روایت خانوادههایی که عزیزان خود را از دست دادهاند/ یک چشم اشک، یک چشم آه
تاریخ از یاد نخواهد برد که در این گستره جغرافیایی و در این بازه زمانی، دشمنان این ملت چه کردند و چگونه به جنگ مردمی آمدند که هیچ جرمی جز دفاع از مظلوم و مطالبه استقلال و آزادی نداشته و ندارند.
با فروکش کردن رخدادهای اعتراضی اخیر در زیر پوست جامعه ایرانی چه میگذرد؟ واقعیت آن است که مردم ایران، این روزها احوالاتی متناقض را تجربه میکنند؛ ترکیبی از امیدواری و اندوه. از یک طرف به دلیل اینکه از حجم خشونتها کاسته شده و پس از دورهای نوسان، یک آرامش نسبی و مقطعی بر فضای عمومی کشور حاکم شده، یک حس رضایت نسبی به چشم میخورد و از طرف دیگر به دلیل مشکلاتی که بسیاری از خانوادههای ایرانی در جریان رخدادهای اخیر دیدهاند، جامعه یک اندوه جمعی را ازسر میگذراند.
به گزارش اعتماد، این روزها در افکار عمومی ایرانیان، کیفرخواستهای بسیاری برای دشمنان این ملت باز شده است. مجرمان در هر بخشی از این کره خاکی سکنی گزیده باشند باید محاکمه شوند. دشمنانی که چشمان خود را بستند و به روی فرزندان این کشور آتش گشودند. کیفرخواستی برای خونهای ریخته شده، برای جراحات و خسارات وارد شده، برای کودکان یتیم شده، مادران فرزند از دست داده و برای همه از دست رفتگانی که چند روز قبل در میان ما بودند، در این آب و خاک نفس میکشیدند و امروز با خاک سرد همنشین شدهاند.
از دختر سهساله کرمانشاهی که با شلیک اسلحه روی دستان پدرش به شهادت رسید تا مردان و زنان و جوانانی در لباسهای گوناگون هر کدام با تیر قهر ناجوانمردی به پایان راه زندگی خود رسیدند. کیفرخواستی برای همه افراد، گروهها و جریاناتی که بر طبل بحران کوبیدند و به جای آرام ساختن فضا، در آتش تنازعات دمیدند. کسانی که از بیرون کشور بر آتش بحران دمیدند و در درون با استفاده از نیروهای داخلی خود فرمان ترور و شلیک را صادر کردند.
در این گزارش در چند روایت سراغ خانوادههای داغدیدهای رفته ایم تا روایتی از مظلومیت مردان و زنانی تهیه کنیم که عزیزان خود را در این بحران از دست دادهاند.
روایت اول؛ بابا کی برمیگرده!
«مادر، بابا کی برمیگرده؟» این پرسش دردناکی است که «اِلای» دخترک ۳ساله کرجی، هر از گاهی از مادرش میپرسد. مادر اما نه چیزی را میشنود و نه حس و حالی برای پاسخ به پرسشی دارد که بیشتر آتش به جانش میزند. سِودا خواهر الای که ۱۲ سال دارد، خواهرش را در آغوش میگیرد و در گوشش چیزی زمزمه میکند که آرام میشود…
روایت نخست این گزارش، داستان مردی است مانند هزاران مرد و زن این سرزمین که دغدغه اصلی و نخستش معیشت و معاش خانواده بوده است. مردی که ذیل دهکهای محروم جامعه دستهبندی میشود و برای گذران زندگیش ناچار بود دو جا کار کند.
«مهدی-ج» جوان ۳۵سالهای است که از صبح تا ۴بعدازظهر در کارخانهای کار میکرده و عصرها هم بخشی از پارکینگ خانهاش را به شکل یک دکه متحرک درآورده و در آن لباس میفروخت تا کمکخرج خانوادهاش شود.
روز پنجشنبه ۱۸ دی ماه که مهدی مانند همیشه برای دشت کردن چندرغاز نان حلال دکهاش را باز میکند، متوجه اوضاع نابسامان محله و خیابان میشود. افراد غریبهای در شهر جولان میدادند که بسیاری از آن یا ماسک زده بودند یا اینکه کلاه بر سر گذاشته بودند.
