ترنج موبایل
کد خبر: ۵۱۱۹۶

مردان خدا چنين مخسپند

كندوكاوى در شخصيت، زندگى و انديشه‌هاى عين‌القضات

از تاریخ


در عشق نشان عقل و جان باختن است
از كون و مكان هر دو بپرداختن است
گه كافر و گاه مومن بودن
با اين دو مقام تا ابد ساختن است

نام عين القضات و ماجراى تلخ شمع آجين شدن او در تاريخ همواره در كنار نام حلاج و به دار آويختنش همراه است و همچون حلاج نمونه اى است روشن از قربانى شدن در راه عرفان و به جرم نابخشودنى انديشه اى تازه كه تلنگرى است بر بنيان هاى سنت زده و شالوده هاى ريشه دار؛ بن مايه هايى كه طبقه اى را قدرت و حاكميت بخشيده است و تنها با استحكام و ماندگارى همين پايه هاست كه ريسمان اين قدرت، گسسته نمى شود.

شالوده هايى كه همواره حاميان سرسخت و مدافعان غيرت زده اى داشته است كه با چنگ و دندان و به نيت حفظ منافع خويش، از آنها پاسدارى كرده اند.

عين القضات كه خود دست پرورده مكتبى اصيل و نوانديش بود و سال ها در محضر عارفان بى نام و نشانى همچون بركه همدانى و استاد فرزانه اش فتحه همدانى، و ديوانه عارف محمد معشوق طوسى، از عرفان خسته حال گسسته از قيد و بند پيچيدگى و تكلف، رهايى آموخته بود، حصار ها را پس مى زد و مى كوشيد رموز نهفته عرفانى را از لفافه ها زدوده، با واژه ها بياميزد و روزنه هاى تازه اى به روى انديشه بگشايد و اين رازگشايى خود بزرگ ترين گناه عارف جوان بود و آن گاه كه او را پيچيده در پتويى به نفت آغشته، سوزاندند و خاكسترش در سكوتى بهت زده بال مى گشود، به سزاى همين گناه رسيده بود.

مگر نه اين است كه شبلى در مناجاتى مى گويد: «بار خدايا! محبان خود را تا چند كشى؟ گفت چندان كه ديت يابم! گفتم: ديت ايشان چه باشد؟ گفت جمال لقاى من ديت ايشان باشد، ما كليد سر اسرار بدو داديم او سر ما آشكار كرد. ما بلا در راه او نهاديم تا ديگران سر ما نگاه دارند.»

و باز همين شبلى در جاى ديگر به عنوان نماينده اى از عارفان رازگشاى سرمست، عاشقانه آغوش خود را به روى اين بلاى ناگاه مى گشايد و مى گويد: «بار خدايا همه كس تو را از بهر لطف و راحت مى جويند و من ترا از بهر بلا مى جويم.» سرنوشت عين القضات نشان مى دهد كه اين سخن، حرف دل او هم بوده است.

وقتى جسورانه مى كوشد دريچه هاى تازه اى به روى روشنايى حكمت خدا بگشايد و وقتى در عنفوان جوانى دست نگاشته هايى مى نگارد عميق به يادگار از روزگار و دنيايى كه مورخان، قرون وسطى مى نامندش و قرون وسطى در تاريخ همان فضاى جزم آلود اسكولاستيك خشك و خاموشى است كه فرياد را و گاه حتى نجوا هاى تازه را در حلقوم دفن مى كند.

پر بيراه نيست كه زرين كوب درباره عين القضات مى نويسد: «شايد بتوان گفت از استعداد هاى نادرى بود كه دنياى قرون وسطى _ در شرق و غرب - پرورد و آنها را به همه كوشش هاى عقلى و ذهنى علاقه مند ساخت.» (جست وجو در تصوف ايران -عبدالحسين زرين كوب- انتشارات اميركبير- تهران _ ۱۳۶۷- ص ۱۹۴)

