریت پیامدهای سیاسی و اجتماعی اشغال ناکام ماند. هزاران سرباز آمریکایی کشته شدند و صدها میلیارد دلار هزینه صرف شد، بیآنکه عراقی کاملا باثبات و همسو با اهداف اولیه آمریکا شکل گیرد. این تجربه بار دیگر نشان داد که پیروزی در میدان نبرد، معادل پیروزی در میدان سیاست نیست.
بر این اساس، تحلیل تهدیدهای امروز علیه ایران نیز باید در همین چهارچوب انجام شود. ایران کشوری با وسعت جغرافیایی بالا، جمعیت قابل توجه، زیرساختهای پراکنده و تجربه تاریخی طولانی در مواجهه با تهدیدات خارجی است. هرگونه درگیری احتمالی، به احتمال زیاد محدود به یک عملیات کوتاه و یکمرحلهای نخواهد بود، بلکه میتواند به یک بحران چندلایه و منطقهای تبدیل شود. در چنین شرایطی، صِرف برتری فناوری، تضمینکننده دستیابی سریع به اهداف سیاسی نخواهد بود.
عامل دیگر، ماهیت جنگهای معاصر است. درگیریهای جدید اغلب ترکیبی از جنگ نامتقارن، عملیات سایبری، جنگ اطلاعاتی و نبردهای غیرکلاسیک هستند. تجربه ویتنام و افغانستان نشان داد که ارتشهای پیشرفته در برابر الگوهای جنگی غیرمتقارن، با چالشهای جدی روبهرو میشوند. اگر طرف مقابل بتواند هزینههای جنگ را افزایش داده و آن را طولانی کند، افکار عمومی در کشور مهاجم به تدریج دچار تردید میشوند. در آمریکا، فشار افکار عمومی و هزینههای انسانی و مالی، نقش تعیینکنندهای در پایان جنگهای طولانی داشته است.
از منظر راهبردی، سؤال کلیدی این است که هدف نهایی یک حمله احتمالی چیست؟ اگر هدف، تغییر رفتار یا ساختار سیاسی باشد، تجربههای پیشین نشان میدهد که چنین اهدافی از طریق فشار صِرف نظامی به دشواری محقق میشوند. حتی در صورت وارد آمدن خسارات سنگین، اگر اراده سیاسی و انسجام اجتماعی و ملی حفظ شود، طرفِ هدف میتواند مسیر بازسازی و تطبیق را در پیش گیرد.
در نتیجه، تهدید مداوم به حمله نظامی علیه ایران را باید بیش از آنکه نشانه قطعیت پیروزی دانست، بهعنوان ابزار فشار سیاسی و روانی تحلیل کرد. تاریخ معاصر آمریکا گواه آن است که فاصله میان توان تخریب و تحقق هدف سیاسی، میتواند بسیار عمیق باشد. برتری فناوری، شرط لازم برای موفقیت نظامی است، اما شرط کافی نیست. آنچه سرنوشت جنگها را تعیین میکند، ترکیبی از اراده، مشروعیت، تابآوری اجتماعی و محاسبه دقیق هزینه-فایده است.
بر همین مبنا، هرگونه تحلیل واقعبینانه باید این واقعیت را در نظر بگیرد که تجربههای ویتنام، افغانستان و عراق، محدودیتهای قدرت سخت را بهروشنی نشان دادهاند. در جهانی که جنگها پیچیدهتر و چندبُعدیتر شدهاند، هیچ قدرتی نمیتواند صرفا با اتکا به فناوری برتر، نتیجه سیاسی مطلوب خود را تضمین کند و حتی امکان دارد مجبور به پرداخت هزینه های گزاف نیز شود.