شبهای دروازه غار
كارتن خوابهايي كه شبهاي دروازه غار در محاصره آنهاست، سه شنبه شب هر هفته چشم به راه «بي نام و نشانها» هستند.
حركت گروه «بي نام و نشانها» نيمه شب است. درست وقتي عقربههاي ساعت روي عدد 12 مماس شده اند، «اكبر» و همراهانش«نرگس، فاطمه، امير و...» دعا ميخوانند و خانه اي را كه تمام روز در آن درگير آشپزي براي بي خانمانها بوده اند در بزرگراه نواب ترك ميكنند.
وانت حامل غذا جلو ميرود و چند خودرو شخصي به دنبالش. مقصدشان دروازه غار است و پارك شوش. راننده وانت، «محمود»، خودش از كارتن خوابهايي بوده كه يك شب دست ياري بي نام و نشانها به سويش دراز شده است.
او حالا پاك است و دست ياري به سوي كارتن خوابها دراز ميكند. «محمود»، كنار پارك خواجوي كرماني در دروازه غار توقف ميكند. هنوز بچهها پايين نيامده، اولين كارتن خوابها ميرسند.
بوي غذا همه محوطه را برداشته است. هر كارتن خوابي كه غذا ميخورد، بچههاي گروه از او ميپرسند: «خسته نشدهاي؟ نميخواهي ترك كني؟...» و به آنها شماره تلفني ميدهند تا اگر در طول هفته تمايل به پاك شدن داشته باشند با آنها تماس بگيرند. آنها به همه پاركها در منطقه دروازه غار و شوش سر ميزنند.
كارتن خوابهايي كه هيچكس انتظارشان را نميكشد، سه شنبه شبها منتظرند. در انتظار «بي نام و نشانها»يي كه شش سال است هر هفته ميآيند و گرسنگي آنها را چاره ميكنند. دروازه غار وقتي شب از نيمه ميگذرد، خانه بي خانمانهايي است چمن پاركها زير اندازشان است و آسمان تيره شب رو اندازشان.
آنهايي كه زخم اعتياد روي جانشان كبره بسته است. ساكنان دروازه غار، اينجا را «آخر خط» ميدانند. كارتن خوابي هم براي معتادان «ته خط» است. شايد به همين دليل است كه كارتن خوابها با دروازه غار گره خورده اند. اين افراد بي سرپناه هميشه منتظرند. منتظر كسي كه بيايد دستشان را بگيرد و آنها را از اين روزهاي سياه تكراري نجات دهد.
پاك پاك؛ به پاكي صنوبر
سهروز است كه پاك است. «صنوبر» اندام نحيفش را توي چادر پيچيده تا هيچكس نبيند مواد چه بر سرش آورده است. با اين همه ميخندد؛ ميخندد تا به زردي صورتش دهن كجي كرده باشد. بچهها را از قبل ميشناسد. يكي از سه شنبههاي پيش از اين، با اين گروه آشنا شده است. حالا به گوشش رسانده اند كه «بي نام و نشانها» آمدهاند و او خودش را رسانده است. صنوبر 10 سال هر روز درگير كوكائين بوده. هر روز كوكائين را نفس كشيده است.
ميگويد:«اين اواخر شيشه هم ميزدم.» دلتنگ بچههايش است. دو دخترش دانشجو هستند و پسرش دبيرستاني است. پنج سالي ميشود كه فرزندانش مادر را نديدهاند. دهان كه باز ميكند، آه ميكشد. پسوند و پيشوند همه جملههايش آه است. ميگويد:« زندگيرو باختم. همه ارثيههامو بعد از طلاق به باد دادم. حالا توي خونه عموم كه ميدون شوشه زندگي ميكنم.» تنها دلخوشياش پاكياش است. خودش ميگويد كه دوباره متولد شده. ميخواهد از اين جا دور شود.
از اين محله، از اين آدمها. از همه آنهايي كه بوي شيشه ميدهند. از همه كساني كه كراك زندگي شان را به يغما برده است. شبها توي اين پاركها همه بوي كراك ميدهند. همه شيشه اي هستند. پروين كنار بوستان هرندي و در حاشيه خيابان زندگي ميكند. خودش ميگويد كه مادربزرگ است. اما با مادربزرگهاي موسفيد قصهها خيلي فرق دارد.
