رئیسجمهور یا شورشی علیه دولت خودش؟
دونالد ترامپ؛ تاج بر سر، پرچم شورش در دست!
این یادداشت با مقایسه فضای سیاسی امروز آمریکا با نظریه «پایان تاریخ» فوکویاما، استدلال میکند نظم لیبرالدموکراتیک دچار فرسایش شده و «قدرت عریان» جایگزین قواعد چندجانبه شده است. نویسنده اقدامات ترامپ را نمونهای از پیوند قدرت رسمی با ایدئولوژی پوپولیستی و شبکههای نیمهرسمی میداند؛ جایی که رئیسجمهور همزمان مجری قانون و بازیگر شورشی علیه همان ساختار ظاهر میشود. نویسنده همچنین نشان میدهد جهان پسالیبرال نه فاقد ایدئولوژی، بلکه آکنده از ایدئولوژیهای سختگیرانه و ملیگرایانه است.
فرارو- اسلاوی ژیژک، استاد فلسفه در مدرسه عالی اروپا و نویسنده کتاب «بیخدایی مسیحی: چگونه یک ماتریالیست واقعی باشیم»
به گزارش فرارو به نقل از روزنامه پراجکت سیندیکت، دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، در جایگاه عالیترین مقام اجرای قانون، اعمال قدرت را به سطحی رسانده که از نگاه منتقدان بیسابقه و حتی مضحک جلوه میکند. او گروههایی از مأموران شبهنظامی را به شهرهایی اعزام کرده که تحت اداره مخالفان سیاسیاش هستند و همزمان از نهادی دولتی که خود بر آن نظارت دارد، به مبلغ ۱۰ میلیارد دلار شکایت کرده است.
از پایان تاریخ تا بازگشت قدرت عریان
در چنین فضایی، بازگشت به تابستان ۱۹۸۹ معنایی نمادین مییابد؛ زمانی که فرانسیس فوکویاما نظریه مشهور «پایان تاریخ» را مطرح کرد. به باور او، سرمایهداری لیبرالدموکراتیک بهترین نظم اجتماعی ممکن است و مسیر پیشرفت بشر چیزی جز گسترش تدریجی همین الگو در سراسر جهان نخواهد بود. آن تصور، نوید جهانی را میداد که در آن منازعات ایدئولوژیک فروکش کرده و دموکراسی لیبرال به افق نهایی سیاست تبدیل میشود.
اما این «پایان» بیش از سه دهه دوام نیاورد. اکنون بسیاری بر این باورند که نظم لیبرالدموکراتیک با شبکه پیچیدهای از قواعد و نهادها که حقوق بنیادین بشر مانند آزادی بیان، بهداشت همگانی و آموزش عمومی را تضمین میکرد دچار فرسایش یا حتی فروپاشی شده است. در برابر آن، جهانی در حال شکلگیری است که در آن منطق «ماهی بزرگ، ماهی کوچک را میبلعد» جایگزین قواعد چندجانبهگرایی شده و ایدئولوژیها اهمیت خود را از دست دادهاند؛ زیرا آنچه تعیینکننده است، قدرت عریان اقتصادی، نظامی یا سیاسی است.
در چنین چارچوبی، برخی تحلیلگران استدلال میکنند که اقدامات ترامپ در ونزوئلا نه برای احیای دموکراسی، بلکه برای دسترسی به منابع عظیم نفت و مواد معدنی آن کشور صورت گرفته است. به همین ترتیب، ولادیمیر پوتین با حمله به اوکراین، در پی تصاحب سرزمین و احیای روسیهای بزرگتر چه در قالب پیش از انقلاب بلشویکی و چه در شکل پس از آن ارزیابی میشود.
بازگشت ایدئولوژی در عصر «واقعگرایی» خشن
برداشت رایج از جهان امروز، نوعی «واقعگرایی» بیپرده و عاری از هر آرمان است: اگر کشور کوچکی هستید، بپذیرید که باید در ترس زندگی کنید؛ اگر قدرتی نامحدود دارید، از آن بهره ببرید و اصول را کنار بگذارید. در این روایت، جهان پسایدئولوژیک است؛ نقاب حقوق بشر و احترام به حاکمیت کشورها کنار رفته و تنها منطق قدرت باقی مانده است.
اما این تصویر نیز سادهسازی است. جهان پسالیبرال امروز نه فاقد ایدئولوژی، بلکه آکنده از آن است؛ شاید حتی بیش از نظم لیبرالدموکراتیک پیشین. چشمانداز «عظمت دوباره آمریکا» یا ماگا که دونالد ترامپ آن را پرچم خود ساخته، خود یک ایدئولوژی منسجم است؛ حتی اگر عملکرد روزمرهاش با آن در تناقض باشد.
استیو بنن، نظریهپرداز پوپولیسم ترامپی، آشکارا خود را «لنینیست» مینامد؛ کسی که هدفش تخریب دولت موجود است. با این حال، در دوران ترامپ، ماشین دولت آمریکا نهتنها کوچکتر نشد، بلکه قدرتمندتر و مداخلهگرتر شد؛ قوانینی را نقض کرد و در روندهای دموکراتیک و بازارها دخالت مستقیم داشت. در قرائت ماگا «آزادی بیان» نه حق ستمدیدگان برای شنیدهشدن، بلکه امتیاز قدرتمندان برای تحقیر مهاجران، غیرسفیدپوستان و اقلیتهای جنسی تلقی میشود.
نمونههای مشابه را میتوان در اسرائیل و روسیه مشاهده کرد. در اسرائیل، نوعی بنیادگرایی صهیونیستی با ارجاع به عهد عتیق، سیاستهای سختگیرانه و استعمارگرایانه در غزه و کرانه باختری را توجیه میکند. در روسیه، ولادیمیر پوتین قدرت خود را با ایدئولوژی اوراسیایی مشروعیت میبخشد؛ گفتمانی که در برابر لیبرالیسم فردگرای غربی میایستد و بر ارزشهای سنتی مسیحی تأکید میکند. در این چارچوب، فرد نه واحد بنیادین جامعه، بلکه عنصری است که باید در خدمت دولت قرار گیرد و حتی خود را برای آن فدا کند.
الکساندر خاریچف، از ایدئولوگهای نزدیک به پوتین، ویژگیهای «هومو پوتینوس» را چنین توصیف میکند: «برای ما، زندگی به خودی خود به اندازهای که برای یک غربی اهمیت دارد، مهم نیست. ما باور داریم چیزهایی مهمتر از صرفِ زندهبودن وجود دارد. این اساس هر ایمان است.»
رئیسجمهور و شورشی؛ پارادوکس قدرت در عصر ترامپ
در همه این نمونهها، تصویری که از «واقعگرایی» ارائه میشود، فاصلهای جدی با واقعیت دارد. آنچه روایت غالب نادیده میگیرد، همان ایدئولوژی افراطیای است که برای بازتولید وضعیت موجود ضروری شده است. جهان امروز نه صرفاً عرصه قدرت عریان، بلکه صحنه پیوند میان قدرت و شبکههای خشونتِ نیمهرسمی است؛ شبکههایی که دولتها برای حفظ سلطه به آنها تکیه میکنند.
یکی از جلوههای آشکار این روند، اتکای فزاینده دولتها به گروههای مسلح و باندهای جنایتکار است. هائیتی نمونهای افراطی از «دولت ناکام» به شمار میرود؛ کشوری که بیش از ۲۰۰ سال پس از انقلاب موفق بردگانش، همچنان در چرخه بیثباتی گرفتار است و امروز حدود ۸۰ درصد قلمرو آن در کنترل باندهای مسلح قرار دارد. نمونههای مشابهی در اکوادور و بخشهایی از مکزیک دیده میشود؛ مناطقی که کارتلهای مواد مخدر عملاً حاکمیت موازی ایجاد کردهاند.
دولت ترامپ که پیشتر به تحریک شورش علیه نهادهای قانون اساسی آمریکا متهم شده بود، اکنون با اعزام مأموران مسلح اداره مهاجرت و گمرک به شهرهای تحت اداره دموکراتها، نوعی «استعمار داخلی» را پیش میبرد. شمار نیروهای ماموران مسلح اداره مهاجرت و گمرک از زمان بازگشت ترامپ ۱۲۰ درصد افزایش یافته و ۱۲ هزار نیروی جدید جذب شدهاند؛ نیروهایی که پس از تنها ۴۷ روز آموزش مسلح میشوند. با چهرههای پوشیده وارد خانهها میشوند و بنا بر گزارشها، گاه بدون حکم قضایی عمل میکنند. یک کشیش مکزیکی در مینیاپولیس رفتار این گروه را حتی سختگیرانهتر از کارتلهای مواد مخدر کشورش توصیف کرده است.
تفاوت اساسی میان دونالد ترامپ و چهرههایی مانند بنیامین نتانیاهو یا ولادیمیر پوتین در این است که او فاصلهای رسمی با نیروهای اجرایی سختگیر یا گروههای مورد مناقشه حفظ نمیکند؛ بلکه خود را در مقام فرمانده مستقیم آنها قرار میدهد و از آنها میخواهد نهادهای دموکراتیک و خواست مقامات محلی را نادیده بگیرند. در نتیجه، ترامپ همزمان در جایگاه عالیترین مجری قانون و رهبر عملی یک شبکه قدرت تهاجمی ظاهر میشود.
این وضعیت یادآور سخنی از جی. کی. چسترتون است که میگفت مسیحیت تنها دینی است که باور دارد قدرت مطلق حتی خدا را ناقص میکند و او باید هم پادشاه باشد و هم شورشی. به شکلی طنزآمیز، میتوان گفت ترامپ نیز تلاش می کند همزمان با حکمرانی از طریق فرمانهای اجرایی پادشاه عملی آمریکا باشد و هم بزرگ ترین رهبر شورشی علیه دولتی باشد که ریاست آن را برعهده دارد.
رفتارهای اخیر او این تناقض را عیانتر کرده است. ترامپ از اداره مالیات آمریکا شکایت کرده و ۱۰ میلیارد دلار خسارت مطالبه کرده است؛ نهادی که خود بخشی از دولت تحت رهبری اوست. به بیان دیگر، او هم شاکی است و هم ناظر بر متهم. خودش نیز اذعان کرده در موقعیتی «عجیب» قرار دارد که باید «با خودش مذاکره کند»؛ وضعیتی که مرز میان اقتدار رسمی و نقش سیاسی شخصی را درهم میریزد.
حتی در درون حزب جمهوریخواه نیز نشانههایی از تردید دیده میشود. آدام شیف، سناتور دموکرات، با لحنی طعنهآمیز گفته است: «باید به او نوعی اعتبار منحرفانه داد بابت گستاخی این کلاهبرداری؛ کاملاً آشکار و بیپرواست.» چنین صحنهای پیشتر در هنر هجو سیاسی تصویر شده بود. در فیلم موزها ساخته وودی آلن، قهرمان داستان همزمان نقش وکیل و متهم را بازی میکند و خود را بازجویی میکند؛ موقعیتی که طنز آن در تضاد نقشهاست. اکنون، نیمقرن بعد، واقعیت سیاسی آمریکا به شکلی شگفتآور به آن طنز سینمایی نزدیک شده است.