• فراز و نشيب حيات عارف جوان
«با اينكه هيچ يك از نويسندگان از كيفيت تحصيل و تلمذ او قبل از ميل به تصوف و رسيدن به خدمت احمد غزالى سخنى نگفته اند ولى همين قدر معلوم است كه در ادب و نحو و صرف و كلام و فقه و حديث و اصول و حساب و منطق سرآمد عصر خود و خصوصاً تبحر وى در تاريخ بى نظير بوده است و به لهجه هاى مختلف رازى و فهلوى نيز آشنايى داشته است.» (احوال و آثار عين القضات _ دكتر رحيم فرمنش _ تهران _ ۱۳۳۸- چاپ آفتاب- ص ۴۶)

عين القضات بيشتر اين علوم و معارف را قبل از بيست سالگى فرا گرفت و در همان سال هاى نورستگى، در ميان حلقه هاى به هم بافته دود چراغ، به نخستين قلمفرسايى ها پرداخت و آثارى ارزنده همچون زبده الحقايق، لوايح، تمهيدات و غيره از خود و آشفتگى صوفيانه و پرسشگرى عارفانه اش به جا نهاد و اين همان چيزى است كه مى توان شجاعت سرمستانه عارفى شوريده ناميدش؛ اين شجاعت در جاى جاى نوشته هاى جسته و گريخته صوفى نورسته، رخ مى نماياند.

آنگاه كه رافضى و حلولى اش مى خوانند، سينه افراشته، روح و جانش را به ايمان محكم درونى اش مى آويزد و مى گويد: «دريغا از دست رهزنان روزگار و عالمان پر جهل و طفلان نارسيده كه اين را از نمط و حساب حلول شمرند جانم فداى خاكپاى چنين حلولى باد.»

و در نامه اى خطاب به يكى از مريدان خويش سرافرازانه مى نگارد: «كامل الدوله نوشته بود كه در شهر مى گويند كه عين القضات دعوى خدايى مى كند و به قتل من فتوى مى دادند. اى دوست اگر از تو نيز فتوى خواهند تو نيز فتوى بده.»

چنين اتهاماتى ظاهراً به نوگرايى عين القضات بازمى گشته است. نوگرايى تكان دهنده اى كه فراتر از ظرفيت جامعه جزم انديش آن روزگار خفقان زده بوده است؛ روزگارى كه فرقه باطنيه و اسماعيليه را با سركوب ها و ريسمان فكندن هاى خويش به فرقه اى انقلابى و تندرو تبديل كرده است كه خنجر به دست و فرياد در گلو مى تازد و مى تاراند و برهان قاطع اش ديگر نه انديشه اى محكم كه تيغ تيز يمانى است.

و ديگر نه همچون گذشته در دل توده هاى مردم كه در پناه قلعه هاى كوهستانى خويش مى انديشد و مى خرامد و لابد آن زمان كه شاهان متعصب، انگشت در جهان كرده و قرمطى مى جستند هيچ نمى دانستند كه چنين خيانت بزرگى به شكوفايى و نوزايندگى فرقه اى در عالم اسلام مى كنند.

در چنين روزگارى لب به سخن تازه گشودن، چشم پوشى نمى طلبد و چگونه مى توان از حلقه جزم انديش عالمان و به اصطلاح بزرگان خفقان زده آن روز، تحقيق و آگاهى طلبيد و انصافى عالمانه و مثلاً گفت: «اول تحقيق ببايد دانست كه او چه مى خواهد بدين، آنگاه در ابطال آن سخن راندن كه پيش از فهم مقصود خصم سخن گفتن در اثبات و نفى مذهب او نه انصاف بود.» (نامه ها- ج۱- ص ۳۹)

مردان ظاهرپرست آن روزگار چگونه مى توانستند عمق باور رهايى طلب عين القضات را در دايره بسته ذهن منجمد خويش بگنجانند و دريابند!؟

وقتى عين القضات عارفانه دين و مذهب را در عشق خلاصه مى كند، عالمان جاهل مسلك هم روزگار وى تازيانه بر گرده اين انديشه مى فكنند و چگونه ره به عمق اين كلام بسپارند كه آنها هماره در ظاهر درجا زده اند: « اى دوست عاشقان را دين و مذهب عشق باشد بلكه دين ايشان جمله معشوق بود، نه آنكه تو او را مجازى شاهد خوانى، هر كه عاشق خدا باشد جمال لقاءالله مذهب او باشد.»

