ترنج موبایل
کد خبر: ۹۴۲۰۷۱

امریکا و احیای دکترین مونرو

امریکا و احیای دکترین مونرو

استراتژی امنیت ملی ترامپ، از امریکا می‌‎خواهد تا دکترین مونرو را مجدداً اجرا کند تا برتری و سلطه‌ جویی امریکا در امریکای لاتین را برگردانده و حفظ کند.

دونالد ترامپ رییس‎ جمهوری امریکا حمله به ونزوئلا و ربایش رییس‎ جمهوری این کشور را با استناد به سیاستی باقی مانده از قرن نوزدهم میلادی توجیه کرده است.

به گزارش اعتماد، دکترین «مونرو» در سال ۱۸۲۳ که از سوی «جیمر مونرو- ۱۸۳۱ - ۱۷۵۸» پنجمین رییس‎ جمهوری امریکا طی پیامی خطاب به کنگره امریکا اعلام شده بود، هم‌اکنون دوباره زنده شده است. ترامپ مدعی است «دکترین مونرو اهمیت زیادی دارد اما ما آن را بسیار فراتر برده ‎ایم. تسلط امریکا بر نیمکره غربی دیگر هرگز مورد سوال قرار نخواهد گرفت.» او همچنین آن را «سند دانرو» نامید و حرف اول نام خود را به آن اضافه کرد! 

دولت ترامپ همچنین در ۸ دسامبر ۲۰۲۵ رسما استراتژی امنیتی ملی خود موسوم به NSS را منتشر کرده بود که نشانگر تغییر چشمگیری نسبت به استراتژی‎های امنیتی ملی سال ۲۰۱۷ بود. سند جدید، دیدگاه جهانی ترامپ را نشان می‎دهد.

نام ترامپ در این سند ۲۶ بار تکرار شده در حالی که در سند قبلی سال ۲۰۱۷ فقط یک‌بار نام او آمده بود. استراتژی امنیت ملی ترامپ، از امریکا می‎خواهد تا دکترین مونرو را مجددا اجرا کند تا برتری و سلطه‎ جویی امریکا در امریکای لاتین را برگردانده و حفظ کند. در این سند، جلوگیری از مهاجرت جمعی به امریکا، نابودی تروریسم و کارتل‎ها و سازمان‎های جنایی بین‎ المللی نیز مورد تاکید قرار گرفته است. 

دکترین مونرو مشتمل بر ارکان چهارگانه‎ای بود که هدف دو رکن اول آن محدود کردن فعالیت قدرت‎های اروپایی و دو رکن بعدی آن به فعالیت‎های امریکا مربوط می‎شد. دو رکن نخست عبارت بودند از: 

۱- قاره امریکا من بعد نباید در معرض الحاق هیچ قدرت اروپایی قرار گیرد. 

۲- امریکا هرگونه تلاشی برای گسترش نظام‎های سیاسی اروپا در هر بخشی از نیمکره امریکا را مغایر صلح و امنیت خود می‎داند. 

دو رکن دیگر که تا حد زیادی تا ورود امریکا به جنگ اول جهانی به مرحله اجرا در نیامد، عبارت بودند از: 

۱-عدم مداخله امریکا در مستعمره ‎های موجود اروپایی، جز در خود قاره امریکا. 

۲-عدم مداخله امریکا در جنگ میان قدرت‎های اروپایی بر سر مسائل متنازع فیه. 

اگرچه اصول مونرو در اصل پاسخ به نگرانی‎هایی بود که درباره تلاش‎های بالقوه قدرت‎های قاره‎ای برای کسب دوباره مستعمرات سابق خود در امریکای لاتین وجود داشت، ولی محدوده آن به سرتاسر تاریخ سیاست امریکا گسترش یافت. 

مونرو به قدرت‎های وقت اروپایی هشدار داد که در امور امریکای لاتین دخالت نکنند چرا که هرگونه اقدامی به ‎عنوان حمله به امریکا در نظر گرفته خواهد شد. سیاست مزبور در اوایل قرن بیستم به صورتی درآمد که امریکا خود را ژاندارم امریکای شمالی و امریکای جنوبی قلمداد کرد و این امر موجب بروز پیچیدگی‎هایی در روابط آن کشور با ممالک امریکای لاتین شد.