مادربزرگهاي قصهها لباسهاي تميز ميپوشند، از لاي قرآن به نوههايشان عيدي ميدهند و خانه اي دارند كه همه فاميل را در آن جمع ميكنند. پروين اما خانه اي ندارد. پولي هم ندارد كه عيدي بدهد. پولي اگر باشد براي تهيه جنس هزينه ميشود. با يك دستش كاسه عدسي را ميگيرد و با دست ديگرش ظرف قيمه پلو را و آرامآرام با قامتي خميده ميرود آن طرف خيابان. هنوز چند سالي تا 60 سالگي فاصله دارد. صورت آفتاب سوخته اش را رو به پايين نگه داشته است. چهارماه است كه زير يك سقف نخوابيده. ميگويد:«كراك ميزنم» و گريه ميكند. صدايش به فرياد شبيه است. «براي بدبختيهام. براي پسرم كه دزدي كرده و توي زندانه. براي خودم، براي عروسم، براي نوه ام. سه روزه غذا نخوردم.» همانطور كه حرف ميزند مينشيند كنار خيابان و چند قاشق از عدسي داغ را با عجله ميبلعد.
تولد «بي نام و نشانها»
ايده اوليه «بي نام و نشانها» به ذهن اكبر خطور كرده است. روي گشاده اكبر هر كسي را كه يك بار در اين كار خير شركت كند، پاگير «بي نام و نشانها» ميكند. اكبر ميگويد:«شش سال پيش بود كه يك جشن خانوادگي داشتيم. 25 پرس غذا اضافه آمده بود. من و يكي از دوستانم با اين غذاها نيمه شب به خيابان رفتيم و آنها را به افراد گرسنه داديم.
كارتن خوابهايي را ديديم كه پولي نداشتند تا غذا بخورند. چون اگر پولي هم داشته باشند خرج مواد ميكنند. افرادي را ديديم كه در زبالهها به دنبال غذا ميگردند. وقتي به آنها غذا داديم فهميديم دو ، سه روزي بوده كه غذا نخورده اند.» گرسنهها فكر اكبر را درگير خود كرده بودند تا آنجا كه او از ديگران كمك خواسته است و به اين ترتيب «بي نام و نشانها» متولد شد. اما اين نوزاد رشد كرد. «بي نام و نشانها» گستردهتر شد. افراد ديگري هم آمدند تا در اين راه يار «اكبر» باشند.
ميگويد:«مادرم هر سال محرم و اربعين دوهزار پرس غذا نذر داشت. با او صحبت كردم و برايش از افرادي گفتم كه براي ادامه زندگي به اين غذا نيازمند هستند. او حمايت كرد و همه آن مبلغ را در اختيار من گذاشت. اما توي همين حين به كارتن خوابهايي برخورد كردم كه ميگفتند «خسته ايم از اين وضعيت» يا «از زندگي با اعتياد به تنگ آمده ايم» همين شد كه آنها را برديم به كمپ ترك اعتياد.»
در كمپ ترك اعتياد «سم زدايي» انجام ميشود كه به گفته «اكبر» اين دوره 21 روز طول ميكشد. بعد از اين دوره است كه براي اين معتادان پاك شده، دنبال كار ميگردند. اكبر ميگويد:«بعد از شروع دوره پاكي بايد مشكل اشتغال را حل كرد و برايشان به فكر سرپناه بود. اين افراد يا خانواده ندارند يا اگر هم خانواده اي باشد به خاطر رفتارهاي نادرست گذشته از آنها حمايت نميكند. اما اين افراد در موقعيتي هستند كه به خانواده نياز دارند پس ما بايد كاري كنيم كه «بي نام و نشانها» خانواده آنها باشد.» «اكبر» از دلايلش براي آغاز اين كار ميگويد:«مثل همه انسانهاي ديگر اين آدمها حق زندگي دارند. اگرچه اين افراد امكان خوب زندگي كردن را از دست دادهاند اما بخشي از جامعه ما هستند و هنوز شايستگي اينكه به آنها و خانوادههايشان كمك شود را دارند.»
او آرزوهايش براي اين آدمها را به تصوير ميكشد: «اولين آرزوي من اين بود براي اين آدمهايي كه به ته خط رسيدهاند شرايطي مهيا كنم كه خوب بميرند. يعني روي تخت بيمارستان يا در محل زندگي شان نه توي جوي فاضلاب اما حالا ميبينم همين افراد پاك ميشوند، سركار ميروند، حتي در بي نام و نشانها به همدردانشان كمك ميكنند. اينها براي من بهترين پاداش است.»