مهدی از کودکی در این محل زندگی میکرد و اهالی محل را به خوبی میشناخت. وقتی این رفت و آمدهای غیرمتعارف را دید از ذهنش گذشت که بیخیال کاسبی امروز شود و به خانه که طبقه بالای مغازهاش بود، برود و سرگرم ۲دختر ۳ و ۱۲ سالهاش شود. اما فکر آینده دخترها مهدی را رها نکرد.
هزینه هنگفت تحصیل و باشگاه بچهها، خوراک، پوشاک و درمان در کنار اجارهخانه و…مدتهاست که فکر و ذکر مهدی شده است. بستن یک روز دکه به معنای ضرری حدودا ۵۰۰هزار تومانی برای یک روز بود و این عدد برای مهدی و افرادی مانند او عدد بزرگی محسوب میشد.
با این تصور که اوضاع حتما آرام میشود، از خیال بستن مغازه صرفنظر میکند. چند دست لباس زنانه که با دقت از بازار تهران خریده بود را همراه با رگالشان جلوی دکهاش ردیف میکند، ۶۰-۵۰جفت جوراب را هم روی میزی که به عنوان ویترین از آن استفاده میکرد، قرار میدهد تا رهگذران ببینند و احتمالا خریدی انجام دهند.
اوضاع اما آرام نشد، بلکه هر دقیقه بر شدت ناآرامیها افزوده شد. رفت و آمدها بیشتر شد. برخی افراد غریبه شعار میدادند و گروهی هم سنگپراکنی میکردند. مهدی از دکه کوچک و سردش بیرون میآید و سرک میکشد که ببیند، چه خبر است؟ انبوهی از افراد را چند صد متر بالاتر میبیند که به سمت دکه او حرکت میکردند. نگرانیاش بیشتر شد، با خودش فکر کرد، امروز نمیشود کاسبی کرد.
بلند شد که لباسها را از رگال جلوی دکه بردارد و بیخیال کاسبی امروز شود. جمعیت دیگر مقابل دکه محقر مهدی رسیده بودند و سر و صداهایی مانند ترقه و تیر به گوش میرسید… دستش را که بالا برد تا اقلام کاسبیاش را جمع کند، سوزشی در کمرش احساس کرد. برگشت تا عامل سوزش را پیدا کند. متوجه نشد، موضوع چیست! لباسها را به داخل دکه برد. روی شکمش احساس خیسی کرد. پایین را که نگاه کرد، ردی از خون را دید.
حتی در این حس و حال هم به فکر زن و بچهاش بود. باورش نمیشد سر و صداها او را زخمی کرده باشد. درِ پارکینگ را بست و به خانهاش در طبقه بالا رفت. به صورتی که بچهها متوجه نشوند، نیلوفر همسرش را صدا زد: «نیلوفر بچهها متوجه نشن؛ فکر کنم، تیر خوردم…» در بیمارستان اعلام شد مهدی با شلیک شاتگان زخمی شده.
پزشکان پس از ساعاتی اعلام کردند، تیر به رگهای حیاتی قلبش رسیده و باعث خونریزی شدید و فوت مهدی شده است. نیلوفر هنوز در بهت و حیرت بود. او در این دنیا جز مهدی و بچهها هیچ کس دیگری نداشت. تنها عضو خانوادهاش پدربزرگی بود که چند سال قبل به رحمت خدا رفته بود و امروز نیلوفر زنی ۲۹ساله بود که پشت و پناهش در این دنیا را ازدست داده بود. یک روز گذشت تا داستان نیلوفر و مهدی در شهر کرج پیچید.
مسوولان شهر بلافاصله به خانه نیلوفر رفتند و از او و بچهها دلجویی کردند. هر چند سِودا بزرگتر است و میداند که چه بر سر پدرش آمده، اما الای ۳ساله متوجه نیست که پدرش دیگر به خانه باز نمیگردد. به همین دلیل مدام از مادر میپرسد، مادر، بابا کی برمیگرده؟
روایت دوم؛ خیلی دور، خیلی نزدیک
روایت دوم هم روایت یک پدر، یک فرزند و یک برادر است که در رخدادهای اعتراضی اخیر، قربانی دشمنان ملت شد. ظهر جمعه بود که صدای شیون و فغان، ساکنان مجتمعی در گلشهر کرج را نگران کرد. همسایهها همگی از خانه بیرون آمدند تا منشا این گریهها را پیدا کنند.
منشا گریهها به همسایه طبقه اول باز میگشت. مادر پیر و دختر معلولی که سالها در این مجتمع زندگی میکردند و مورد احترام همه بودند. وقتی درخصوص چرایی این فغان پرس و جو کردند، متوجه شدند که مهران پسر ۴۰ساله حاج خانوم در شلوغیهای شهر کرج هدف تیر خصم دشمنان قرار گرفته و خانواده را ترک کرده است.
