معمای شعارهای گذشتهگرا در تجمع دانشجویان
نسل جدید هیچ تجربه زیستهای از دوره پهلوی ندارد و آن را عمدتا در قالب روایتی رسانهای میشناسد که در شبکههای ماهوارهای و فضای مجازی بازسازی و بازتولید شده است. در غیاب رسانه ملی فراگیر و مورد اعتماد - رسانهای که بتواند با زبان نسل جدید سخن بگوید و او را به رسمیت بشناسد - میدان روایتسازی عملا به بازیگرانی واگذار شده که دستورکار و چارچوب معنایی خود را دارند.
قادر باستانی تبریزی در اعتماد نوشت: اتفاقاتی که در چند روز گذشته در برخی دانشگاهها رخ داد و نوع شعارها و رویکردهای بروز یافته، باعث شگفتی و تعجب بسیار است. شعارهای پهلویخواهانه را نمیتوان مطالبهای برای بازگشت به گذشته استبدادی تلقی کرد.
شواهد میدانی و گفتوگو با برخی دانشجویان نشان میدهد که بسیاری از آنان اصولا شناخت دقیق و منسجمی از تاریخ آن دوره ندارند و دفاعشان بیش از آنکه واقعیتی تاریخی باشد، ابزاری نمادین برای نقد اکنون و بیان تمنای تغییر است. برای بخش قابل توجهی از کسانی که این شعارها را سر میدهند، ارجاع به پهلوی نه یک حسرتورزی تاریخی، بلکه نوعی زبان استعاری برای بیان نارضایتی از اکنون است.
این گذشته احضار میشود تا کارکردی در زمان حال ایفا کند. در این چارچوب، گذشته مقصد بازگشت نیست، بلکه افقی بدیل تصور میشود که لابد در ذهن آنها حامل ثبات، پیشبینیپذیری، اعتبار بینالمللی و امکان یک زندگی عادی است. از این رو، برای فهم این شعارها باید به زمینه ظهورشان توجه کردکه در تقابل با چه واقعیتها و نشانههایی طرح میشوند.
این شعارها عمدتا در نسبت با وضع موجود و در واکنش به دشواریهای ملموس اقتصادی و اجتماعی، احساس بیافقی سیاسی و تجربه انسداد نهادی معنا پیدا میکند. دلالت آنها نه در محتوای تاریخیشان، بلکه در کارکرد اعتراضیشان نهفته است. چنانکه در دهههای گذشته نیز برخی شعارهای رادیکال در دانشگاهها بیش از آنکه برنامهای ایجابی ارایه دهند، حامل کارکردی سلبی و طردکننده بودند.
نسل جدید هیچ تجربه زیستهای از دوره پهلوی ندارد و آن را عمدتا در قالب روایتی رسانهای میشناسد که در شبکههای ماهوارهای و فضای مجازی بازسازی و بازتولید شده است. در غیاب رسانه ملی فراگیر و مورد اعتماد - رسانهای که بتواند با زبان نسل جدید سخن بگوید و او را به رسمیت بشناسد - میدان روایتسازی عملا به بازیگرانی واگذار شده که دستورکار و چارچوب معنایی خود را دارند.
هنگامی که رسانه رسمی عملا تنها برای اقلیت هوادار خود برنامه تولید میکند و از ایفای نقش یک رسانه ملی فراگیر بازمیماند، بهتدریج مرجعیت ارتباطیاش را از دست میدهد. در چنین وضعیتی، طبیعی است که نسل جوان برای فهم گذشته و تفسیر اکنون به منابع بدیل روی آورد؛ منابعی که اگرچه ممکن است حرفهای و جذاب باشند، اما الزاما متعهد به روایت جامع، متوازن و مسوولانه از تاریخ و واقعیت اجتماعی ایران نیستند.
همچنین پس از نزدیک به پنج دهه، با جامعهای مواجهیم که الفبای تاریخ معاصر خود را بهدرستی نمیشناسد. نظامهای سیاسی معمولا میکوشند آموزش تاریخ را مطابق ایدئولوژی خود سامان دهند، با این امید که نسلهای آینده حامل همان روایت باشند. اما تجربههای تطبیقی نشان میدهد که این مهندسی ایدئولوژیک اغلب شکست میخورد و نسل جدید روایت رسمی را پس میزند. نتیجه آن هم گسترش نوعی بیسوادی تاریخی است که توان تحلیل و تفسیر پیچیدگیهای تاریخی و اجتماعی را در جامعه کاهش میدهد.
در این خلأ دانشی، رسانهها بهطور فعال وارد میدان میشوند. از یک سو تولیدات رسمی و از سوی دیگر شبکههای برونمرزی و پلتفرمهای مجازی هر کدام روایت خاص خود را بازسازی و ترویج میکنند. این جنگ روایتها بر بستری از آگاهی کاذب تاریخی شکل میگیرد و هر طرف میکوشد آگاهی کاذب دیگری را با اهداف سیاسی بهکار گیرد و تقویت کند. در چنین فضایی، گذشته به ابزاری برای بسیج سیاسی و شکلدهی به گفتمان اجتماعی تبدیل میشود.
از زاویهای دیگر، باید به خود دانشگاه نیز نگریست که در سالهای اخیر از جهات مختلف با نوعی تنزل مواجه شده است. از تغییر شیوههای پذیرش دانشجو و اُفت کیفیت آموزشی گرفته تا محدود شدن حیات تشکلهای دانشجویی و فرسایش زندگی جمعی در پردیسها. سیل کلاسهای مجازی، تضعیف گفتوگوی آزاد علمی و کاهش سرمایه اجتماعی دانشگاه، آن را از نقش تاریخیاش به عنوان کانون تولید معنا و نقد اجتماعی دور کرده است.
در چنین فضایی، طبیعی است که اعتراضها به جای شکلگیری در قالب صورتبندی نظری پیچیده، در قالب شعارهای نمادین و ساده بروز کنند و توجه به سطح نمادین آنها، بازتاب وضعیت واقعی دانشگاه است، بنابراین آنچه در دانشگاهها رخ داد را نمیتوان به عنوان نوستالژی پهلوی فهم کرد، بلکه باید آن را نشانهای از وضعیت پیچیده اجتماعی، سیاسی و رسانهای امروز ایران دانست. نتیجه آنکه هرگونه تحلیل یا مواجهه با این تحولات، اگر صرفا به سطح شعارها یا معنای ظاهری آنها اکتفا کند، به خطا میانجامد. آیندهای که از دل این بحران برمیخیزد، بیش از هر چیز به نحوه مدیریت ارتباطات اجتماعی، آموزش تاریخ و بازسازی گفتوگوی ملی بستگی دارد.
اگر نظام سیاسی، رسانهها و دانشگاهها نتوانند خلأهای شناختی و ارتباطی موجود را پر کنند، نسلهای بعدی همچنان در فضای سردرگمی تاریخی و نمادین باقی خواهند ماند. گذشته را نمیتوان خاموش کرد و آینده را نمیتوان با تأخیر ساخت، اما همین واقعیت، فرصتی برای اقدام آگاهانه و هدفمند فراهم میآورد. آغاز گفتوگوی ملی و ترمیم فضای آموزش، رسانه و دانشگاه میتواند بحرانها و اعتراضهای جوانان را به کانالهای سازنده و مدنی هدایت کرده و انرژی اجتماعی را به نیرویی برای بازسازی اعتماد، تولید معنا و تقویت سرمایه اجتماعی بدل کند.