ترنج موبایل
کد خبر: ۱۰۰۱۱۰۹

نسخه ظریف برای پایان چرخه جنگ

نسخه ظریف برای پایان چرخه جنگ

محمدجواد ظریف در یادداشتی برای پایان دادن به بازی «مجموع-صفر»، خواستار تغییری بنیادین (تغییر پارادایم) شده است. او بر ضرورت ایجاد یک سازوکار امنیت جمعی و نظامی جدید برای استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای تأکید می‌کند؛ نظامی که دولت‌ها به‌طور مشترک آن را توسعه داده و بر آن نظارت کنند.

تبلیغات
تبلیغات

محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه پیشین، در یادداشتی در نشریه آلمانی زنیت نوشت: «تشدید تنش‌های نظامی ماه‌های اخیر در سراسر غرب آسیا، یک توهم خطرناک و دیرینه را از بین برده است: این باور که ثبات را می‌توان از طریق پایگاه‌های نظامی خارجی و خرید سلاح‌های پیشرفته خریداری کرد، یا اینکه کشورهای مستقل را می‌توان از طریق جنگ اقتصادی و حملات هوایی به تسلیم واداشت. یک توهم به همان اندازه خطرناک در میان بسیاری از بازیگران اروپایی و منطقه‌ای همچنان پابرجاست. آن‌ها از نظر تاریخی بر این فرض عمل کرده‌اند یا عمل نکرده‌اند که ایران می‌تواند توسط ایالات متحده و شرکایش در اروپا و منطقه در یک چرخه امنیتی دائمی از انزوای دیپلماتیک، خفقان اقتصادی و تجاوز نظامی آشکار به دام بیفتد، در حالی که آن‌ها همچنان منزوی مانده‌اند و بی‌سروصدا توسعه و رفاه اقتصادی خود را جشن می‌گیرند و دنبال می‌کنند. 

زمان آن رسیده است که واقعیت را بپذیریم. دهه‌ها «فشار حداکثری» و حملات نظامی نتوانسته‌اند تاب‌آوری ایران را از بین ببرند یا پیشرفت‌های تکنولوژیکی آن را محو کنند. اساساً، آن‌ها نشان داده‌اند که رویکردهای حاصل جمع صفر در سیاست بین‌الملل ناگزیر نتایج حاصل از حاصل جمع منفی ایجاد می‌کنند. امنیت و توسعه پایدار اساساً واقعیت‌های جمعی و غیرقابل تفکیک هستند. ناامنی و پویایی‌های ضد امنیتی را نمی‌توان به طور کامل مهار کرد. آن‌ها ناگزیر از مرزها عبور می‌کنند، همانطور که تحولات اخیر منطقه‌ای به وضوح نشان داده است. هیچ کشوری نمی‌تواند بر روی شن‌های روان بی‌ثباتی مهندسی‌شده همسایه‌اش، واحه‌ای امن و مرفه بسازد. برای فرار از این چرخه دائمی بحران، به یک تغییر الگو نیاز داریم - تغییری که دستور زبان فرسوده اجبار را با معماری بومی امنیت جمعی جایگزین کند. 

ریشه بن‌بست فعلی، «چرخه امنیتی‌سازی» است. برای دهه‌ها، ایالات متحده و اسرائیل، ایران را نه به عنوان یک بازیگر بین‌المللی عادی با الزامات امنیتی مشروع، بلکه به عنوان یک تهدید وجودی که نیاز به اقدامات خارق‌العاده و فراقانونی دارد، معرفی کرده‌اند. این روایت، تحریم‌های یکجانبه، محکومیت‌های شورای امنیت، جنگ اقتصادی فراسرزمینی و تجاوز نظامی مستقیم را توجیه کرده است.»

ظریف در ادامه یادداشت خود آورده است: «همانطور که پیش‌بینی می‌شد، این کمپین، یک پیشگویی خود-متحقق‌کننده را به راه انداخته است. ایران در مواجهه با محاصره خصمانه و جنگ اقتصادی، مجبور به اتخاذ اقدامات متقابل دفاعی شده است. این کشور بازدارندگی متعارف خود را تقویت کرده و غنی‌سازی هسته‌ای خود را گسترش داده است تا نشان دهد که اجبار، منجر به انطباق نخواهد شد. دشمنان با بدبینی از این گام‌های واکنشی و دفاعی برای تأیید اتهامات اولیه خود و تشدید فشار بیشتر استفاده کرده‌اند. 

