ترنج موبایل
کد خبر: ۱۰۰۱۵۲۰

از هرمز تا باب‌المندب؛ آیا ایران یک امپراتوری دریایی ساخته است؟

از هرمز تا باب‌المندب؛ آیا ایران یک امپراتوری دریایی ساخته است؟

تنگه هرمز در یک سو و باب‌المندب در سوی دیگر شبه‌جزیره عربستان، حالا بیش از هر زمان دیگری به دو قطعه از یک پازل واحد شبیه شده‌اند. ایران در هرمز و حوثی‌ها در باب‌المندب، بدون آنکه ناوگانی هم‌اندازه آمریکا داشته باشند، می‌توانند هزینه و ریسک عبور از دو گلوگاه حیاتی تجارت جهان را افزایش دهند؛ تحولی که یک پرسش بزرگ را پیش روی واشنگتن گذاشته است: آیا آمریکا اکنون خود را در برابر امپراتوری دریایی ایران در منطقه می‌بیند که قدرت مسلط‌تر از آمریکاست؟

تبلیغات
تبلیغات

فرارو- نقشه خاورمیانه در نگاه اول همان نقشه همیشگی است؛ ایران در شرق، عربستان در جنوب خلیج فارس، یمن در جنوب شبه‌جزیره و دریای سرخ در غرب. اما اگر نقشه را این بار نه با مرز کشورها، بلکه با خطوط کشتیرانی و گلوگاه‌های دریایی نگاه کنیم، تصویر کاملاً متفاوتی ظاهر می‌شود. در شمال، تنگه هرمز؛ در جنوب، باب‌المندب. دو شکاف باریک در میان آب‌هایی که بخش بزرگی از انرژی و تجارت جهان از آنها عبور می‌کند.

به گزارش فرارو، حالا یکی از این گلوگاه‌ها در میانه جنگ ایران و آمریکا به‌شدت محدود شده و در دیگری، حوثی‌های یمن با تصرف نقاطی چون بندر موخا و جزیره راهبردی میون، موقعیت خود را در نزدیکی باب‌المندب تقویت کرده‌اند. گزارش‌های اخیر از کنترل این جزیره و پیشروی حوثی‌ها در ساحل دریای سرخ خبر می‌دهند؛ تحولی که نگرانی درباره امنیت یکی از مهم‌ترین مسیرهای دریایی جهان را افزایش داده است.

در همین حال، عربستان که امیدوار بود با استفاده از مسیرهای جایگزین فشار ناشی از اختلال در هرمز را کاهش دهد، اکنون با مشکل دیگری روبه‌رو شده است. حمله به خط لوله شرق–غرب باعث شد ریاض این مسیر حیاتی را موقتاً متوقف کند؛ خط لوله‌ای که در ماه‌های اخیر روزانه حدود ۴ تا ۵ میلیون بشکه نفت جابه‌جا می‌کرد.

اینجاست که یک سؤال بزرگ‌تر از خود جنگ مطرح می‌شود: آیا ایران در حال ساخت نوعی امپراتوری دریایی است یا آمریکا خود را درون یک تله ژئوپلیتیکی گرفتار می‌بیند که هرچه بیشتر برای خروج از آن تلاش کند، ابعاد آن گسترده‌تر می‌شود؟

قدرتی که در نقشه دیده نمی‌شود

در قرن بیستم، وقتی از قدرت یک کشور سخن می‌گفتیم، معمولاً به تعداد هواپیماها، ناوها، موشک‌ها و سربازان آن نگاه می‌کردیم. اما ژئوپلیتیک کلاسیک از مدت‌ها پیش هشدار داده بود که قدرت همیشه در اختیار کسی نیست که بزرگ‌ترین ارتش را دارد؛ گاهی قدرت در اختیار کسی است که نقطه‌ای را کنترل می‌کند که دیگران نمی‌توانند از آن عبور نکنند.

آلفرد تایر ماهان، نظریه‌پرداز مشهور قدرت دریایی، بیش از یک قرن پیش اهمیت دریا، خطوط ارتباطی و نقاط استراتژیک را در قدرت دولت‌ها برجسته کرد. از نگاه او، قدرت دریایی فقط به معنای داشتن ناوگان بزرگ نیست؛ بلکه توانایی اثرگذاری بر مسیرهایی است که تجارت، منابع و ارتباطات جهانی از آنها عبور می‌کنند.

امروز هرمز و باب‌المندب را می‌توان نمونه‌ای مدرن از همین منطق دانست. ایران برای اعمال فشار بر آمریکا لزوماً نیازی ندارد در اقیانوس هند با ناوگان آمریکا برابری کند. کافی است امنیت یک گلوگاه را به اندازه‌ای پرهزینه و نامطمئن کند که عبور از آن برای کشتی‌ها، شرکت‌های بیمه و دولت‌ها دشوار شود.