و عين القضات لابد با آگاهى از اين جهل تاريخى فسيل وار، به صراحت و در جاى ديگر مى نويسد: «اگر مذهب مرد را به خدا رساند او اسلام است.»

اما پشت بند همين اعتراف به زيبايى مى افزايد: «... و اگر هيچ آگاهى ندهد نزديك خلق از كفر بدتر است و اسلام نزد روندگان آن است كه او را به خداى رساند و كفر آن است كه طالب را منعى و تقصيرى بازآيد كه از مطلب باز ماند، طالب را با نهنده مذهب كار است نه با مذهب:آتش بزنم بسوزم اين مذهب و كيش/ عشقت بنهم به جاى مذهب در پيش / تا كى دارم عشق نهان در دل خويش / مقصود رهم تويى نه دين است و نه كيش و بى گمان چنين گفتارى بر آنها كه جز ظاهر چيزى درنمى يابند و هرگز شايستگى ره سپردن به عمق و ژرفا را ندارند، سخت گران آمده است.

انديشه اى كه همچون باطنيه، پوسته ها را مى شكافد و به بطن مى رسد و هسته را ارج مى نهد و درست به همين دليل است كه بعدتر، فقهاى حكومتى به عين القضات اتهام اسماعيلى بودن مى زنند. در حالى كه او خود از ناقدان انديشه اسماعيلى به ويژه در مورد اعتقاد به شيخ معصوم بود.»

او به خلاف اهل تعليم شيخ را معصوم نمى دانست. اما شيخ از نظر او يك استاد است و البته شرطى كه بايد قيد شود اين است كه استاد يا امام بايد مراحل سلوك را طى كرده باشد و به عبارت ديگر راه خدا رفته باشد. (نامه ها-ج ۲ ص ۱۱۸) (عين القضات و استادان او _ دكتر نصرالله پورجوادى _ انتشارات اسطير- تهران- ۱۳۷۴- ص ۲۴) و اين اتهام در واقع فقط ظاهر قضيه بوده است و بيشتر به عنوان يك اتهام سياسى بى پايه در آن روزگار كاربردى گسترده پيدا كرده است. دكتر پورجوادى در همين زمينه مى نويسد: «وقتى اتهام اسماعيلى بودن در قرن چهارم و پنجم و ششم مطرح مى شود، بايد همواره توجه داشت كه اگرچه ظاهر اين اتهام جنبه دينى و كلامى دارد، باطن آن كاملاً سياسى است.

اسماعيليان و بعضى ديگر از فرقه هاى شيعه، در اين قرون از سرسخت ترين مخالفان حكومت بودند، شيعيان با ارادتى كه به اهل بيت پيغمبر (ص) و اعتقادى كه به ولايت و امامت حضرت على و اولاد وى داشتند، خلافت را حق اهل بيت عصمت و طهارت، و خلفاى عباسى را غاصب خلافت مى دانستند. از اين رو خلفاى عباسى و حكام و سلاطين، سركوبى شيعيان را كه به آنها رافضى مى گفتند در راس برنامه هاى خود قرار داده بودند.

البته دستگاه حاكم به اين سركوبى رنگ كلامى و دينى مى داد و مبارزه با شيعه را نه يك مبارزه سياسى بلكه يك مبارزه دينى معرفى مى كرد. از نظر اعمال حكومت، شيعه بودن با ملحد بودن فرقى نداشت و سركوبى شيعيان سركوبى ملحدان به شمار مى آمد.» (همان - ص ۲۶)

• اتهامات و محاكمه اى تكان دهنده
اما عمده اتهامات ديگرى كه به عين القضات نسبت مى دادند برگرفته از عمق انديشه نوگراى عرفانى او بود. آنجا كه به شرح حال دگرگون شده صوفيان مى پردازد و حال صوفيانه حالى است كه تا نچشيده باشى به هزار بيراهه مى كشاندت، اتهاماتى همچون سد راه ايمان به نبوت، اتحاد خالق و مخلوق، عقيده به امام معصوم و دعوى نبوت، همه را بايد در زيرمجموعه اى گسترده تحت عنوان اتهام تصوف قرار داد؛ تصوفى كه فراتر از فهم عمومى زمانه عين القضات بود و همين در زير سايه سار بودن، حسادت مى آفريند و اين حسادت خود برافروختگى در پى دارد و هيزم بر آتش كج فهمى فكندن!

