بهمن فرمانآرا: هیچوقت کارگردانی بَرده نبودم/ محبوب دستگاههای دولتی نیستم، چون حرف گوش نمیکنم
بهمن فرمان آرا گفت: من هیچوقت کارگردان بَرده نبودم که بگویند چه بساز و چه کار کن و من هم بروم همان کار را بکنم. به همین جهت تعداد فیلمهایی که خودم ساختهام یا تهیهکنندهشان بودم، زیاد نیست. به همین دلیل هم من خیلی محبوب دستگاههای دولتی نیستم، چون حرف گوش نمیکنم که اینجا یا آنجایش را بردار.
نسل بهمن فرمانآرا خستگیناپذیر است. زندگی و هنرشان درهمتنیده است و جداییناپذیر. آنان با عشق به کار زندهاند و برای ادامۀ آن پافشاری میکنند. فرمانآرا بارها گفته است که گرایشی به سیاستهای چپ و راست ندارد و خودش را فیلمسازی اجتماعی میداند. اما سیاست دستکم اینجا، یعنی مقاومت و جنگیدن، و فرمانآرا سالیان سال است برای اینکه فیلم بسازد با دستگاه بوروکرات ارشاد مبارزه میکند و برای اینکه به فیلمسازی ادامه بدهد مقاومت کرده و از وطنش کنده نمیشود.
به گزارش شرق، ایران برای او همه چیز است و عجیب است که وقتی از ایران حرف میزند اشک در چشمهایش موج میزند، اگرچه او معتقد است مردها در دلشان گریه میکنند.
آقای فرمانآرا امروز که در روز ملی سینما قرار داریم، به نظر شما چه چیز ارزشمندی از سینمای ایران باقی مانده که میتوانیم در موردش صحبت کرده یا از آنها ستایش کنیم و یادآوری کنیم که چنین ارزشهایی همچنان در سینمای ایران وجود دارد.
۵۵ سال است که در این سینما کار کردهام. مسئله مهم برایم همیشه این بوده که مستقل باشم و وابسته به هیچ نهاد و جایی نباشم. نه به خاطر اینکه اگر وابسته باشی اشکال دارد. من میخواهم احساس کنم در وهله اول میتوانم حرفم را بزنم. حالا این حرف بعد از تصفیه چه خواهد شد، مسئولش نیستم و نمیخواهم مسئولش باشم. اتفاقا خودم به این فکر افتادم که در ایران در روز سینما چه چیزی را باید جشن بگیریم، چون پلتفرمها سینمای ایران را ورشکسته کردهاند. سالنهای سینما اکثرا خالی است. مگر فیلمی استثنا باشد که محبوب مردم باشد و بخواهند ببینند. قیمت بلیتها هم متغیر است. الان مردم خیلی گرفتاری اقتصادی دارند. قبلا تفریحشان سینما بود که الان دیگر امکانپذیر نیست که شما زن و چند بچهات را با این ارقام و قیمتها به سینما ببری. این مسئله به معاونت سینمایی مربوط میشود؛ چون یکی از شرایط پلتفرمها وقتی میخواهند در فیلمی سرمایهگذاری کنند، این است که شما پنج اپیزود برای تلویزیون بدهید، ما مبلغی از پول تولید فیلم را پرداخت میکنیم. مسئله این است که این دو مدیوم با هم فرق دارد. مدیوم تلویزیون کلوزآپ است، ولی در سینما برای نشاندادن حس کلی جایی، حتما در لانگشات و مدیومشات است.