ماجراي عشق و اعتياد
مرد كارتن خواب يكي از بچهها را صدا ميزند. سبزه است و موهاي سرش ريخته. خجالت ميكشد مثل بقيه همدردانش جلوي همه توي اين شلوغي طلب غذا كند. خودش را «مهدي» معرفي ميكند. متولد سال 32 است. بوي فاضلاب ميدهد. بوي سالها تباهي. ميپرسم:«زن و بچه هم داري؟» سرش را تكان ميدهد. نگاهش روي زمين بين آسفالت خيابان گير كرده است. ميگويد:«ندارم. نداشتم كه به اين روز افتادم. عاشق بودم. توي شهر خودمان دزفول. داستان غم انگيزي دارد. نپرس كه نميگويم. همين شد كه خودم را آواره كردم...»
هنوز چشمهايش بعد از گذشت سالها اشكي ميشود. ميگويد:«كراك ميزنم. از شيره شروع كردم اما آخرش سر از دروازه غار درآوردم و كراكي شدم.» ميپرسم:«دزدي هم كرده اي؟» پوزخند ميزند:«هنوز كه نه!دزدي جنم ميخواهد من ندارم! دستفروشي ميكنم!»
كارتن خوابي كه در انكار اعتياد است
«فردا تولدمه!» اين اولين جمله اي است كه ميگويد. در ني ني چشمهايش زخم اعتياد را ميتوان ديد. كيفي كه روي دوشش است را محكم با آرنجش چسبيده. ترك موتور مردي نشسته بود. «نسيم» صدايش ميكنند و فردا تولدش است. ميگويد:«26 سالم ميشه!» يك سال از عمرش كم شده است يا يك سال به عمرش اضافه شده است؟ اين همان پرسشي است كه خودش هم پاسخش را نميداند. شروع ميكند به توضيح دادن:«دو بار شوهر كردم ولي طلاق گرفتم. دوستم...با بچه اش بازي ميكنم...اومدم غذا ببرم... حامله است...» خودش اسم حرف زدنش را گذاشته:
«حرف زدن پرش افكاري!» و معتقد است:«همه اش مال مواد نيست... از من سوءاستفاده كردن...» دستم را توي دستش ميگيرد. اشك ميريزد. «وقتي با كسي حرف ميزنم آرامش ميگيرم...امروز نزديك بود «مريم- ع» منو بكشه. كارد گذاشته بود روي گلوم...» و بي آنكه كسي دليلش را پرسيده باشد ميگويد:«چه ميدونم چرا؟ سر مواد! ميگفت پولمو دزديدي... خيلي زورش زياده.» دوباره هق هق تازه اي ميزند. دوست دارد خانه خودش را داشته باشد.
پاك باشد و بچههايش گوشه اتاق بازي كنند. يك چشمش به مرد موتورسوار است و يك چشمش به من. با صدايي كه زنگ دروغ دارد، ميگويد:«10 روزه كه پاكم...» موتورسوار اخم ميكند و ميپرسد:«شما هم با اينا هستين؟» و با دست وانت و بي نام و نشانها را نشان ميدهد. ترسيده است. جلوي چشمهاي همه با انگشت سبابه اش بي صدا نسرين را تهديد ميكند. دختر سوار ميشود و غرش موتوسيكلت سكوت نيمه شب را بر هم ميزند.
دو زن، دو معتاد
ساعت از يك نيمه شب گذشته كه سايه «مبينا» زير نور لامپهاي بوستان خواجوي كرماني پديدار ميشود. لاغر است. آنقدر كه «پوست و استخوان» با او معنا ميشود. با اینکه «کراک» نه از ظرافتش چیزی باقی گذاشته بود و نه از حافظه اش، هنوز زنانگي توي نگاهش موج ميزد. 22پاييز را در عمرش بيشتر نديده است. دو سالي ميشود كه كارتن خواب است. با افسوس ميگويد:«درست از همون زماني كه شوهرم مرد و پدرشوهرم بچه ام رو گرفت» شماره اكبر را ميخواهد. قبل از اين هم «كمپ» رفته و ترك كرده است. ميگويد:« خسته شدم ديگه. ميخوام عروسي كنم. يك پسر مغازه دار هست كه گفته اگه ترك كنم باهام ازدواج ميكنه.»
براي دوستش نسرين كه ميگويند حامله است از كمپ تعريف ميكند. «يك جايي هست: عين بهشت. گداخونه نيستها كه زنداني بشي!» يكريز حرف ميزند:«براي غذا نيومدم به خدا. فقط ميخوام پاك بشم. يعني من زنگ بزنم منو ميبرن كمپ؟» از كودكش، از مردي كه از او سوء استفاده كرده، از روزي كه در پارك كتك خورده و... بعد ناگهان ساكت ميشود. ميپرسد:«درباره چي حرف ميزدم؟»
«نسرين» همه سوالها درباره بارداري اش را بي جواب ميگذارد. فقط سرش را پايين مياندازد. او هم شماره اكبر را ميخواهد. آنقدر از مبينا تعريف شنيده كه «كمپ» برايش بهشت موعود است. دوست دارد برود «كمپ» اما لبريز از ترس است. سرشار از بي اعتمادي به آدمهاي اطرافش. نگران است كه زنگ بزند اما هيچكس براي بردنش نيايد.
