نقد و بررسی فیلم «من نقش راکی را بازی میکنم» 'I Play Rocky'
«من نقش راکی را بازی میکنم» به کارگردانی پیتر فارلی، با درخشش آنتونی ایپولیتو در قالب سیلوستر روایتی مفرح و سرشار از نوستالژی از شخصیت مشهور هالییود ارائه میدهد.
فرارو- پشت صحنه پرمخاطره تولد اسطوره «راکی» در هالیوود پنجاه سال پیش، در ساخته جدید پیتر فارلی به ضیافتی نوستالژیک برای هواداران بدل شده که بیش از درام واقعی، به ادای دینهای سطحی تکیه دارد.
به گزارش فرارو به نقل از گاردین، در همان پلانهای افتتاحیه اثر سینمایی «من نقش راکی را بازی میکنم» (I Play Rocky)، آنتونی ایپولیتو زیر نور تند و خیرهکننده صحنه آزمون بازیگری قدم میگذارد. او در فضای اتاق تست کلافهوار میچرخد و نبرد ملموس میان اضطراب درونی و آن اعتمادبهنفس سرسختانهای را که پای او را به این دفاتر باز کرده، با بدنش مجسم میسازد. آن هم در شرایطی که خوب میداند مسئولان انتخاب بازیگر پیشاپیش نام او را خط زدهاند.
او بر خود مسلط میشود، سینهاش را جلو میدهد تا نقش «گردنکلفت شماره دو» را ایفا کند و دیالوگها را با آن غرّش آرام و بمِ استالونهوار فریاد میزند؛ گویی کلمات را همزمان با جویدن یک تکه استیک راسته بیرون میدهد. گرچه تا پایان متوجه نمیشویم که آیا او این نقش پیشپاافتاده را به دست آورد یا نه، اما ایپولیتو در همان لحظات آغازین ثابت میکند که کاراکتر سیلوستر استالونه را تمام و کمال تسخیر کرده است.
حضور ایپولیتو یک برگ برنده اساسی در انتخاب بازیگر برای ساخته جدید پیتر فارلی است؛ کمدی سبکی که پشت صحنه ساخت فیلم ماندگار «راکی» در پنجاه سال پیش را روایت میکند و اتکای سنگینی بر نوستالژی عامهپسند این شاهکار اسکار گرفته دارد. چهره، فیزیک حرکتی و بیان او آنچنان دقیق و تکاندهنده است که تماشاگر هرگز نمیتواند شبح استالونه را فراموش کند، حتی در لحظاتی که او مشغول بازآفرینی سکانسهایی است که عمیقاً در حافظه جمعی تاریخ سینما حک شدهاند.
عنوان فیلم خود بیش از آنچه در ابتدا مینماید، پیام دارد؛ چرا که ایپولیتو صرفاً استالونهای نیست که راکی بالبوآ را بازی میکند، بلکه هنرنمایی او مرز میان هویت واقعی استالونه و پرسوناژ افسانهای راکی را محو میسازد. در صحنههایی که استالونه به ساشا، همسر آیندهاش (با بازی دلنشین آنا سوفیا راب)، ابراز علاقه میکند یا پشت میز مذاکره با تهیهکنندگان سرشناسی چون ایروین وینکلر (با بازی پیجی بیرن) و رابرت چارتوف (با بازی توبی کبل) به چانهزنی مینشیند تا فرصتی به دست آورد، تماشاگر تنها خود راکی را میبیند.
دشواری در تفکیک این دو شخصیت در بطن ماده خام داستان نهفته است. گاهی حس میشود این فیلم تلاشی برای بازسازی غیرمستقیم همان اثر اصلی سال ۱۹۷۶ است، زیرا استالونه در واقعیت روح خود را در کالبد راکی دمید؛ هر دو مردانی تنومند با قلبی نرم و شکننده بودند که از حاشیه به متن آمدند و برای دستیابی به شکوه جنگیدند، یکی درون رینگ بوکس و دیگری روبهروی دوربین فیلمبرداری هالیوود.