سوای این مسئله، زمانی که مردم پنج اپیزود از یک فیلم را ببینند، چه انگیزهای ممکن است باشد که بخواهند فیلم را در سینما ببینند. مگر اینکه کسی واقعا غیرتی باشد و بگوید من میخواهم در سینما فیلم را ببینم و نمیخواهم در تلویزیون ببینم. مسئله امروز سینما این است. چند وقت پیش داشتم مقداری از اسناد و مدارک مربوط به این 55 سال کار را نگاه میکردم، بودجه «شازده احتجاب» را پیدا کردم. اخیرا فهمیدم نگاتیو «شازده احتجاب» گم شده است. بودجه فیلم «شازده احتجاب» که لباس قدیمی و اینها هم داشت، 670 هزار تومان بود. فیلم جدیدی که میخواهم بسازم به نام «آینه شکسته»، در روز است و همه فیلم در تهران میگذرد. برآورد بودجه ۸۰ میلیارد است. اینها دیگر با هم همخوانی ندارد، چقدر هزینه میکنی و چقدر درمیآوری. سینما در مملکت ما نفسهای آخرش را میکشد. به محض اینکه سینمادارها ببینند دارند ورشکسته میشوند و سینماها را ببندند، مثل سدی که یکدفعه بشکند، همه فکر میکنند با این زمین و با این محل، کارهای دیگری میتوانم بکنم که سودده هم باشد. با اینکه وزارتخانه مسئله کاربری زمین را میتواند مشخص کند که برای ساختن سینما بوده.
ولی نهایتا وقتی در آن واحد سیستمی گسترده درست کردهاید که با پول جزئی برای عضوشدن در هر کدام از این پلتفرمها، میتوانید همه چیز را در خانه با اعضای خانواده تماشا کنید، بنابراین چه انگیزهای باید باعث شود که شما بروید فیلمی را در سینما ببینید. من تا به حال در این همه سال سرمایهگذار هیچکدام از فیلمهایم نبودهام، چه فیلمهایی که تهیه کردهام و چه فیلمهایی که کارگردانی کردهام. احساس میکنم اقلا پنج نفر باید از این داستان خوششان بیاید که بخواهند سرمایهگذاری کنند؛ چون هیچکس که چشمبسته نمیآید سرمایهگذاری کند، میخواهند بدانند هنرپیشهها چه کسانی هستند و همه این مسائل هست. اما من برای ارتباط مستقیم با مردم فیلم میسازم؛ چون بنا بر واکنش مردم در این ۵۵ سال، دیدم که جواب داده است. یکموقعی مسئله پلتفرمها را نداشتیم و سینماها مشتاق بودند که فیلم را نمایش دهند. الان درست برعکس شده، برای پخش سینمایی بعد از پخش اپیزودها، سه تا پنج ماه باید صبر کنید، آن موقع اگر مردم یادشان رفته باشد و بخواهند به سینما بیایند و هزار تا اگر وجود دارد. اینکه چه زمانی میتوانید پولتان را از پخش بگیرید و چند درصد را برمیدارند، همه جوابهای اقتصادی دارد که سرمایهگذار قرار است چه چیزی گیرش بیاید؟ چون سینما انجمن خیریه نیست که «بده در راه خدا».
من هیچوقت کارگردان بَرده نبودم که بگویند چه بساز و چه کار کن و من هم بروم همان کار را بکنم. به همین جهت تعداد فیلمهایی که خودم ساختهام یا تهیهکنندهشان بودم، زیاد نیست. به همین دلیل هم من خیلی محبوب دستگاههای دولتی نیستم، چون حرف گوش نمیکنم که اینجا یا آنجایش را بردار. اما ما یک سیستمی داریم. چرا سناریو را تصویب میکنیم که شما فیلم بسازید و چرا بعد میگوییم فیلم را ببینیم که نمایش بدهیم. اگر فیلم را میبینید پس چرا جلوی سناریو را میگیرید، بگذارید فیلم ساخته شود، بعدا هرچه سرنوشت فیلم بود. من سه، چهار سال بود که میخواستم «چشمهایش» را بسازم. یک بار پیشتولید را تا مرز کلیدزدن رفتیم که گفتند نباید بسازید. سه، چهار سال بعد من را صدا کردند و گفتند این فیلم را بسازید. گفتم این فیلم گرانی است. جواب معاونت سینمایی این بود که آن دیگر به ما مربوط است. دلیل دارد که چرا در این ۵۵ سال، من موقع ساختن فیلم هیچ کاری با واحدهای دولتی نداشتم. این بار در ۸۴سالگی گفتم شاید نور جدیدی تابیده، چون همه مدیرها آدمهای موجهی هستند. این اشتباه من بوده که الان که باید عقلم برسد، چنین توافقی کردم. حرف خیلی زیاد است، ولی نمیخواهم در موردش حرف بزنم، چون قصدم شکواییه نیست. روز سینما آدم دلش میخواهد یک چیز باشکوهی را جشن بگیرد. فیلمهایی که موفق بودند. ما فیلم موفق هم داشتهایم. فیلم جعفر پناهی جایزه نخل طلا را برده، اما در مملکت خودمان به خاطر اینکه جعفر مجیز کسی را نمیگوید، فیلم را نمایش نمیدهند. نقاشها راحت هستند. موسیقیدانها خودشان نتهایشان را مینویسند و نوازندهها اجرا میکنند.
تئاتر یکسری از مشکلات سینما را دارد، ولی چون خرجی جز هنرپیشه و دکور ندارد، راحتتر است که به سمتش برویم. من از الان برای ماه بهمن و اسفند وقت گرفتهام که نمایشنامهای به نام «بدون چرا» یا «بیچرا»، کار جان وایتینگ را اجرا کنم. هنوز نمیدانیم برای اجرای یک نمایشنامه بودجه چه صورتی خواهد داشت. ولی به هر جهت بعضی کارها هست که آدم فکر میکند لازم است انجام شود. مثلا شما نمیتوانید بگویید من نمینویسم. همه ما هم همین مسیر را طی میکنیم که متن باید اجازه بگیرد و چاپ شود. نمیخواهم بگویم وقت ندارم چون مرگ دست انسان نیست، اما من در این سن دلم میخواهد کار کنم و احساس کنم زندگی میکنم.
اگر قرار باشد در رختخواب استراحت کنم و برای سه وعده غذا بلند شوم که بدتر از مردن است. ولی باید شرایط کار هم درست باشد. مملکت ما در شرایط جنگ است، هرچه هم بگوییم صلح است، مسئله جنگ مطرح است. مخالف ما هم یک آدم دیوانه دزد و فاسد بهعنوان رئیسجمهور آمریکاست. هیچچیز هم برایشان مهم نیست. تو یک کشتی را میزنی، من بندرعباس را میزنم! جنوب ایران الان دائم در تبوتاب است. نمیگویم مثلا آمل راحت است، این شرایط شامل حال همه ما میشود.
اقتصاد طوری شده که هر کسی با حقوقش نمیتواند به آخر ماه برسد. فکر کنید چه بچههایی در چه ردههایی در روستا گرسنه میخوابند. چند وقت پیش رفته بودیم میوه بخریم، چون نمیتوانم خیلی سرپا بایستم یک چهارپایه میگذارم و نزدیک دخل مینشینم. جلوی دخل دیدم ۶۰، ۷۰ آواکادو بزرگ رسیده است. دوتایش را برداشتم و وقتی خواستیم حساب کنیم صاحب مغازه گفت دانهای 600 هزار تومان است. واکنش من این بود که نه بابایم آواکادو میخورد نه مادرم، با دانهای 600 هزار تومان، خاک بر سر من اگر من بخواهم آواکادو بخورم. پول دو تا آواکادو را به هزاران نفر در اطرافت میتوانی بدهی که گرهی از زندگیشان گشوده شود، این چه خودخواهی است که بخواهی آن را بخری.
اینها شامل حال همه ما است. من استثنا نیستم. در مملکت خودمان زندگی میکنم. مهم این نیست که من میتوانم در جای دیگری زندگی کنم. من عاشق این مملکتم. میخواهم قبرم در هر گورستانی که باشد، خاک مملکتم را روی من بریزند. طرفدار شاعرها، نویسندهها، کارگردانها، هنرپیشهها و طراح صحنهها هستم، چون همه کار سختی را بهخاطر عشقشان بر عهده گرفتهاند و وسایل راحتیشان فراهم نیست. البته استثنا هست، ولی قاعده این است که شما باید زندگی سختی داشته باشی اگر بخواهی کار هنری کنی.
شاید پرسیدن این سؤال سخت باشد، اما برخی میگویند چرا فرمانآرا اصرار به فیلمسازی دارد، در صورتی که در شرایط سنی یا جسمی مناسبی برای فیلمسازی نیست. اما من وقتی با شما صحبت میکنم، این اصرار و میل را یک جنگیدن با فرسودگی یا تحمیل سن به انسان میبینم.
جواب این سؤال این است که چه کسی میخواهد وقت مردن من را تعیین کند. میدانیم خداوند هر زمانی که بخواهد سراغ ما میآید. چرا نباید کار کنم، وقتی هنوز سرپا هستم. من صبح و بعدازظهر راه میروم و در خوردن غذا مراعات میکنم. از خوابیدن و استراحتکردن هم متنفرم، غیر از آن هفت، هشت ساعتی که آدم شب میخوابد. دلیل اینکه فرمانآرا اصرار به فیلمساختن دارد، این است که فیلمسازی کار من است. من در بهترین مدرسه سینمایی آمریکا USC همکلاس جورج لوکاس و جان میلیس بودم. ولی به ایران آمدم چون میخواستم در مملکت خودم کار کنم، و الا اسباب کارکردن در آنجا هم بود. خب من باید تاوان این را بدهم که مملکتم را دوست دارم! یا چرا فرمانآرا نمیمیرد؟ آخر این سؤال است! اگر روی ویلچر بودم و حالم هر روز به هم میخورد، میگفتیم خیلی خوب، راست میگویند، تو برو بتمرگ در جایی تا وقتت شود.
اما هیچکدام از این مسائل در مورد من صدق نمیکند. اصلا هم دلم نمیخواهد کسی دلش برای من بسوزد، چون من در زندگی که کردم سرم بلند است و تاوان یکسری چیزها را هم دادهایم. برادرخانم من در دوره شاه 31ساله و دکتر طب بود که اعدامش کردند. الان پسرش دکتر است و در دانشگاه تدریس میکند. زمانی که همسر من یا مادرش شب تا صبح گریه میکنند، حتما روی من هم تأثیر میگذارد. ما میگوییم برای مردها آسان نیست گریه کنند، اما به والله سخت هم نیست چون در دلت گریه میکنی. مسئله اشک نیست.
فکر میکنی در مملکت خودم تمام مشخصات یک آدم حرفهای را برای کار دارم و فیلمهایی با کارگردانهای شاخص سینمای خودمان، عباس کیارستمی، بهرام بیضایی، خسرو هریتاش و محمدرضا اصلانی ساختم. سابقه کاری من معلوم است. امروز فکر میکنم چقدر مشکل بود 670 هزار تومان را درآوردن که بخواهی یربهیر شوی. الان با ۸۰ میلیارد و احتمال اینکه مجبور شویم سراغ پلتفرم برویم، چطور میخواهیم این پول را دربیاوریم. حالا قیمت بلیت را هرچقدر میخواهیم بگذاریم. ما عادت به بلیت دو تومان و سه تکتومانی داشتیم و گاهی هم تلویزیون فیلم را میخرید. حالا دیگر این سالیان دراز گذشته است، به همین دلیل مثال آواکادو را آوردم. خاک بر سر من اگر با این قیمتها چنین کاری کنم. مهم نیست میتوانی یا نه، باید اخلاقا نخوری. میخواستم بگویم من نمیمیرم تا چشمشان کور شود، ولی آن دست من نیست.
ممکن است از اینجا که بلند شوم بیفتم. ولی دلم میخواهد کار کنم. چرا کار نکنم؟ چرا استراحت کنم؟ میدانید دستمزد من در فیلم «شازده احتجاب» برای نوشتن مشترک سناریو و کارگردانی 25 هزار تومان بود که آن را به آقای گلشیری دادم چون برای اجازه کتابش از من هیچی نگرفته بود و دیدم غیر از دستمزدم چیزی ندارم که به او بدهم. حالا دوستان جوان برای یک کار ۱۰ میلیارد میگیرند. من حسادت نمیکنم، فقط روزگار عوض شده. مثل چیزهایی که با هوش مصنوعی در اینستاگرام درست میکنند که بچهها حرف میزنند. یکیاش برای من جالب بود، یکی از این بچهها گفت پدربزرگم با یک میلیون تومان یک خانه خرید، بابام با یک میلیون تومان یک ماشین خرید، من با یک میلیون تومان یک پوشک خریدم؛ مزاح است ولی واقعیت هم هست.
به بحث سینما برگردیم. پیش از این، سینما یک کنش سیاسی محسوب میشد. وقتی فیلمی روی پرده سینما میرفت، یک جریان سیاسی هم خواهناخواه به وجود میآمد. فیلمهای کارگردانانی مثل شما یا داریوش مهرجویی و دیگر فیلمسازانی که اندیشهای پشت فیلمهایشان بود، همواره یک جریان سیاسی هم به وجود میآوردند و درواقع بهنوعی کنش سیاسی محسوب میشدند. این پلتفرمها به شکلی در حال ازبینبردن این کنش سیاسی است، چون شما دیگر نمیتوانید بهوسیله سینما جمعی را ایجاد کنید و وقتی نتوانید جمعی بسازید نمیتوانید اثرگذاری اجتماعی داشته باشید.
شاید بخشی از این پلتفرمها موجب شده که نهتنها سینما از بین برود، بلکه آن کنش یا حضور اجتماعی مردم هم از بین برود. شاید به همین دلیل است که شما از زاویه دیگری میگویید فرم و محتوای یک پلتفرم با فرم و محتوای یک سینما کاملا تفاوت دارد. یعنی محتوایی که یک پلتفرم ایجاد میکند محتوایی کاملا خصوصی و مربوط به زندگی روزمره شماست، اما محتوایی که سینما تولید میکند، میتواند گستردهتر باشد و در کنشهای اجتماعی اثرگذار باشد.
خیلی وقتها موقعی که ما کار میکنیم، از عمد نمیخواهیم یک کنش اجتماعی ایجاد کنیم، اما مسئله پرداختن به موضوعی یا انتخاب شماست. بله، «حسنکچل» را همه میروند میبینند. علی حاتمی هم یکی از بهترین و مهمترین کارگردانهای ما بود، برای اینکه تاریخچه ادبیات را میدانست. «سایههای بلند باد» که من بعد از «شازده احتجاب» ساختم، اشاره دارد به اینکه چطور یک مترسک به خاطر مسائل اجتماعی به موجودی تبدیل میشود که مردم باید ستایشش کنند. وارد کابوسهای مردم شدیم. جواب سؤال شما این است که حرفه ما بدون اینکه خودمان بخواهیم طی زمان عوض شده است. سابقا که نزد آقای میثاقیه یا یکی دیگر از تهیهکنندهها میرفتید، سناریو را میدادید و میگفتید این هنرپیشهها در فیلم بازی میکنند. آقای میثاقیه هم میگفت این 900 هزار تومان را بگیرید و فیلم را برای من بیاورید.
نه در کستینگ و نه در اجرا دخالت میکرد و فقط میگفت در فلان موقع فیلم را برای من بیاورید. من خودم تهیهکنندهای بودم که سر همه فیلمهایی که تهیه میکردم نمیرفتم، برای اینکه بهرام بیضایی یا عباس کیارستمی سرپرستی من را لازم نداشت. تنها فیلمی که چندین بار مجبور شدم سر صحنه بروم، فیلم «ملکوت» بود که آقای هریتاش خدابیامرز میساخت، برای اینکه ارتباطش با هنرپیشهها مدام به اشکال برمیخورد. به من زنگ میزدند، من سوار هواپیما میشدم و میرفتم تبریز و از آنجا با ماشین به ماکو محل فیلمبرداری میرفتم.