به عقیده سردمداران امریکا، سیاست مونرو همچنان یک اصل اساسی در سیاست خارجی امریکا محسوب می‎شود. مونرو به حفظ وضع موجود در امریکا تاکید داشت و خواستار خروج اروپایی‎ها از این قاره بود. 

تئودور روزولت رییس‎ جمهوری دیگر امریکا در سال ۱۹۰۴ «متمم روزولت» را به دکترین مونرو اضافه کرد و حق امریکا را برای مداخله در کشورهای امریکای لاتین برای جلوگیری از دخالت اروپایی‎ها به ‎خصوص در زمینه ایجاد هرگونه بی‎ ثباتی و بدهی ‎ها هشدار دارد.

روزولت با این جمله که «به نرمی سخن بگو و چماق بزرگی در دست داشته باش» اصول مونرو را که امریکای لاتین را بخشی طبیعی از حوزه نفوذ امریکا می‎دانست، تقویت کرد. برخی از جنبه ‎های اصول مونرو هنوز راهنمای سیاست‎های منطقه‎ ای امریکاست. در آن دوره طلبکاران اروپایی، کشورهای امریکای لاتین را تهدید می‎کردند.

روزولت حق و مسوولیت امریکا را برای مداخله در این موارد مطابق این دکترین اعلام کرد. در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، امریکا به‎عنوان قدرت نوظهور همواره در کشورهای امریکای لاتین دخالت نظامی می‎کرد و اغلب برای توجیه اقدامات خود به اصول مونرو متوسل می‎شد. 

در دهه‌های گذشته دکترین مونرو به بهانه‎ ای برای مداخلات آشکار در هاییتی، دومینیکن و نیکاراگوئه تبدیل شد و در دوره ریاست ‎جمهوری ریگان او آشکارا از گروه راست گرای «کنتراس» علیه دولت چپگرایان ساندنیست و همچنین دولت‎های راست گرای گواتمالا و الساوادور حمایت می‎کرد. 

پس از جنگ جهانی دوم، ملت‎های امریکای لاتین به نحو روزافزونی این اصول را توهین ‎آمیز و نابهنگام دانستند چون به امریکای شمالی اجازه دخالت در امور ملی آن‌ها را می‎داد. مونرو تلاش داشت به جهانیان نشان دهد که امریکا ملتی قدرتمند و توسعه‎ طلب است که هیچ‌گونه چالشی خارجی نسبت به رشد و امنیت خود را تحمل نمی‎کند و این به تکامل ناسیونالیسم امریکایی کمک مهمی کرد. 

هیچ ناحیه دیگری در جهان با این شدت و نظم، به اندازه امریکای مرکزی در نظام سیاسی و اقتصادی امریکا عجین نشده است و هیچ ناحیه دیگری به این اندازه به امریکا وابسته نیست. شریک اصلی بازرگانی منطقه، چه از نظر صادرات و چه از لحاظ واردات، امریکاست و بانک‎های امریکایی اعتباردهندگان اصلی در این کشورها هستند.

علاوه بر این، برنامه رسمی کمک‎های توسعه امریکا نقشی به مراتب بزرگ‎تر از سایر کشورهای امریکای لاتین در این منطقه بازی کرده است. وابستگی کامل به امریکا، دست دردست عقب‌ماندگی اقتصادی شدید منطقه، موجب نفوذ گسترده و بی تناسب بیگانگان در امور داخلی این کشورها شده است و دخالت‎های امریکا در کشورهای این منطقه میراثی عظیم برجای گذاشته است.

دخالت امریکا در این منطقه به درجات و به بهانه‎ های متفاوت موجب محدود شدن شدید جریان توسعه و نیز امکانات مانور نیروهای داخلی شده است، به صورتی که این نیروها غالبا قادر به تعریف و تبیین منافع خود، سازمان دادن احزاب نیرومند و استقرار یک رهبری قوی و معتبر نیستند.

ارسال نظرات
خط داغ