عینک دودی شماره ۶۰
همه چیز را تحمل کردم، جز خیانت آقای پرتقال
حتما پیش خودت میگویی این که نفسش از جای گرم بلند میشود و مشکلی ندارد، به خاطر همین دارد گدایی توجه میکند یا میخواهد خودش را لوس کند. آن بخش که نفسم از جای گرم بلند میشود را فقط درست میگویی. چون همین الان که دارم این ستون پرمغز را مینویسم، کولر اتاق خاموش و هوا واقعا گرم است. اما بقیهاش غلط است.
فرارو – محسن صالحیخواه؛ شما که غریبه نیستید، خدا هم از آن بالا بر تاریکترین گوشههای قلب و ذهن ما آگاه است. پس چارهای ندارم جز این که اعتراف کنم بریدم. اوضاع یک جوری توی هم پیچیده که خدا فقط خودش باید بیاید دست من را بگیرد و از این وضعیت چپ اندر قیچی نجاتم دهد.
تو هموطن! بله با تو هستم. حتما پیش خودت میگویی این که نفسش از جای گرم بلند میشود و مشکلی ندارد، به خاطر همین دارد گدایی توجه میکند یا میخواهد خودش را لوس کند. آن بخش که نفسم از جای گرم بلند میشود را فقط درست میگویی. چون همین الان که دارم این ستون پرمغز را مینویسم، کولر اتاق خاموش و هوا واقعا گرم است. اما بقیهاش غلط است.
من از وقتی ۳۰ را رد کردم و افتادم توی سرازیری، دیگر دنبال توجه و این چیزها نمیروم. الان بیشتر باید حواسم باشد قرصهایم را سر وقت بخورم، کلیهبند پشم شترم را روی بند آویزان کنم، پشتی صندلیام طبی باشد، از روی دو پله آخر نپرم و از همه مهمتر، وقت دکتر بعدی را بگیرم.
اما به جای این که من را قضاوت کنی، بیا کمی دنیا را از دریچه چشم من ببین. البته چون قد من زیادی بلند است، مجبوری همه جا را از روی ارتفاع ببینی. اما ویوی خوبی دارد. ولی فرض کن تو من هستی و در یک روز با همه این اتفاقها رو به رو میشوی:
یک؛ عباس عراقچی رفته کربلا و جایی توی حرم امام حسین، عراقیها شعار میدهند علی نگهدارت، ایرانیها شعار میدهند مرگ بر سازشگر! تازه آن وسط توی حرم امام حسین، یکی یک فحشی میدهد که من تا حالا توی خیابان، حتی توی محله قدیم و خلاف خودمان، حتی توی کوچه خودمان که لیانشامپو بود، بلند نگفتم. نهایتا خیلی نیازش داشتم، زیر لب ادایش میکردم. فقط هم زمانی که بدانم طرف نمیشنود و میتوانم فرار کنم.
این هیچی!
دو؛ محرم امسال توی هیئتها کلاش برده بودند. همراه با ریتم ذکر و نوحه، اسلحه را بالا پایین میکردند و رجز میخواندند. کاری ندارم چرا کلاش برده بودند. کاری ندارم چرا رجز میخواندند. حالم خراب است چرا هیچ کدامشان سلاح را درست دست نگرفته بود. یکی مثل وردنه با آن رفتار میکرد، یکی دستش روی ماشه بود. داداش فهمیدیم آماده نبردی. ولی دستت را روی ماشه نگذار!
از این هم میگذریم!
سه؛ کلا دو تا کاغذ آ۴ تفاهمنامه ایران و آمریکا امضا کردند که به مویی بند است. توی همین چند روز چند بار تا حالا این ور و آن ور، چند نسخه را آتش زدند. آخه لامصبها مگه چند تا کپی از این تفاهمنامه گرفتید؟! یک هو اگر نسخه اصلیاش را آتش بزنید ما چه گلی به سرمان بگیریم؟ این آمریکاییهای شغال همین طوری نزده میرقصند و دبه میکنند. شما هم یک هو خدایی نکرده نسخه اصلی را آتش بزنید، کلا منکر همه چیز میشوندها! از ما گفتن بود.
این یکی هم مهم نیست!
چهار؛ نبویان رفت توی صداوسیما، لپتاپ را باز کرد و اسناد طبقهبندیشده را روخوانی کرد. میگویند به خاطر وظایف نمایندگیاش بوده. این برایم مهم نیست. این مهم است که چرا نبویان سرفیس آمریکایی دارد! ایشالا که موبایل حاج آقا آیفون نباشد که حالمان بد گرفته میشود. این سرفیسها چجوری است؟ میشود با آنها حرفهای انقلابی زد؟
حتی این هم اهمیت ندارد!
پنج؛ ایران و آمریکا روزها میگویند شرایط رو به جلو است، شبها همدیگر را میزنند. فکر میکنم روزها از هم خجالت میکشند! فقط دوست دارند شبها دعوا کنند. شاید هم انفجارهای گنده توی تاریکی شب را دوست دارند. من خودم انفجار توی شب را توی دوره آموزشی سربازی دیدم. اول نورش را میبینی، بعد چند ثانیه صدایش میرسد. همان جا فهمیدم بعضی چیزها با تاخیر آدم را میترسانند. مثل همین جنگ. فقط فرقش این است که آنجا گوشمان زنگ میزد، اینجا اعصابمان.
به این هم توجه نکن هموطن!
شش؛ اینستاگرام را باز کردم، دیدم آقای پرتقال با خانم پیاز به خانم هلو خیانت کرده! این را که فهمیدم، دیگر بریدم هموطن... خانم هلو چه گناهی کرده بود که لایق این سرنوشت باشد؟ آن پرتقال خدانشناس یادش رفته هر چه دارد، از صدقه سر خانواده هلو دارد؟ با آن خانواده درپیت و آن بابای معتادش؟!
حقیقتش را بخواهی، اینجا دیگر تسمه تایم پاره کردم. اگر شرایط زندگی عادی بود، قیمت شیر از این هفته به آن هفته بیشتر نمیشد، تورم نداشتیم، جنگ نشده بود، زیر تحریم نبودیم، به عراقچی توی کربلا فحش نمیدادند، نبویان سرفیس نداشت، ایران و آمریکا صبحها آشتی نمیکردند و شبها آتشبازی، میتوانستم خیانت پرتقال به هلو را تحمل کنم. اما الان از توانم خارج است... .