من دنبال حزب نیستم. نه چپی بودم و نه دست راستی. من اجتماعی فکر میکردم. اگر معلمی سر کلاس کسی را تنبیه میکند به خاطر اینکه تکلیفش را انجام نداده، اول باید بپرسد چرا تکلیفش را انجام نداده. شاید این بچه بعد از مدرسه جایی کار میکند و نرسیده تکالیفش را انجام دهد، ولی در کلاس نمیتواند این را مطرح کند. معلم هم فکر میکند دارد او را ادب میکند. نمیشود به اجتماعی که در آن زندگی میکنیم وابسته نباشیم و آن را درست نشناسیم. سناریوی فیلم بعدی من درباره یک معلم بازنشسته است و داستانهایی که او از زمان درسدادن دارد و حالا که بازنشسته است و در شرکتی دستیار حسابدار است، میبینیم که مسیر زندگیاش عوض شده. قبلا حقوقی میگرفته و یک سال درس میداده. درک این معلم که به نظرم بعد از دکترها و حتی شاید پیش از دکترها مهمترین کار را انجام میدهند، بسیار مهم است. چون ما جوانانمان را به مدرسه و دانشگاه میفرستیم که یاد بگیرند هموطن موجهتری شوند. طبقه معلمها از همه ضعیفتر هستند، چون سه ماه تعطیل هستند. در همه دنیا مدارس در تابستان تعطیل هستند، فقط مدارس ما اینطور نیست. معلمها برای بچههای ما زحمت میکشند. پس باید آگاه باشیم آقایی که در تبریز درس میدهد، هیچ فرقی با کسی که در تهران درس میدهد ندارد. هر دو آنها احتیاجاتی دارند و فقط شاید در تبریز کمی آسانتر باشد.
ببینید موقعی که یکی از معلمهای قدیمی ما میمیرد، قلبا افسرده میشویم. اخیرا کیوان خسروانی، یکی از مهمترین هنرمندانی که طراح صحنه و طراح لباس بود، در 88سالگی در پاریس فوت کرد. من به زندگی خصوصی کسی کار ندارم؛ دلم میگیرد زمانی که میبینم آدمی که میتوانست چقدر بیشتر کار کند و چقدر بیشتر یاد بدهد، در آپارتمان کوچکش در پاریس مرده. حالا بعضیها میگویند به مرگ خودخواسته، من میگویم چه جواهراتی را از دست میدهیم. همان روزی که او در پاریس فوت کرد، جواد مجابی نویسنده و شاعر هم اینجا فوت کرد. در این شرایط سخت زندگی چه باید بکنیم؟ نمیدانم دیگر چه بگویم، ولی حالمان بد است. حال بد من به خاطر این است که میخواهم کار کنم، نمیشود.
یک نفر دیگر همه شرایط را دارد اما میگویند شما نمیتوانید کار کنید. باز هم جعفر پناهی را مثال میزنم که یکی از مهمترین کارگردانهای مملکت ماست. یا داریوش مهرجویی که چهار نفر افغان را گرفتند و گفتند داریوش مهرجویی و همسرش را آنها به قتل رساندند. چندین سال گذشته، ما چه کار کردیم در مقابل یک کارگردان مهم مملکت که گردنش را بریدند! هیچی. هر چهار نفر هم میگویند ما این کار را نکردیم. مدام باید بگویی چطور شد؟ چرا اینطوری شد؟ امیدوارم اوضاع برای کار هنری و برای زندگیکردن معمولی آسانتر شود. و این آدم دیوانه مجنون فاسد که رئیسجمهور آمریکاست، بیشتر از این مملکت ما را ویران نکند. من مخصوصا راجع به اسرائیل صحبت نکردم، برای اینکه فورا علیه یک دین تعبیر میشود. علیه این هستم که دو هزار بچه در چهار، پنج سال اخیر در فلسطین کشته شدند.
من دلم برای آنها میسوزد، مگر میشود پدر و مادری بچهشان به هر دلیلی کشته شود و تو دلت نسوزد و شب خوابت ببرد. این روزها جنایتهایی که متأسفانه در دنیا اتفاق میافتد، بهخاطر پیشرفت خبرگزاری و تلویزیون و رادیو و روزنامه، همهمان خبردار میشویم. سابقا صفحه حوادث «کیهان» برای همه جذاب بود، چون بهطور داخلی مینوشتند که چه کسی طلاق گرفته یا کشته شده. الان ما هر روز باید خبر بشنویم که در اروپا گرما وحشتناک بوده و دو هزار نفر در فرانسه از گرما مردهاند. آبوهوا که دست ما نیست، من نمیتوانم از دست آبوهوا شکایت کنم، اما میتوانیم در مورد ظلمهایی که در دور و بر ما میشود صحبت کنیم.
درباره فیلم «آینه شکسته» و ارتباطش با وضعیت ما بیشتر بگویید؟
ببینید این مملکت آنقدر زیباست که من نمیتوانستم به موضوعاتی اشاره نکنم. خانمی در فیلم هست که در خانه سالمندان است، ولی شباهتهایی به خانم منیر فرمانفرماییان دارد که با آینه کار میکند. او در مورد سفری صحبت میکند که از بندرعباس به طرف داراب میرفتند و هفت ساعت در جاده خاکی رانندگی میکردند تا به داراب میرسیدند. داراب پر از درختهای ماگنولیاست و عطر گلهای ماگنولیا باعث میشود هفت ساعت رانندگی در جاده خاکی را فراموش کنید. یا از پیچی میگذرید و تمام دره لاله است. به خدا این مملکت زیباست.
به خدا نیاز است که همه بیایند اینجا را ببینند. آخر سر این خانم با دوستانش به شاهچراغ میرود، آینهها و تلألو نور را که میبیند، تازه یادش میآید با آینه میشود چه کار کرد. چون همه کارهای خانم فرمانفرماییان با آینه است و اینکه خودت را هزارتکه میبینی. آن شخصیت میگوید من داشتم یک آینه قدی را تمیز میکردم، از دستم افتاد و خرد شد و هزاران تکه شد و من نگاه کردم دیدم روح من از هزار تکه دارد مرا تماشا میکند. اینها در کنار داستان معلم بازنشسته در فیلم هست. دلم نیامد فیلمی بسازم بدون اینکه بگویم چقدر اینجا محشر است، چقدر اینجا زیباست. ما میتوانستیم بزرگترین مملکت دنیا برای توریست باشیم. الان چه کسی اینجا میآید؟
اگر این تعبیر آینه هزارتکه را که روح شما از هزار تکه تماشایتان میکند به زندگی خودتان تعمیم دهیم، در کدام بخش احساس میکنید بیشتر دلتان تنگ میشود؟
من «شازده احتجاب» را در اوج قدرت خاندان پهلوی ساختم. هر کاری هم میکنم، بیننده مهم برایم مطرح نیست که مثلا آقای فلان فیلم من را دوست داشته است. واکنش مردم برایم مهمترین است. الان چندین سال است که ارتباط من با مردم قطع شده، چون معمولا مصاحبه نمیکنم و هر جا دعوت میشوم نمیروم. مدام از عواقب یک میهمانی که چندین نفر دیگر هم هستند میترسم، برای اینکه باید دائم پشت سرت را نگاه کنی. ولی خود من الان از زندگیام ناراضی نیستم، چون بچههای خوبی دارم. ۵۸ سال است که با همسرم زندگی میکنیم. کاری که عاشقانه دوست داشتم انجام میدهم. در کانادا هم که بودم همین کار را میکردم. یک روز هم در مدتی که خارج از ایران بودم کار دیگری جز کار سینما انجام ندادم. این همیشه برای من مطرح بوده، چون عشقم از بچگی سینما بوده است.