آغاز بي خانماني
رضا همين كه ظرف غذا را توي دستش احساس ميكند در آن را باز ميكند. اولين قاشق را ايستاده به دهان ميبرد و بعد كم كم در حاشيه خيابان روي چمنهاي پارك مينشيند. خودش ميگويد كه توي زندگي هميشه خرج خودش را با زور بازو بيرون آورده است. حتي حالا كه روزي دو و نيم گرم كراك ميزند هم پيك موتوري است و پول موادش را درميآورد اما ته جيبش ديگر پولي براي غذا نميماند. وقت حرف زدن قاشق توي دستش را بين دانههاي برنج ميچرخاند. دستانش آنقدر لاغرند كه گويي رگهايش پوست را شكافته و بيرون آمده اند.از زمين و زمان گله دارد حتي از موتورش. با دست موتورش را نشان ميدهد.
دانههاي برنج با قاشق توي دستش روي چمنها ميريزد. ميگويد:«درب و داغونه! خرج داره! نميفهمه ندارم خرجش كنم!» همراه با سه نفر ديگر اتاقي اجاره كرده بوده كه سهم هر كدامشان براي كرايه اتاق ماهي 40 هزارتومان ميشده است اما صاحبخانه بيرونشان كرده است. ميگويد:«نميدونم چرا؟توضيحي نداد. 4 شبه كه توي پارك ميخوابم.»
جنس ميخواهم نه درمان
هيچكس به زيبايي درختان پارك مجاور خيابان انبار گندم توجه نميكند كه شبها زير سوسوي چراغها ميدرخشند. اگرچه فوتبال دوستهاي محله شبها توي زمين بازي اين پارك فوتبال بازي ميكنند و صدايشان سكوت محوطه را در هم ميشكند اما باز هم نام اين پاركها به نام كارتن خوابها وصله خورده است. آنجا كه نور كمتر است سايه زني كه لنگ ميزند توجه گروه را به خود جلب ميكند.«نيلوفر» زني است كه شبها توي پارك ميخوابد. با صدايي كه انگار از اعماق چاه بيرون ميآيد ميگويد:«خونه پدرو مادرم هست اما روم نميشه برم خونه. شايد هم ديگه رام ندن.» درد دارد. پاي راستش خونريزي دارد. خودش ميگويد:«توي چرخ موتور افتاده» رنگ شالي كه دور پايش بسته قابل تشخيص نيست. شال از خون قرمز شده است. بي نام ونشانها ميخواهند او را به درمانگاه برسانند. اما«نيلوفر» نه به درد پايش اهميت ميدهد و نه به خوني كه از آن ميرود. «نيلوفر» به فكر جنس است. جنسي كه ندارد و بايد بابتش خماري بكشد. ميگويد:«جنس ميخواهم نه دكتر!»
ساعت از 2 بامداد گذشته و وقت رفتن است. غذاها تمام شده و كارتن خوابها سير شده اند. بچهها ميخواهند دعاي پايان كار را بخوانندكه يك بسيجي موتورسوار ميآيد. با ديدنش صداي صلوات بلند ميشود. يكي از بچهها ميگويد:«هيچ وقت با كارتن خوابها بد رفتار نميكند. مهربان است و با آنها حرف ميزند.» وقتي همه دست به دست هم دعا ميخوانند بسيجي ميايستد و نگاه ميكند.
فاطمه فرزند يك معتاد پاك شده است كه حالا با پدرش براي كمك به كارتن خوابها آمده است. فاطمه بين زنان و مردان ميايستد و دست پدرش را ميگيرد تا حلقه دعا، دوتكه نشود. براي يكي از اعضاي گروه كه 60 و چند روز است پاك است كف ميزنند. وقت دعا اكبر ميگويد: «يك ماهگي ات را جشن ميگيريم صنوبر...» بچهها دعا ميخوانند. صنوبر چشمهايش را بسته است: خداوندا آرامشي عطا فرما.... شب خودش را روي دروازه غاز پهن كرده است. كارتن خوابها هر كدام گوشه اي از پارك كز كرده اند. بعضيهايشان مشغول مصرف مواد هستند و بعضي ديگر روي صندليهاي پارك خوابيده اند. فردا روز ديگري است.