در باب‌المندب نیز حوثی‌ها با چنین منطقی عمل می‌کنند. یک گروه غیردولتی که از نظر تجهیزات و توان نظامی با آمریکا قابل مقایسه نیست، می‌تواند با حضور در یک نقطه جغرافیایی محدود، محاسبات شرکت‌های کشتیرانی را تغییر دهد. این همان چیزی است که در ادبیات امنیتی می‌توان آن را نوعی قدرت نامتقارن دانست.

قدرت در اینجا از «توان نابودی» نمی‌آید؛ از توان ایجاد هزینه می‌آید.

تله‌ای به نام دو گلوگاه

مشکل اصلی آمریکا شاید خود هرمز یا باب‌المندب به‌تنهایی نباشد. مشکل زمانی آغاز می‌شود که این دو مسئله به یکدیگر متصل شوند.

واشنگتن می‌تواند تلاش کند هرمز را باز نگه دارد. می‌تواند ناو، هواپیما، پهپاد و سامانه‌های اطلاعاتی بیشتری به منطقه بفرستد. اما اگر همزمان در جنوب، باب‌المندب نیز به یک منطقه پرخطر تبدیل شود، آمریکا با مسئله‌ای متفاوت روبه‌رو خواهد شد: چند جبهه دریایی که به یکدیگر متصل‌اند اما با یک عملیات نظامی واحد حل نمی‌شوند.

این همان جایی است که نظریه «بیش‌گستری» قدرت‌های بزرگ اهمیت پیدا می‌کند. یک هژمون ممکن است از نظر مطلق بسیار قدرتمند باشد، اما قدرت مطلق با توانایی حضور مؤثر در همه نقاط جهان یکسان نیست. هرچه تعداد نقاطی که باید همزمان کنترل شوند افزایش یابد، هزینه حفظ برتری نیز افزایش پیدا می‌کند.

در چنین شرایطی، رقیب الزاماً تلاش نمی‌کند آمریکا را شکست دهد؛ تلاش می‌کند هزینه پیروزی آمریکا را بالا ببرد.

این تفاوت بسیار مهم است.

ایران و حوثی‌ها برای شکست دادن نیروی دریایی آمریکا به معنای کلاسیک، به احتمال زیاد نیازی ندارند. اگر بتوانند واشنگتن را مجبور کنند برای حفظ امنیت کشتیرانی در دو سوی شبه‌جزیره عربستان منابع بیشتری مصرف کند، همزمان از عربستان دفاع کند، از مسیرهای انرژی محافظت کند و بازار جهانی نفت را آرام نگه دارد، بخشی از هدف راهبردی خود را به دست آورده‌اند.

مسئله فقط ایران نیست

با این حال، یک اشتباه تحلیلی خطرناک این است که همه تحولات باب‌المندب را مستقیماً فرمان‌برداری از تهران بدانیم.

حوثی‌ها متحد ایران‌اند و از حمایت و ارتباط راهبردی با تهران برخوردارند، اما یک بازیگر مستقل یمنی نیز هستند که محاسبات، ایدئولوژی و منافع خاص خود را دارند. بنابراین رابطه تهران و صنعا را بهتر است نه به شکل رابطه ساده «فرمانده و سرباز»، بلکه در قالب یک شبکه هم‌راستا از بازیگران دید.

این مسئله در نظریه روابط بین‌الملل اهمیت زیادی دارد. در جنگ‌های نامتقارن، قدرت الزاماً در یک مرکز متمرکز نیست. شبکه‌ای از بازیگران می‌تواند بدون داشتن یک فرماندهی واحد، اهدافی را دنبال کند که نتیجه نهایی آنها به سود یکدیگر تمام می‌شود.

به همین دلیل است که اگر حوثی‌ها فشار بر کشتیرانی در باب‌المندب را افزایش دهند، تهران لزوماً مجبور نیست ناو یا موشکی به جنوب دریای سرخ بفرستد تا از این وضعیت بهره ببرد.

جغرافیا خودش کار را انجام می‌دهد.

عربستان؛ قربانی اصلی نقشه جدید؟

شاید عجیب‌ترین بخش این بحران این باشد که کشوری که بیش از همه از تغییر وضعیت دو تنگه آسیب می‌بیند، نه ایران است و نه آمریکا؛ بلکه عربستان سعودی است.

ریاض میان دو گلوگاه قرار گرفته است. هرمز در شرق، باب‌المندب در جنوب‌غربی و مسیرهای جایگزین نیز خود تحت فشار قرار گرفته‌اند. حتی خط لوله شرق–غرب که قرار بود راه فرار نفت عربستان از هرمز باشد، اکنون پس از حمله اخیر موقتاً متوقف شده است.

این وضعیت یک مفهوم مهم ژئوپلیتیکی را به یاد می‌آورد: جغرافیا همیشه برای همه یک مزیت نیست.