بارها و بارها توسط آژانس بین‌المللی انرژی اتمی تأیید شده است که ایران هرگز سلاح هسته‌ای تولید نکرده است. با این حال، قدرت‌های فرامنطقه‌ای پیوسته ایران را به این کار متهم کرده و مجازات‌هایی را اعمال کرده‌اند که بسیار فراتر از اقدامات انجام شده علیه کسانی است که واقعاً زرادخانه‌های هسته‌ای تولید کرده‌اند. این امر این تصور گسترده را در ایران ایجاد کرده است که پیروی از هنجارهای بین‌المللی‌عدم اشاعه، عواقب معکوسی به همراه دارد. شکستن این چرخه معیوب مستلزم درس گرفتن از اشتباهات گذشته و معکوس کردن منطق تعامل است. اگر ایالات متحده و شرکایش می‌خواهند اطمینان حاصل کنند که رفتارشان باعث بازنگری در دکترین هسته‌ای دیرینه ایران نمی‌شود، باید فوراً تلاش خود برای فروپاشی رژیم، از جمله از طریق جنگ اقتصادی، سیاسی، دیپلماتیک و نظامی را متوقف کنند. اعتماد را نمی‌توان با خواسته‌های یکجانبه بازسازی کرد، بلکه باید به کرامت و رفاه ایران و مردم آن احترام گذاشت. 

منارا چارچوبی چندجانبه را برای همه کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا که متعهد به‌عدم داشتن سلاح‌های هسته‌ای هستند، فراهم می‌کند.»

وزیر امور خارجه پیشین یادآور می شود: «ناکامی تفکر «بازی با حاصل‌جمع صفر» در پرونده هسته‌ای اکنون امری بدیهی است. اصرار غرب بر اعمال محدودیت‌های حداکثری و اقدامات تنبیهی، بارها زیر بار تناقض‌های درونی خود فرو ریخته است. در طول سال‌های دشوار مذاکراتی که به «برنامه جامع اقدام مشترک» (برجام) در سال ۲۰۱۵ انجامید، من شخصاً شاهد بودم که چگونه گذار از مطالبات مبتنی بر بازی با حاصل‌جمع صفر به سمت مصالحه‌هایی با حاصل‌جمع مثبت، می‌تواند بن‌بستی را که مدت‌ها لاینحل به نظر می‌رسید، بگشاید. ما با صرف ساعت‌های بی‌شمار در وین و ژنو به همراه همتایان خود، ثابت کردیم که اراده دیپلماتیک و احترام متقابل می‌تواند بر دهه‌ها خصومت ریشه‌دار غلبه کند. 

با این حال، آن دوره کوتاه حاکمیتِ رویکردی واقع‌گرایانه، مبتنی بر همکاری و بازی با حاصل‌جمع مثبت، متأسفانه دیری نپایید. برجام سرانجام قربانیِ ازسرگیریِ عادت‌های مبتنی بر اجبار و فشار شد؛ چرا که ترک عادت‌های کهن دشوار است. ایالات متحده هرگز تن به اجرای کامل تعهدات خود نداد و همچنان به این توهم چسبیده بود که باید تحریم‌ها و فشارها حفظ شوند. اروپا نیز که برجام را دستاورد دیپلماتیک تاریخی خود می‌دانست، با انفعال فرصت‌طلبانه و اولویت دادن به ملاحظات اتحادهای سیاسی، اجازه داد تا این توافق از بین برود. برجام شکست خورد زیرا ایالات متحده به عادت خود مبنی بر تحمیل اراده بازگشت و ایران را ناچار کرد تا به عادت خود، یعنی مقاومت، بازگردد. در این میان، اروپا با رها کردنِ رویه ترویج مصالحه و احترام به حقوق بین‌الملل و ترجیح دادنِ مقتضیات سیاسیِ جانبی، موجبِ پایانِ زودهنگامِ آن مقطعِ همکاری‌های بین‌المللی شد؛ امری که بسیار تأسف‌بار بود. 

اگر بخواهیم از تغییر دکترین هسته‌ای ایران جلوگیری کنیم و از بن‌بست هسته‌ای کنونی عبور کنیم، باید مسئله هسته‌ای را از منبعی همیشگی برای بحران، به عاملی برای اعتمادسازی منطقه‌ای و همکاری‌های علمی تبدیل کنیم. جامعه جهانی باید به جای طرح مطالبات خطرناک و غیرعملی از ایران برای برچیدن برنامه هسته‌ای‌اش، این واقعیتِ اثبات‌شده را بپذیرد که دانش و دانش فنی ایران با هیچ‌گونه بمباران هوایی یا خرابکاری‌های فاجعه‌بار زیست‌محیطی قابل نابودی نیست. واقع‌بینانه‌ترین اقدام، تضمینِ به‌کارگیریِ این توانمندی بومی در همکاری‌های صلح‌آمیزی است که هدف آن‌ها پاسخگویی به چالش‌های فناورانه واقعی، از معضل کم‌آبی گرفته تا تولید ایزوتوپ‌های پزشکی، باشد.»