همسایهها باور نمیکردند که مرگ اینقدر به آنها نزدیک شده باشد! حاج خانوم از دار دنیا یک پسر و یک دختر داشت. دخترش اما گرفتار بیماری خودایمنی و معلولیت شد. با اینکه دستشان به دهانشان میرسید، اما پسرش بار اصلی خانواده را به دوش میکشید. حاج خانوم با نوحه و فغان برای جمع از محاسن مهران میگفت و زندگیاش را برای همسایهها مرور میکرد.
مهران ۱۰سال قبل ازدواج کرده بود و خداوند یک پسر و یک دختر به او داده بود. این دو نوه، چشم و چراغ حاج خانوم بودند، فرزند بزرگتر دختری به نام سلنا و ۱۳ساله بود. فرزند دوم مهران هم یک پسر مو فرفری بود که مهر امسال ۷ساله شد.
حاج خانوم میگفت: «چشمان سلنا مثل بچگی باباشه…» وقتی صحبت از بچگی مهران میکرد، چشمانش از برق میدرخشید و خاطرات قدیمی در ذهنش زنده میشد. زمانی که همراه با شوهرش آقا رضا به پابوس امام رضا (ع) رفته بودند تا واسطه آنها و خداوند شود و یک پسر کاکل زری نصیب آنها کند. آقا رضا البته میگفت: «زری، دختر و پسر که فرقی نداره.»
اما حاج خانوم میخواست جنسشان جور شود و حالا که خدا یک دختر به آنها داده، یک پسر هم نصیبشان شود که پشت و پناه خواهرش باشد! مهران هم در طول همه این سالها نشان داده بود که واقعا پشت خانوادهاش است. در هفته دو روز مرخصی میگرفت تا خود را به خانه خواهرش برساند و او را برای رفتن به بیمارستان کمک کند.
خواهرش سولماز از بیماری خودایمنی رنج میبرد و چند سالی میشد که مجبور بود با عصا حرکت کند. اینبار هم مهران برای رتق و فتق امور درمانی خواهرش به خانه او در کرج آمده بود. وقتی به خانه برمیگردند مهران برای اینکه کار را تمام کند، نسخه درمانی خواهر را میگیرد تا داروهایش را هم تهیه کند و بعد به خانهاش در شرق تهران برود.
دل حاج خانوم از صبح اما مثل سیر و سرکه میجوشید. نمیدانست چرا اما نگران بود. قبلا زمان فوت آقا رضا شوهرش چنین حالی پیدا کرده بود. میترسید مهران به سمت خانهاش در تهران حرکت کند و خدای ناکرده در راه حادثهای رخ دهد… نگاهی به قد و بالای مهران انداخت و گفت: «بالام جان، امروز دیگه دیر وقته نرو تهران…»
مهران اما مادرش را بوسید و برای تهیه داروی خواهرش راهی داروخانهای در مرکز شهر شد. ظهر بود که به حاج خانوم خبر دادند، به بیمارستان…برود. آنجا متوجه شدند مهران تیر خورده و دقایقی پس از رسیدن به بیمارستان جان باخته است.
پس از این رخداد بود که همسایهها هر روز صبح قبل از دمیدن نخستین شرارههای خورشید سحرگاهی با فریاد و فغان و گریههای پیرزنی از خواب بیدار میشدند که روزی روزگاری فرزندش را در ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴ از دست داد؛ پسری که دیگر هرگز قادر نخواهد بود باری از دوش خانوادهاش بردارد.
برداشت آخر
این دو روایت بخش کوچکی از غم و اندوهی است که ایرانیان این روزها سپری میکنند. با کاهش زبانههای بحران اما زمان توجه به ابعاد ماهوی و چرایی بروز حوادث دی ماه ۱۴۰۴ رسیده است. این رخدادها نشان داد که فشار معیشتی وارد شده به دهکهای محروم چنانچه کاهش نیابد و زمینههای رشد اقتصادی و رونق کسب و کار فراهم نشود، هر آینه احتمال بروز حوادثی از جنس حوادث اخیر محتمل است. در این میان نباید از ایرانیانی که معیشت و کسب و کار آنها به دلیل اعتراضات و قطع اینترنت تعطیل شد و زیانهای بسیاری دیدند، غافل شد.