عربستان به دلیل موقعیت جغرافیایی خود همزمان به خلیج فارس و دریای سرخ دسترسی دارد؛ اما همین موقعیت در شرایط جنگی می‌تواند به آسیب‌پذیری تبدیل شود. اگر شرق و غرب به طور همزمان ناامن شوند، گزینه‌های مانور ریاض محدود می‌شود.

در چنین شرایطی، وابستگی عربستان به آمریکا نیز بیشتر می‌شود. اما اینجا پارادوکس دیگری شکل می‌گیرد: هرچه عربستان بیشتر به حمایت آمریکا نیاز پیدا کند، واشنگتن بیشتر درگیر امنیت منطقه می‌شود؛ و هرچه آمریکا بیشتر درگیر شود، هزینه ژئوپلیتیکی جنگ برای آن افزایش می‌یابد.

آیا واقعاً یک «امپراتوری دریایی» در حال شکل‌گیری است؟

پاسخ ساده احتمالاً «نه» است.

ایران نه یک نیروی دریایی هم‌سطح آمریکا دارد و نه مالکیت یا کنترل مستقیم بر باب‌المندب. حوثی‌ها نیز یک دولت دریایی نیستند. بنابراین سخن گفتن از «امپراتوری دریایی ایران» اگر به معنای کلاسیک آن باشد، اغراق‌آمیز است.

اما اگر منظور از امپراتوری دریایی، توان ایجاد اختلال در شبکه دریایی بدون نیاز به حضور مستقیم در همه نقاط آن شبکه باشد، آن‌گاه موضوع بسیار جدی‌تر می‌شود.

این همان چیزی است که ژئوپلیتیک جدید را از ژئوپلیتیک قرن نوزدهم جدا می‌کند.

امروز قدرت فقط به معنای تصرف سرزمین نیست؛ گاهی به معنای توانایی ایجاد اختلال در «شبکه» است.

ایران در هرمز و حوثی‌ها در باب‌المندب، در دو سوی یک مسیر عظیم تجاری قرار گرفته‌اند. اگر این دو نقطه همزمان ناامن باشند، کشتی‌ها مجبور می‌شوند مسیرهای طولانی‌تری را انتخاب کنند، بیمه گران‌تر می‌شود، سوخت بیشتری مصرف می‌شود و زمان حمل کالا افزایش می‌یابد. گزارش‌های اخیر نیز از افزایش شدید هزینه حمل نفت و فشار بر بازار انرژی حکایت دارند.

بنابراین شاید آنچه در حال شکل‌گیری است، نه یک امپراتوری دریایی به معنای قدیمی، بلکه چیزی پیچیده‌تر باشد: یک شبکه بازدارندگی جغرافیایی.

آمریکا واقعاً گرفتار تله شده است؟

شاید هنوز برای چنین حکمی زود باشد. آمریکا همچنان قدرتمندترین نیروی نظامی جهان را در اختیار دارد و می‌تواند در صورت تصمیم سیاسی، هزینه‌های سنگینی به هر بازیگری که مسیرهای دریایی را تهدید کند تحمیل کند.

اما مسئله این است که قدرت نظامی با «حل مسئله سیاسی» یکی نیست.

ممکن است آمریکا بتواند یک جزیره را بمباران کند، یک سکوی موشکی را منهدم کند یا یک کاروان دریایی را اسکورت کند. اما آیا می‌تواند برای همیشه امنیت هرمز و باب‌المندب را تضمین کند؟ آیا می‌تواند همزمان از عربستان دفاع کند، بازار انرژی را آرام نگه دارد و مانع از ظهور دوباره همین تهدیدها شود؟

این پرسش، همان جایی است که یک بحران نظامی به یک مسئله ژئوپلیتیکی تبدیل می‌شود.

شاید داستان اصلی جنگ امروز ایران و آمریکا این نباشد که کدام طرف موشک بیشتری دارد. داستان اصلی این است که کدام طرف می‌تواند جغرافیا را بهتر به خدمت سیاست درآورد.

هرمز در یک سو و باب‌المندب در سوی دیگر شبه‌جزیره عربستان، دو نقطه کوچک روی نقشه‌اند؛ اما اهمیت آنها از اندازه‌شان بسیار بزرگ‌تر است. یکی می‌تواند جریان نفت از خلیج فارس را مختل کند و دیگری مسیر اتصال اقیانوس هند به دریای سرخ را تحت فشار قرار دهد.

در چنین جهانی، یک کشور لازم نیست بر اقیانوس‌ها حکومت کند تا قدرت دریایی داشته باشد.

گاهی کافی است بتواند کلید یک دروازه را در دست بگیرد.

و شاید پرسش اصلی برای آمریکا دیگر این نباشد که چگونه هرمز را باز کند؛ بلکه این باشد که اگر هرمز باز شد، چه کسی تضمین می‌کند دروازه دیگری در باب‌المندب بسته نشود؟

تبلیغات
نویسنده : مصطفی جرفی
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات