پرفروشترین کتاب آمازون چه میخواهد بگوید؟
این روزها خیلیها (زن و مرد) برای خوشاندامی رژیم میگیرند تا جامعه آنها را به چشم افراد موفق نگاه کند؛ هیچکس از تماشای ذخیرههای چربی روی بدنمان لذت نمیبرد؛ مردم راحت میتوانند چاقها را سوژه قرار دهند و ریشخندشان کنند.
در این میان زنان بیشتر از مردان از برنامههای رژیم و زیباسازی اندام استفاده میکنند؛ شاید این نکته اشارهای باشد که زنان بیشتر از مردان پرخورند؛ خب بین رژیم گرفتن و غذا خوردن یک رابطه مستقیم وجود دارد اما یک سوال پیش میآید حالا چرا زنها با این که به اندام خود بیشتر توجه میکنند؛ بهطور نسبی دچار پرخوری میشوند؟
شاید هم بتوان به شکل دیگری گفت فرد هنگام زیاد خوردن دچار بی ارادگی میشود؛ این بیارادگی ممکن است برای فرد آزاردهنده باشد که چرا در مصرف نمیتواند خودش را کنترل کند و ناچارا باید رژیمهای سخت بگیرد و هنگام تمرین این اراده سازی احساس ناامیدی کند. اگر بخواهیم مسئله زیاد خوردن، بیارادگی و دوباره رژیم گرفتن برای لاغر شدن را از خلال رویکرد انسان شناسی بررسی کنیم شاید به دلایل اجتماعی و روانشناسی مطلب برسیم.
کتاب «زن، غذا و خدا» دلایل روانشناسی این موضوع را جستوجو میکند. نویسنده کتاب، جنین راس میگوید که خوردن غذا جایگاهی برای از یاد بردن مشکلات و دردها نیست. شاید برای خواننده عجیب بهنظر رسد آخر غذا خوردن تا به امروز برایمان این معنی را داشته که از گرسنگی نمیریم و برای داشتن ذهن و جسمیقوی باید خوب تغذیه شویم؛ بنابراین غذا نمیتواند بهعنوان حلال مشکلات مصرف شود اما بهگفته این نویسنده انگار خیلیها برای فرار از مشکلات غذا میخورند و چاق میشوند؛ آن وقت مشکلی که تا دیروز ذهنی و روحی بوده تبدیل میشود به ک مشکل عینی به نام چاقی؛ فرد اراده اش را عزم میکند تا رژیم بگیرد در این میان شاید احساس قهرمانی به او دست دهد که توانسته جلوی پرخوری را بگیرد و دیگر هیچ مشکلی ندارد؛ البته تا زمانی که دوباره چربیها در بدنش نمایان شوند.
برای اینکه نگاه نویسنده را بهتر درک کنیم میتوانیم از خلال رویکرد اجتماعی هم مسئله را ببینم تا در یک نقطه مشترک به نظرات نویسنده کتاب «زن، غذا و خدا» برسیم. زنان در این کتاب مورد تحقیق قرار گرفته اند که غذا را چگونه برای فراموشی دردها و مشکلات مصرف میکنند؛ بنابراین مبحث جنسیت در این جا مهم شمرده میشود. با فرآیند شهرسازی زنان هم به عنوان نیروی فعال وارد بازار کار شدند؛ هنگامیتوسعه افتگی شهرها مهم ترین هدف بشر قرار گرفت تغییرات زیادی در ساختار زندگی صورت گرفت؛ مثلا خانوادهها کوچک تر شدند دیگر تنهایی مسئله شهرنشینی شد، دیگر افراد به دلایل اقتصادی فرصت نداشتند به مسائل اساسی بشر مثل مرگ، خدا، بیماری و ... عمیق فکر کنند؛ حتی انسان شهرنشین فکر کردن به این موضوعات را پس زد تا از پیشرفت بازنماند. زنان هم در این بین برای اینکه از غافله پیشرفت عقب نمانند مجبور شدند پا به پای مردان کار کنند در حالی هویت آنها در زندگی قبل از مدرنیته بهشدت تحت تاثیر کالبدشان بود؛ چیزی که برای پیشرفت باید فراموش شود یا فقط به يک بعدش توجه شود. به هر حال انسان وقتی تنها میشود دلش میگیرد، وقتی عزیزی را از دست بدهد دلتنگ میشود،
وقتی ببیند مرگ در راه است استرس میگیرد. در موقعیت زندگی امروز که ما عادت کرده ایم فقط دنبال پیشرفت و زندگی اقتصادی باشیم، خودمان را با این دست موضوعات غریبه میدانیم و تصور میکنیم آنها به ما تعلق ندارند و یکسری موضوعات انتزاعی اند که نباید زیاد جدی گرفته شوند.
تنها چیزی که به گفته نویسنده کتاب در مواقع سختیها و دردها بعضی افراد دچارش میشوند این است که تلافی اش را سر غذا خوردن در میآورند تا ریشه مشکل اصلی نادیده گرفته شود. جنین راس برای دور شدن از این موقعیت خطرناک زندگی تکبعدیمان برنامه دارد، میگوید که رابطه ات را با غذا عوض کن تا دیدت نسبت به خدا هم تغییر کند.
او مثال جالبی میزند: آن سالی که از خدا رو برگرداندم، به کیکهای اسنوبال روآوردم. راس میخواهد با واقعیت خودمان رودرو شویم و زمان حال را احساس کنیم و آن جز از خلال کالبد امکان پذیر نیست؛ با غذا خوردن است که ما میتوانیم کالبد یا خود واقعی مان را حس کنیم؛ کالبدی که در طول تاریخ نادیده گرفته شده تا جامعه ساخته شود و ما به پیشرفت اقتصادی برسیم؛ یعنی انسان در گذشته هم به مسائل اساسی اش از خلال ذهن نه کالبد فکر کرده است. همان نکتهای که کانت برای سوژه اش میگوید؛ شناختهایی که از خلال حسهای کالبدی مثل چشایی (طعم) به دست میآیند به دلیل قابل تعمیم نبودنشان، قابل قبول نیستند؛ باید روی شناختهای حسهای عقلانی مثل شنوایی و دیداری تاکید کرد که به نفع جامعه قابل تعمیم هستند؛ این یعنی ذهن به کالبد ارجحیت دارد اما این کتاب نشان میدهد میتوان بین شناختهای حسهای عقلانی و کالبدی یک پل زد و آن هم غذا خوردن است؛ غذا خوردن به ظاهر به خدا ربطی ندارد اما شیوه خوردمان رابطه ما را با او نشان میدهد: رابطه ما با غذا، یک رابطه عالم صغیر، یک نمونه کامل و بینقص از ارتباطات ما با خود زندگی است. به باور من، اینکه چطور غذا
میخوریم، کی میخوریم و چه چیزی میخوریم میتواند خیلی چیزها را برایمان آشکار کند. مثل این است که راه میرویم و درونیترین باورهایمان را که در خود حبس کردهایم، با خود در میان میگذاریم؛ این باورها میتوانند هر چیزی باشند: عشق، ترس، دگرگونگی.
کتاب «زن، غذا و خدا» نوشته جنین راس، ترجمه آراز ایلخچویی در 232 صفحه و 5500 تومان به وسیله نشر آموت منتشر شده است.این کتاب اوایل ماه مارس 2010 با تیراژ یک میلیون و دویست نسخه منتشر شد و خیلی زود در فهرست پرفروشترینهای دنیا قرار گرفت و سایت آمازون آن را به عنوان دومین کتاب برگزیده سال 2010 معرفی کرد.