ترنج موبایل
کد خبر: ۹۹۰۴۲۳

نقد و بررسی فصل دوم سریال بامداد خمار؛ اثری که می‌تواند بهتر باشد

نقد و بررسی فصل دوم سریال بامداد خمار؛ اثری که می‌تواند بهتر باشد

سریال «بامداد خمار» در قسمت سوم بیش از هر زمان دیگری نشان می‌دهد که مشکلش بد بودن نیست بلکه فاصله‌ای است که میان ظرفیت‌های داستان و اجرای نهایی آن شکل گرفته است.

فرارو- زینب بیات، با رسیدن فصل دوم «بامداد خمار» به قسمت سوم، بیش از هر زمان دیگری این احساس در من تقویت می‌شود که با سریالی روبه‌رو هستم که بیش از آنکه بد باشد، مدام یادآوری می‌کند می‌توانست بسیار بهتر از این باشد. 

به گزارش فرارو، مشکل من از همان اندازه‌ی داستان آغاز می‌شود. هرچه بیشتر «بامداد خمار» را می‌بینم بیشتر فکر می‌کنم این قصه اساسا به چنین حجم عظیمی از زمان نیاز نداشت. این داستان می‌توانست یک مینی‌سریال فشرده، تلخ و دقیق باشد. یک روایت درباره‌ی عشق، انتخاب و هزینه‌ی تصمیمی که ابتدا شخصی به نظر می‌رسد و به‌تدریج تمام زندگی آدم را تحت تأثیر قرار می‌دهد. اما سریال مدام از تمام شدن فرار می‌کند. هرجا باید تصمیم بگیرد، مکث می‌کند. هرجا باید حذف کند، چیزی اضافه می‌کند. هرجا شخصیت باید به نقطه‌ای تازه برسد، دوباره او را به همان احساس قبلی برمی‌گرداند. 

فصل دوم تلاش می‌کند با بزرگ‌تر کردن جهان داستان، این مشکل را جبران کند. مناسبات اجتماعی و طبقاتی گسترده‌تر می‌شوند و پیامدهای تصمیم‌های گذشته فرصت بیشتری برای خودنمایی پیدا می‌کنند. اما برای من، بزرگ‌تر شدن داستان الزاما به معنای عمیق‌تر شدن آن نیست. 

بسیاری از شخصیت‌های «بامداد خمار» هنوز بیش از آنکه انسان باشند، ایده‌هایی هستند که لباس پوشیده‌اند. یکی عشق است، دیگری سنت، یکی طبقه و دیگری پشیمانی. آن‌ها حرف می‌زنند و رنج می‌کشند، اما کمتر غافلگیرم می‌کنند. کمتر پیش می‌آید کاری انجام دهند که با تصویری که سریال از آن‌ها ساخته در تضاد باشد. 

تصویر جای درام را پر نمی‌کند

ترلان پروانه در بامداد خمار

منصور تا حدودی توانسته این نظم را به هم بزند. او داستان را از یک عاشقانه درباره‌ی انتخاب اشتباه به درامی درباره‌ی قدرت، طبقه و پیامدهای اجتماعی تصمیم‌ها تبدیل کرده. اما حتی اینجا هم سریال محتاط است. در قسمت سوم نزهت با بازی گلاره عباسی نیز بازی قابل قبولی از خود ارائه می‌دهد. با این حال «بامداد خمار» شخصیت‌هایش را به لبه‌ی پرتگاه می‌برد و درست پیش از سقوط عقب می‌کشد. 

تناقض بزرگ‌تر در کارگردانی نرگس آبیار شکل می‌گیرد. او بدون تردید می‌داند چگونه تصویر بسازد. جهان سریال از نظر بصری همچنان چشمگیر است. لباس‌ها، خانه‌ها، اشیا و فضای تاریخی با دقت ساخته شده‌اند. اما گاهی احساس می‌کنم سریال آن‌قدر به جهان خودش خیره شده که فراموش کرده این جهان باید محل وقوع درام باشد، نه جایگزین آن. 

قاب‌ها زیبا هستند اما زیبایی قاب به‌تنهایی شخصیت نمی‌سازد. در بسیاری از صحنه‌ها، دوربین به چیزی خیره می‌شود که فیلمنامه هنوز نمی‌داند با آن چه کند. نگاه‌ها طولانی می‌شوند، سکوت‌ها کش می‌آیند و مکث‌ها به‌جای ساختن تنش فقط زمان می‌خرند. بارها هنگام تماشای سریال با خودم فکر کرده‌ام این صحنه تمام شده پس چرا هنوز کات نمی‌دهد. 

دیالوگ‌ها پاشنه آشیل قسمت سوم

دیالوگ‌ها هم گاهی این ساختار تاریخی را فرو می‌ریزند. در دیدار پنهانی رحیم و محبوبه بعد از مدت‌ها قرار است خطر و دلتنگی را احساس کنم، اما زبان دیالوگ‌ها آن‌قدر معاصر است که ناگهان احساس می‌کنم دو آدم از سال ۱۴۰۵ وارد این جهان تاریخی شده‌اند. تمام لباس‌ها، دکورها و فضای ساخته‌شده، در چند جمله فرو می‌ریزد. در قسمت سوم محبوبه بالاخره اعتراف کرد که عاشق کس دیگری است حالا باید دید این اعتراف به کجا خواهد رسید. 

«بامداد خمار» دقیقا در فاصله‌ی میان چیزی است که می‌خواهد باشد و چیزی که واقعا هست. سریال می‌خواهد هم حماسه‌ای عاشقانه باشد، هم درامی اجتماعی، هم بازسازی تاریخی و هم داستانی چندنسلی. اما در تلاش برای تبدیل شدن به همه‌ی این‌ها، فراموش می‌کند که گاهی یک اثر بیش از هر چیز به حذف نیاز دارد. 

«بامداد خمار» شبیه خانه‌ای باشکوه با اتاق‌های بیش از حد است. اتاق‌هایی که در بیشترشان همان گفت‌وگو تکرار می‌شود. جهانش بزرگ است، اما داستانش نه. و در نهایت، چیزی که باقی می‌ماند یک تراژدی عاشقانه‌ی ماندگار نیست. بلکه همان حس آزاردهنده‌ای است که از ابتدا همراه سریال بوده. «بامداد خمار» می‌توانست کوتاه‌تر، سخت‌گیرانه‌تر و بسیار بهتر باشد.

ارسال نظرات
خط داغ