ضعف بنمايه فلسفي در شعر معاصر
گفتوگو با دكتر ضياء موحد
«شاعرانه سكني ميگزيند انسان...» مارتين هايدگر فيلسوف در رسالهيي با همين عنوان گوهر شعر را آفرينش ميخواند و آن را در عين تمايز با انديشه، همشأن آن ميداند.
او شعر را آشكار شدن حقيقت و تجلياي از زبان ميخواند كه محمل پيوند هستي و انديشه است. ضياء موحد فيلسوف است و همزمان شاعر. فلسفهيي كه او به آن مشتغل است البته يكسر متفاوت از طريق انديشيدن هايدگر است، او فيلسوفي تحليلي است، اما جالب است كه همچون فيلسوف آلماني به ارتباط وثيق ميان شعر و انديشه باور دارد.
او انتقادهاي جدياي نيز به شاعران معاصر دارد و عمده اشعار ايشان را خالي از محتواي فلسفي يا لااقل بنمايههاي فلسفي ميداند، ادعايي كه حتما براي طرفداران اين شاعران بحثبرانگيز است. به تازگي از او مجموعه شعري دوزبانه منتشر شده كه بهانه ما شد تا نقبي بزنيم به انديشههايش درباره رابطه شعر و فلسفه و آخرين نظراتش درباره شاعران معاصر.
مجموعهيي از اشعار شما به تازگي منتشر شده است، اين مجموعه با چه انتشاراتي چاپ شده و چه ويژگيهايي دارد؟
اين مجموعه «آوازهاي آبي» نام دارد و به شكل دو زبانه توسط نشر هرمس به تازگي منتشر شده است.
چه مزيتهايي چاپ كتاب به شكل دوزبانه دارد كه شما مجموعه جديد خود را با اين مولفه به چاپ رسانديد؟
به نظر من اشعار ما بايد به كشورهاي ديگر معرفي شود و راه مهم آن معرفي نشر دو زبانه يا چند زبانه اين آثار است. من اهميت اين موضوع را زماني كه در چند فستيوال جهاني حضور پيدا كردم، دريافتم.
در چه فستيوالهايي حضور داشتيد؟
مهمترين آنها فستيوال جهاني هلند و فستيوال سالانة دنيا بود. البته دعوتهايي هم از كشورهاي ديگر داشتهام كه رد كردهام و اخيرا هم براي شركت در فستيوالي در كردستان عراق دعوت شدهام كه هنوز جواب قطعي ندادهام.
شعر معاصر ايران تا چه اندازه در دنيا شناخته شده است؟
عموما در دنيا شعر معاصر ايران را با نامهاي فروغ، نيما، شاملو و سپهري ميشناسند، اين در حالي است كه ما در ايران شاعران مطرح ديگري هم داريم كه به دليل عدم ترجمه آثارشان شناخته شده نيستند. شما ببينيد زماني كه آقاي موسي اسوار، در يك نشرية مهم عربي به شكل اختصاصي شعر معاصر ايران را ترجمه كرد، اين كار در دنياي عرب و ميان دوستداران ادبيات انعكاس زيادي داشت و نقدها و يادداشتهاي زيادي بر آن نوشته شد. نكته مهم اين است كه آنها با چاپ اين مجموعه متوجه شدند كه غير از اين چهار شاعري كه عرض كردم در ايران شاعران ديگري هم هستند.
آيا اشعاري از شما هم در اين مجموعه چاپ شده بود؟
بله. علاوه بر اين برخي شعرهاي من به زبانهاي سوئدي، انگليسي، آلماني، عربي، كردي و تركي ترجمه شده است كه من از كيفيت ترجمه آنها مطلع نيستم.
اين امر دليلي نبود كه شما خودتان دست به كار شده و شعرهايتان را به شكل دوزبانه منتشر كنيد؟
بله. زماني كه ما خودمان يك ترجمه انگليسي دقيق به دست خواننده بدهيم ميتوانيم مطمئن باشيم كه خواننده نيز ميتواند با آنچه شاعر سروده است ارتباط درست برقرار كند.
به نظر شما هر شعري را ميتوان به زبان ديگري ترجمه كرد؟
خير. من براي چاپ اين مجموعه به شكل دو زبانه ناچار شدم از برخي شعرها صرفنظر كرده و آنها را حذف كنم چون در ترجمه انگليسي، اين شعرها خوب از كار درنميآمدند و بويژه موزيك شعر و واژهآرايي از بين ميرفت. البته بايد از آقاي سعيد سعيدپور مترجم اين اشعار كه تجربة زيادي در ترجمه از فارسي به انگليسي دارند تشكر كنم.