زمانی که میخواستم بروم خارج، دوستان پدرم میگفتند «سینما چیست؟ هنر میخواهد بزن توی سرش، اقلا برود معماری». خدا پدرم را بیامرزد، گفت زندگی خودش است و پول داد که من بروم درس بخوانم، برگردم و کار بکنم. هرازگاهی به من زنگ میزند و میگفت باز چه کار کردی، سروصدا راه افتاده؟ بعد از ۱۰ سال که سناریوی «بوی کافور، عطر یاس» را اجازه نمیدادند، در جشنواره فجر هشت جایزه برد. این ماجرا آنجا هم منعکس شده بود و پدرم میپرسید باز چه کار کردی. این است که من از زندگیام راضیام، پدر و مادر خیلی خوبی داشتم. بزرگشدن خیلی خوبی داشتم. با علاقه درس خواندم. امروز هم که اینجا هستم بیشترین مسئله من عشق به مملکت خودم است، چون با دستمزدی که من از سینما گرفتم، یک کلبه کوچک هم نمیتوانستم بگیرم. اگر من خانهای مرفه دارم، بهخاطر پدرم و چیزی است که به من ارث رسیده، درآمد شخصی من نیست و نبوده. پس گلایهای از جهان و زندگی خودم از نظر مالی ندارم. من فقط میخواهم کار کنم.
آقای فرمانآرا چرا نسل شما اینقدر روی ایران و دوستداشتن عاشقانه ایران همواره تأکید دارند؟ البته من درک میکنم، اما از نظر شما این سنت عشق به وطن از کجا نشئت میگیرد؟
کجای دنیا این همه شاعر مهم و بزرگ دارند. ادبیات ما، معماری ما... .
میدانم که مولوی و سعدی و حافظ داریم، اما برای عشق به یک مکان باید حس خاصی داشت. حس شخصی شما چیست؟
در دیانای تو ایران تزریق شده. من در خیابان گرگان، کوچه گلشن بزرگ شدهام. اتفاقی مجسمهساز بزرگ ما آقای پرویز تناولی را دیدم، گفت میدانی از کوچه گلشن دوتا آدم معروف شدهاند؟ یکی من، یکی تو. ما گردوخاک اینجا را خوردهایم. عشق ما به موسیقی ایرانی و تمام اینهاست. من همیشه در دانشگاه به ایرانیبودنم افتخار میکردم، چراکه برای من محشر بوده. بچگی و نوجوانیام خوب بوده و خانوادهای داشتم که هم مواظب بودند، هم گرم و همواره پذیرا بودند. مخلوط همه اینها میشود عشق به ایران. ولی مملکت مسئله دیگری است. میروی تهِ دربند یا دماوند و در آن طبیعت مینشینی... من قبلا اهل ورزش نبودم و الان در 84سالگی ورزش میکنم. برادر بزرگترم کاپیتان تیم بسکتبال بود و همیشه ورزش میکرد، به من نمره
12، 13 میدادند که از ورزش رد نشوم. مملکت را نمیشود دوست نداشت. خیلی آشناهای خارجی میشناسم و دارم که یک بار به ایران سفر کردهاند و مدام میگویند دلم میخواهد یک دور دیگر بروم. اینجا مال ما است.
کوچه گلشن و خانهای که در آن بزرگ شدهاید هنوز پابرجاست؟
همانطوری هست. آن زمان ساختمانهای چندطبقه کم بود و یک ساختمان چهارطبقه در آن کوچه بود که اتاقهایش را اجاره میدادند و مشرف به خانههای ما بود، یعنی هوا که کمی تاریک میشد، مادرهای ما نمیتوانستند به حیاط بروند. آدم هیچوقت انتخاب نمیکند که کجا قرار است باشی، برایت انتخاب میکنند. هرجا پدر و مادر هست، احساس امنیت میکنی. ما از آن کوچه به دروازه شمرون رفتیم. یکی، دو سالی آنجا بودیم و بعد چهار، پنج سالی در دروس بودیم. وضع پدرم که بهتر شد، نرسیده به تجریش در کوچهای بنبست خانهای خریده بود و من در ۱۶سالگی از ایران رفتم. همه جا رفتیم و همه جا را دیدهایم و واقعا مملکت زیبایی داریم، حتی در کویرش. برهوت است، ولی برهوتی که جلوی تو زنده است.