در ادامه این یادداشت آمده است: «این همان هدف اصلیِ طرح پیشنهادی برای ایجاد «شبکه خاورمیانه برای تحقیقات و پیشرفت اتمی» (MENARA) است؛ نامی که واژه‌ای عربی و به معنای «فانوس دریایی» است و تناسبی کامل با این هدف دارد. MENARA به‌جای آنکه انرژی هسته‌ای غیرنظامی را از دریچه ترس و هراس بنگرد، چارچوبی چندجانبه را فراهم می‌آورد که برای تمامی کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا مشروط بر تعهد آن‌ها به‌عدم دستیابی به سلاح‌های هسته‌ای آزاد است. کشورهای منطقه می‌توانند از طریق MENARA، تخصص‌های علمی خود را تجمیع کنند، در زمینه کاربردهای صلح‌آمیز همکاری نمایند و سازوکارهای متقابل راستی‌آزمایی منطقه‌ای ایجاد کنند. 

تضمین منافع متقابل برای همگان، تنها روش پایدار برای تأمین ثبات درازمدت در حوزه دریاهاست. 

برای برون‌رفت از بن‌بست کنونی بر سر مسئله غنی‌سازی ایران، غرب و به‌ویژه اروپا باید به این درک برسند که ایران این حق و توانمندی را با هزینه‌ای بسیار سنگین به دست آورده است؛ هزینه‌ای که نه با آرزو و نه با بمباران، هرگز از میان نخواهد رفت. از این رو، تشکیل یک کنسرسیوم چندجانبه برای غنی‌سازی سوخت، شاید تنها روزنه باقی‌مانده برای دستیابی به راه‌حلی دیپلماتیک باشد. به‌جای پافشاری بر خواسته‌های غیرعملیِ توقف کامل غنی‌سازی، باید ایران را تشویق کرد تا با مشارکت کشورهای علاقه‌مندِ حاشیه خلیج فارس و شرکای بین‌المللی، مستقیماً در تأسیسات غنی‌سازی مشترک چه در ایران و چه در سایر کشورهای منطقه سهیم شود. چنین کنسرسیومی می‌تواند تضمینی ساختاری و خدشه‌ناپذیر برای شفافیت وعدم انحراف برنامه هسته‌ای فراهم آورد، تأمین سوخت مورد نیاز نیروگاه‌های غیرنظامی در سراسر منطقه را تضمین کند و یک توانمندی ملیِ محل مناقشه را به پروژه‌ای منطقه‌ای، مشترک و تحت نظارت متقابل تبدیل سازد. 

یک تفاهم هسته‌ای پایدار نمی‌تواند در خلأ ژئوپلیتیک دوام بیاورد؛ بلکه باید در چارچوب معماریِ گسترده‌تری از شبکه امنیت منطقه‌ای جای گیرد. غرب آسیا نسل‌هاست که از این تصور نادرست رنج می‌برد که امنیت ملی مستلزم برتری نظامی بر همسایگان است. امنیت واقعی، امری تفکیک‌ناپذیر است؛ از این رو، هدف راهبردی کشورهای منطقه باید از ایجاد «دولت‌های قدرتمند» به سمت پرورش «منطقه‌ای قدرتمند» تغییر جهت دهد.»

ظریف در ادامه این یادداشت آورده است: «بستر نهادی برای این تحول، باید شبکه‌ای چندلایه از همکاری و امنیت منطقه‌ای باشد که با هدف جایگزینی خصومت با دوستی و همدلی طراحی شده است. این روند با گفتگوی نهادینه‌شده میان هشت کشور حاشیه خلیج فارس و همچنین مصر، اردن، پاکستان، سوریه و ترکیه آغاز می‌شود. این ابتکار عمل که به هیچ وجه در خلأ حقوقی شکل نمی‌گیرد، می‌تواند رسماً بر پایه مفاد بند ۸ قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد که مدت‌هاست مغفول مانده و دبیرکل سازمان ملل را موظف به بررسی تدابیر منطقه‌ای برای ارتقای ثبات و امنیت کرده است استوار گردد. 

در چارچوب این چتر بین‌المللی، این شبکه می‌تواند تدابیر عملی اعتمادساز، از جمله توافق‌های الزام‌آور عدم‌تجاوز را برقرار کند؛ توافق‌هایی که استفاده از زور را ممنوع ساخته و دسترسی طرف‌های ثالثِ متخاصم به قلمرو، حریم هوایی یا امکانات لجستیکی را مسدود می‌کنند. افزون بر این، کشورهای منطقه می‌توانند با تکیه بر «ابتکار صلح هرمز» (HOPE) ایران، سازوکارهایی را برای تضمین آزادی کشتیرانی تدوین نمایند. این سازوکارها باید مبتنی بر این اصل بدیهی باشند که کشورهای نگهبانِ شریان‌های حیاتی جهان، همچون تنگه هرمز، نباید خود به واسطه تحریم‌های فراسرزمینی از مزایای تردد محروم شوند. تحریم‌ها و حضور ناوگان‌های دریایی خارجی، ماهیتاً بی‌ثبات‌کننده هستند. تضمین منافع متقابل برای همگان، تنها روش پایدار برای تأمین ثبات درازمدت در عرصه دریانوردی است. شبکه منطقه‌ای پیشنهادی همچنین باید هماهنگی لازم را برای واکنش‌های جمعی به بحران‌های زیست‌محیطی که قابلیت سکونت در این منطقه را تهدید می‌کنند از جمله کمبود آب، فرسایش خاک، بیابان‌زایی و تغییرات اقلیمی به عمل آورد. در نهایت، می‌توان صندوق توسعه منطقه‌ای را برای حمایت از بازسازی پس از مناقشه تأسیس کرد. 