به نظر شما ميتوان بين شعر و منطق رابطهيي برقرار كرد و اين ارتباط چگونه است؟
مسلما. جان ميلتون شاعر بزرگ انگليسي كه سرايندة بهشت گمشده، بزرگترين منظومة روايي انگليس است يا كالريج كه علاوه بر شاعر و منتقد ادبي، در فلسفه نيز دستي داشته هر كدام كتابهايي در منطق نوشتهاند. مثال ديگر لوئيس كارول، استاد دانشگاه آكسفورد، رياضيدان، شاعر و نويسنده كتاب «آليس در سرزمين عجايب» است كه علاوه بر شعر در اين حوزهها نيز فعاليت كرده است.
آيا اين ميان منطق كه در آن عنصر خيال و عاطفه جايي ندارد با شعر كه در آن اين عنصر نقش فعال دارد تداخل ايجاد نميكند؟
خير. اتفاقا عنصر خيال در منطق و رياضي دست بالا را دارد. رياضيدان بايد از تخيل قوي برخوردار باشد. در ايران ما فيلسوفاني داريم كه منطق جزو تحصيلاتشان بوده و همچنين داراي ديوان اشعار بودهاند. آنچه در رياضي و منطق غالب نيست و در شعر وجود دارد عنصر عاطفه است. اما به شاعران بزرگ ايراني كه نگاه كنيد ميبينيد كه مثلا خيام رياضيدان بزرگي بوده يا ملاهادي سبزواري و اخيرا علامه طباطبايي كه شعر ميگفتند.
به نظر شما شعرهاي معاصر تا چه حد به فلسفه و منطق نزديك شده است؟
منطق در همه انسانها مشترك است، به اين معني كه اطلاع از منطق در سطح شهودي براي همه يكسان است اما تفاوت در اينجا مانند تفاوت در دانستن و ندانستن دستور زبان فارسي است براي فارسيزبانان. ما در دانش زباني با هم مشترك و در مقدار منطق به شكل شهودي با هم يكسانيم. اما انديشه فلسفي محتاج اين است كه فرد بنمايه فلسفي داشته باشد. من در شعر معاصر اين بنمايه را ضعيف ميبينم. اين در حالي است كه در شعر كهن و در اشعار شاعراني نظير حافظ، مولوي و خيام بنمايههاي فلسفي محكمي وجود دارد. اين شاعران در نظام خاصي پرورش پيدا كردهاند. به نظر من اشعار معاصران بيشتر داراي بنمايههاي اجتماعي و سياسي است و گاهي هم بازيهاي زباني صرف.
به نظر شما فروغ در آخرين مجموعه شعر خود نتوانسته است كه به اين فضا نزديك شود؟
مجموعه آخر فروغ (ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد) بيشتر يك شعر اعترافي و داراي زمينههاي اجتماعي است. در اين مجموعه شعري ما به شكل واضحي با انتقاد از طبقه متوسط و روشنفكر ايراني مواجهيم.
شما در شعرتان از چه شاعران و فيلسوفان غربي الهام گرفتهايد؟ و آيا شعر شما اين بنمايه فلسفي را دارد؟
بله. شما بايد اين تاثير را در اشعار من پيدا كنيد. مثلا در شعر من شما با نگاه متفاوتي نسبت به زن مواجه ميشويد.
اين نگاه شما به زنان چه تفاوتي با ديگر شاعران دارد؟
برخورد صرفا رمانتيك و احساساتي نيست. هميشه انديشهيي هم در آن مستتر است.
يعني شما معتقديد شاعراني نظير شاملو هم برخوردشان با اين مقوله به شكل رمانتيك بوده است؟
شعر شاملو فراز و فرود دارد. فروغ نيز نسبت به اين ويژگي در شعر شاملو انتقاداتي را نسبت به اين شاعر وارد كرده و گفته است كه شاملو خيلي احساساتي درباره زنان صحبت كرده است. به عنوان مثال شما به اين شعر نگاه كنيد: «عشق تو مرا تسلي ميدهد نيز وحشتي از آنكه اين رمه آن ارج نميداشت كه من تو را ناشناخته بميرم» اين شعر كاملا با اومانيسمي كه شاملو در شعرهاي ديگر خود دارد متفاوت است.
به نظر شما چرا شاعران معاصر ما نتوانستهاند يك نگاه فلسفي را در شعر خود دنبال كنند؟
اين به عدم مطالعات وسيع اين شاعران برميگردد. شما نگاه كنيد به شاعري مانند ترنسترومر كه امسال جايزه نوبل ادبي را گرفته است. اين شاعر در كارهايش اصلا نگاه سياسي ندارد و به كارهاي سياسي هم كاري ندارد. اما در شعر خود يك نگاه فلسفي را دنبال ميكند. همچنين شما زماني كه آثار شاعران قرن بيستم را مطالعه كنيد ميبينيد كه مثلا در انگليس 90 درصد شاعران فارغالتحصيلان دانشگاه بودهاند با تحصيلات فلسفي و ادبي.
آيا شعرهاي شما گوياي دغدغههاي فلسفي شماست؟
اين را بايد از اشعار من دريافت. آنچه مسلم است در شعرهاي من هميشه انديشه و احساس با هم وجود دارند و به هم گره خوردهاند.