عين القضات زيباتر و رساتر اين بحران اخلاقى تكرارشونده در تاريخ را مى شكافد: «تعصب چه سرد و بى مزه است وقتى بدين حد برسد! حسادت چه زشت است به ويژه براى عالم وقتى كه او را به چنين چيز هايى وادارد، شرم نكند از اين كه عقايد زشتى را به مسلمانى نسبت دهد، تا چه رسد به دانشمندى، عقايدى كه مجوس و نصارى (كه سرور انبياء را تكذيب مى كنند) از اعتقاد به آنها سر باز مى زنند، بلكه برهمائيان كه منكر اصل نبوت اند و زنديقان كه منكر فرستنده و فرستادگانند، نيز به آنها باور ندارند.» (دفاعيات- ص ۴۳)

ظاهراً ريشه اين حسادت به خيل عظيم شاگردان و مريدان مجلس درس استاد جوان و انبوهه دست نگاشته هاى ارزشمند و بى بديل او در ساحت عرفان و تصوف اسلامى باز مى گردد. كتاب هايى كه به تعبير نگارنده جوانشان «مردان پنجاه شصت ساله حتى نمى توانند مطالب آن را بفهمند، چه رسد به اينكه آنها را تاليف و تصنيف كنند.» (شكوى - ص۳۹)

به راستى كه نيكو سروده است كه: جهان عشق فراخ است و تنگ سينه تو /حديث عشق دراز است و دست تو كوتاه و در نهايت صوفى نوخاسته، به جرم رازگشايى اين عشق فراخ در برابر سينه هاى تنگ و ديدگان تنگ انديش، سر سبز خويش را به باد داد و لذت عشقش به كمال رسيد: «حسين منصور قدس الله روحه را پرسيدند لذت عشق در كدام وقت كمال گيرد؟ فرمود در آن ساعت كه معشوق بساط سياست گسترده باشد و عاشق را براى قتل حاضر كرده و اين در جمال او حيران و گويد: او بر سر قتل و من درو حيرانم /كان راندن تيغش چه نكو مى راند.»

ابوالقاسم انس آبادى درگزينى، وزير جزم انديش سلطان محمود غزنوى سال ها كينه كهنه عين القضات و مريدانش را كه تا دستگاه حاكميت رخنه كرده بودند، در دل مى پروراند و سرانجام با دستاويز قرار دادن انديشه هاى نوگرا و عارف مسلكى زايدالوصف او فرمان به قتلش داد و او را در اين جنايت تاريخى، فقهاى دربارى يارى رسان بودند؛ همان ها كه عين القضات به سستى و سر سپردگى شان مى تاخت و مى نوشت: «در روزگار گذشته خلفاى اسلام علماى دين را طلب كردندى و ايشان مى گريختند. اكنون از بهر صد دينار ادرار و پنجاه دينار حرام شب و روز با پادشاهان فاسق نشينند، ده بار به سلام ايشان روند...پس اگر يك بار بار يابند از شادى بيم بود كه هلاك شوند... و اگر محتشمى در دنيا ايشان را نصف القيامى كند، پندارند كه بهشت به اقطاع به ايشان داده اند.» (نامه ها - ج۱ _ ص۲۴۴)

اما اين مرگ در اوج جوانى و سن سى و سه سالگى از آرزو هاى عين القضات بود. مشهور است كه خواجه «هفته قبل از قتل و سوختن خود كاغذى سر به مهر به يكى از مريدان داد كه بعد از يك هفته اين را بگشاى و وى بعد از قتل و سوختن او چون كاغذ را بگشاد ديد اين رباعى نوشته شده : ما مرگ و شهادت از خدا خواسته ايم / وان هم به سه چيز كم بها خواسته ايم/ گر دوست چنان كند كه ما خواسته ايم / ما آتش و نفت و بوريا خواسته ايم. و در نهايت آرزوى ديرينه صوفى جوان محقق شد و جزم انديشان كهنه كار او را در هفتم جمادى الاخر ۵۲۵ بر در مدرسه اى كه تدريس مى كرد به دارش آويختند.

درباره اين مرگ آرزو كردنى صوفيانه، افسانه اى عوامانه در دل توده به يادگار مانده است كه نشانگر مقام بلند عارفانه عين القضات است، مقام بلند عارفى كه هرگز از زبان و درك توده نگسست و همواره در دل جامعه خفته خويش آواز سر مى داد: «گويند وقتى كه عين القضات را سر بريدند و بدن او را در ميدان معروف همدان كه اكنون به ميدان ذغال معروف است افكندند در اين موقع كه تماشاچيان دور بدن او را فراگرفته بودند باباطاهر عريان از آنجا عبور كرد چون واقعه را ملتفت شد نزديك آمده سرپايى به بدن وى زده گفت «مردان خدا چنين نخسپند.»

عين القضات فورى برخاسته سر بريده خويش را به زير بغل زده رو به فرار گذاشت. تماشاچيان نيز به دنبال او دويدند تا اينكه به قبرستان عمومى همدان كه معروف به اهل قبور است رسيده و در آنجا به چاله اى فرو رفته و از نظر ناپديد شد و آن چاله تاكنون به چاله عين القضات معروف است.» (تذكره عرفان ذيل ترجمه حال بابا طاهر و مقدمه رباعيات بابا طاهر)

ساختن چنين افسانه اى درباره ناپديد شدن عارف به دار آويخته، نشانگر رسوخ انگاره هاى گنوستيكى كهنسال درباره تناسخ و حلول است، مرده ريگ تفكرى ديرينه كه در كليت تاريخى اين سرزمين و در حلقه مريدان مردان افسانه اى و بزرگ به كرات بازتوليد شده است. در واقع مريدان چنين مردانى، مرگ آنها را هرگز باور نداشته اند و آن را حمل بر غيبت صوفيانه شان كرده اند، اين چاله بيش از هر چيز آيا چاه نخشب را به ياد نمى آورد؟

• نگاهى به انديشه هاى عين القضات همدانى
اگر قرار باشد به كليت كالبد انديشه وار عين القضات بپردازيم تومار ها كاغذ سياه خواهد شد. به همين جهت بهتر است فقط به گوشه هايى برجسته از نوانديشى صوفيانه قاضى جوان اشاره كنيم: آزادانديشى و رهايى طلبى از مشخصات بارز و اصلى انديشه عين القضات همدانى است. همين آزادگى بى قيد و بند، مخالفان را بر اين پندار استوار كرده بود كه عين القضات ، ادعاى الوهيت و خدايى كرده است. در حالى كه او نيز همچون بسيارى از عارفان آزاده، روح خود را دم مسيحايى خداوند انگاشته و آن را در پيوندى نامحسوس با خداوند، به پرواز درآورده است.

اين خدا را در درون خود كاويدن، از جمله درس هاى ارزنده مكتب تصوف ايرانى است كه در طول تاريخ از سوى چهره هاى گونه گون اين عرصه بازتوليد شده است. درسى ارزنده كه خود آبستن رهانندگى و انسان محورى در عين خداانگارى است. «طالب بايد كه خدا را در آسمان و زمين و در جهت و در دنيا و در آخرت و در بهشت نجويد كه راه طالب خود اندرون اوست.

زيرا كه هيچ راهى به خدا بهتر از راه دل رونده نيست.اى آن كه هميشه در جهان مى پويى / اين سعى ترا چه سود گويى / چيزى كه تو جويان نشان اويى / با تست همى تو جاى ديگر جويى»عارفان انسان را مجموعه اى از پيچيدگى هاى آفرينش و در واقع عالم اصغر مى خوانند، نشانه و نمادى از عظمت خلقت در عالم اكبر، و بدين جهت است كه خدا را در دل و اندرونه خويش مى جويند و مى يابند و اين انسان گرايى است كه صوفى را وامى دارد كه به مريد خويش گويد: «اى دوست! صراط را نيز در خود بايد جستن!» يعنى تو خود از چنان توان و نيرويى بهره مندى كه راه رسيدن به حقيقت را نه از ديگرى كه از درون خود بطلبى و اين طلب را خود به چند قسم تقسيم مى كند:« اى عزيز! طالبان از روى صورت بر دو قسم آمدند: طالبان و مطلوبان، طالب آن باشد كه حقيقت جويد تا بيابد و مطلوب، آن باشد كه حقيقت وى را جويد تا بدان انس يابد.» (نامه ها _ ص ۱۲۱)

شايد سر اسرار خداوند در همين انسان گرايى خداى گونه نهفته باشد كه وقتى برملا شد، خداوند بلا بر سر راه عارف رازگشا مى نهد تا ديگران اين راز را در ذهن و دل خويش، خاموش نگاه دارند. اما عارف شوريده، بلا در راه گشودن اين راز را موهبت مى انگارد: «عاشق را از دوزخ ترسانيدن چنان بود كه پروانه را به شمع تخويف كردن، پروانه در عشق آن مى ميرد كه يكبار آتش را در بر گيرد. او را همان بس بود كه يك زمان آتش شود اگر چه زمان ديگرش از راه خاكسترى به در اندازند و نام و نشانش براندازند.»

و گام پيمودن در همين راه پر سنگلاخ آزادگى است كه او را به مرگى زودهنگام پيوند مى زند. او دين را در عشقى درونى و عميق مى جوييده است و از همين رهگذر برخى بر اين باورند كه «به ظواهر شريعت نيز چندان توجه و اعتنايى نمى كرده و براى رسيدن به وحدت و يگانگى، طاعت و معصيت را يكى مى دانسته است و شايد كه همين سخنان شطح گونه او، مرگى زودرس و شهادتى آنچنانى را برايش به ارمغان آورده است.» (برگزيده آثار عين القضات همدانى _ محمد كاظم كهدويى _ يدالله شكيبافر _ خانه كتاب يزد _ ۱۳۷۳ _ ص ۳)

چنين قولى شايد بيش از هر چيز برخاسته از اتهام ديرپاى باطنى گرى باشد، اتهامى كه در ذات خود ارزشمند است و آن گاه كه بد فهميده شود و يا باورمندان بى ظرفيتى داشته باشد، به بيراهه مى افتد. توجه و علاقه عين القضات به معانى باطنى نهفته در پس ظواهر شريعت هرگز به معناى خط بطلان كشيدن بر آنها نيست بلكه بيدار كردن ذهن مسلمان مانده در ظاهر است جهت آگاه شدن به معناهاى نهفته و پنهان.

صوفى جوان و همكيشان او به نيكى مى دانند كه انسان ها را مراتبى است و براى رسيدن به باطن هر چيز و رها شدن از نمادينگى شريعت، بايد راهى را پيمود: «و اى عزيز بدان كه افعال خداى تعالى دو قسم است: ملكى و ملكوتى. اين جهان و هر چه در اين جهان است، ملك خوانند و هر آنچه در آن جهان است، ملكوت خوانند و هر چه جز اين جهان و آن جهان باشد، جبروت خوانند، تا ملك نشناسى و واپس نگذارى به ملكوتى نرسى و اگر ملكوت را نشناسى و واپس نگذارى به جبروت نرسى!»

اما هر چه باشد سالك خود بايد حجاب ها را پس بزند و عمق را، آنچه معناى نمادين ظواهر است را بكاود تا به مرتبه بالاتر صعود كند: « اى عزيز حج صورت كار همه كس باشد، اما حج حقيقت نه كار هر كس باشد، در راه حج، زر و سيم بايد فشاندن و در راه حق جان و دل بايد فشاندن.» (نامه ها _ ص ۷۶)

نسيم خليلى، روزنامه شرق

ارسال نظرات
خط داغ