نقطه آغاز راه استالونه برای ایستادن روبهروی دوربین، با قدم گذاشتن این بازیگرِ ناکام به یک بار محلی شکل میگیرد؛ جایی که مسابقه تاریخی محمدعلی کلی و چاک وپنر از تلویزیون پخش میشود. متصدی بار گمان میکرد قهرمان جهان حریف گمنامش را در سه راند نقش بر زمین میکند، اما وپنر نزدیک به ۱۵ راند کامل دوام میآورد و کل سالن را وادار میسازد تا ایستاده او را تشویق کنند. همین لحظه تاریخی، جرقه تولد کاراکتر راکی را روشن کرد.
ارتباط قلبی کارگردان با این تیپ شخصیتی ریشه در گذشته او دارد؛ الگوهایی که ردپای آنها را میتوان تا شاهکار کمدی «احمق و احمقتر» (Dumb and Dumber) که به همراه برادرش بابی ساخت، پی گرفت. چرخش فارلی به سمت درامهای ملایم و عامهپسند در «کتاب سبز» شبیه به یک ارتقای غیرمنتظره به کلاسی شیکتر از قصهگویی به نظر میرسید. قهرمانان مطلوب فارلی مردانی خشن از طبقه کارگرند که هوش درونی و درک شهودی بالایی دارند و با سرسختی به تالارهای کنسرت یا اتاق جلسات مدیران استودیو نفوذ میکنند.
فیلم «من نقش راکی را بازی میکنم» بیشترین بهره را از همین جلسات استودیویی میبرد. فارلی و فیلمنامهنویسش، پیتر گمبل، مدیران برنامه استالونه را کاملاً از ماجرا حذف کردهاند تا استالونه خود مستقیماً در اتاق مذاکره با تهیهکنندگان روبهرو شود. در این سکانسهای پرهیاهو، تهیهکنندگان پیشنهادهای مالی برای خرید فیلمنامه را تا مرز ۴۰۰ هزار دلار بالا میبرند، مشروط بر آنکه او نقش اول را به ستارگانی چون کلینت ایستوود یا رایان اونیل واگذار کند، درحالی که استالونه با نگاهی بهتزده اما تزلزلناپذیر بر خواسته خود پافشاری میکند.
فارلی شوخطبعی گزندهای به این رویاروییها میبخشد و مهارتی را یادآور میشود که آثاری چون «مری یک جوری است» (There's Something About Mary) را ماندگار کرد. طنز او مثل حرکات ضربتی مشتزنی است و مخاطب را با موقعیتهای پیدرپی میخنداند. با این حال، پس از گذر از این چالشهای اولیه، لحن فیلم وارد مرحله جلب رضایت سطحی هواداران میشود و سکانسهای بهیادماندنی فیلم اصلی، از جمله بالا دویدن از پلههای موزه هنر فیلادلفیا را بازسازی میکند؛ بهطوری که تماشاگر به جای خود راکی، بیشتر به نوآوری دوربین استدیکم که آن نما را ممکن ساخت علاقهمند میشود.
حضور گروه بازیگران مکمل، سکانسهای تشریفاتی را زنده نگه میدارد. استفان جیمز در نقش کارل ویترز با بیانی پرانرژی ظاهر میشود و جی دوپلاس در نقش جان اویلدسن (کارگردان راکی) که اصرار دارد اثری روانشناختی میسازد نه یک فیلم ورزشی، کمیک عمل میکند. پیجی بیرن نیز در نقش تهیهکننده فیلم عالی ظاهر شده؛ او میان نافهمی استالونه از روند تولید فیلم و فشارهای رئیس بدبین استودیو (با بازی تریسی لتس) مدام در تبوتاب است.
با وجود این لحظات مفرح، ساخته فارلی در خلق احساسات و درام ژرف، ناتوان میماند. بهجز صحنههای صمیمانه نگهداری از سگ محبوب استالونه (باتکوس)، اثر از منظر عاطفی تهی به نظر میرسد. ریشههای روانی، تروماهای دوران کودکی و ناامنیهای شخصیتی به تکهکلامهایی گذرا بدل شدهاند که از زبان مت دیلون (در نقش پدر استالونه) و آنا سوفیا راب شنیده میشوند. ساشا نکته عمیقی درباره عطش سیریناپذیر استالونه برای دیدهشدن بیان میکند، اما نویسندگان از واکاوی این بینش عمیق طفره میروند و صرفاً به ارجاع به احساسات نیرومند نسخه سال ۱۹۷۶ بسنده میکنند؛ با این امید که شاهکار پنجاه سال پیش، تمام بار سنگین درام را بر دوش بکشد.