مزیت نسبی اروپا نه در اعمال نیروی نظامی قهری، بلکه در ترویج احترام به حقوق بین‌الملل، دیپلماسی مبتنی بر هنجارها، ایجاد اجماع جهانی، حل‌وفصل مناقشات و مشارکت‌های توسعه‌محور نهفته است.

همه ما در دنیایی «پسا-قطبی» زندگی می‌کنیم که در آن هژمونی‌های سنتی جهانی تضعیف شده و قدرت میان بازیگران متعدد و شبکه‌های موضوعی توزیع شده است. در این چشم‌انداز نوظهور، اروپا و به‌ویژه آلمان با انتخابی راهبردی و اقتصادی و در عین حال حیاتی روبروست.»

او خاطرنشان می کند: «آلمان به‌طور سنتی درگیری‌ها و وابستگی‌های انرژی کمتری در جنوب خلیج فارس داشته است. در فضای همکاری‌جویانه آینده در غرب آسیا، آلمان از موقعیتی منحصربه‌فرد برخوردار است تا به عنوان شریکی حیاتی و غیرهژمونیک در توسعه منطقه‌ای عمل کرده و مکمل تعاملات اقتصادی بازیگرانی همچون چین باشد. برای تحقق این پتانسیل، شایسته است برلین از رخوت دیپلماتیک کنونی خود فاصله بگیرد. سیاست‌های خارجی دولت‌های پس از دوران مرکل، آلمان را از جایگاه و اعتبار دیپلماتیک گذشته‌اش دور کرده و نقش آن را به یک تماشاگر منفعل تقلیل داده است. 

پایتخت‌های اروپایی برای مدتی طولانی صرفاً دنباله‌روِ چرخه‌های تنش‌زای واشنگتن بوده‌اند و همسویی فراآتلانتیکی را بر منافع آشکار خود در حوزه‌های اقتصاد، انرژی و مهاجرت مقدم شمرده‌اند. با این حال، هنگامی که مناقشه‌ای در خلیج فارس شعله‌ور می‌شود، این اروپاست و نه ایالات متحده که پیامدهای فوری آن، از جمله موج پناهجویان، اختلال در زنجیره‌های تأمین و نوسانات بازار انرژی را متحمل می‌شود. مزیت نسبی اروپا نه در اعمال نیروی نظامی قهری، بلکه در ترویج احترام به حقوق بین‌الملل، دیپلماسی مبتنی بر هنجارها، ایجاد اجماع جهانی، حل‌وفصل مناقشات و مشارکت‌های توسعه‌محور نهفته است. اروپا با درک این واقعیت که امنیت پایدار از طریق تقابل دائمی حاصل نمی‌شود، می‌تواند با حمایت فعالانه از گفتگوهای بومی منطقه‌ای و شبکه‌های فراگیر، به شکستن «دام امنیتی‌سازی» کمک کند. 

آلمان این پتانسیل را دارد که مسیر کنونی خود را اصلاح کرده و رهبری ساختار حمایت جهانی از این ابتکار منطقه‌ای را بر عهده گیرد؛ بدین ترتیب، این کشور می‌تواند میراث دیپلماتیک مستقل و اصیل خود را احیا کرده و به ایجاد همسایه‌ای باثبات و مرفه برای اروپا کمک کند. گزینه دیگر، تداوم تبعیت از سیاستی مبتنی بر جنگ و بی‌ثباتیِ دائمی است. این رویکرد نه تأمین‌کننده منافع آلمان، اروپا یا جهان است و نه به نفع صلح در غرب آسیا؛ حتی منافع بلندمدت ایالات متحده را نیز تأمین نمی‌کند. در واقع، دونالد ترامپ خود با شعار «بازگرداندن عظمت به آمریکا» وارد میدان شد؛ شعاری که محور آن «خشکاندن باتلاق» و بیرون کشیدن ایالات متحده و به تبع آن، جامعه جهانی از ورطه جنگ‌های بی‌پایان بود.»

تبلیغات
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات