ترنج موبایل
کد خبر: ۹۷۳۸۸۵

از یالتا تا هرمز/ جهان از مرحله تک‌قطبی پس از جنگ سرد فاصله می‌گیرد

از یالتا تا هرمز/ جهان از مرحله تک‌قطبی پس از جنگ سرد فاصله می‌گیرد

اگر کنفرانس یالتا نماد آغاز نظمی جهانی بر پایه توازن قدرت‌های بزرگ بود، تحولات امروز خاورمیانه شاید نشانه‌ای از پایان دوره‌ای باشد که پس از جنگ سرد با برتری بلامنازع امریکا شکل گرفت.

عبدالناصر سعید در اعتماد نوشت: وقتی رهبران متفقین در فوریه ۱۹۴۵ در یالتا گرد هم آمدند، تنها پایان جنگ جهانی دوم را مدیریت نمی‌کردند؛ آن‌ها در واقع چارچوب نظمی را ترسیم می‌کردند که برای دهه‌ها بر جهان حاکم شد. نتیجه آن نشست شکل‌گیری نظمی دوقطبی بود: ایالات متحده در رأس بلوک غرب و اتحاد جماهیر شوروی در مرکز اردوگاه شرق.

این توازن در طول جنگ سرد ادامه یافت تا اینکه فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ جهان را وارد مرحله‌ای کاملا متفاوت کرد: عصر تک‌قطبی امریکایی. برای نخستین‌بار پس از قرن‌ها، یک قدرت واحد توانست برتری نظامی، اقتصادی، فناورانه و سیاسی را در مقیاس جهانی در اختیار داشته باشد.

در همین فضای تاریخی بود که فرانسیس فوکویاما نظریه مشهور «پایان تاریخ» را مطرح کرد؛ نظریه‌ای که پیروزی دموکراسی لیبرال را پایان منطقی تکامل سیاسی بشر می‌دانست. همزمان، در درون واشنگتن جریانی فکری شکل گرفت که معتقد بود ایالات متحده باید از این برتری بی‌سابقه برای بازطراحی نظم جهانی استفاده کند.

این نگاه در «پروژه قرن امریکایی جدید» که در سال ۱۹۹۷ تأسیس شد، به‌روشنی بیان شد؛ پروژه‌ای که خواستار استفاده فعال از قدرت نظامی امریکا برای حفظ برتری راهبردی و جلوگیری از ظهور رقبای جهانی بود. اما سه‌دهه بعدی نشان داد که برتری نظامی به‌تنهایی برای ساختن نظمی پایدار در جهان کافی نیست.

خاورمیانه بیش از هر منطقه دیگری به صحنه‌ای تبدیل شد که در آن محدودیت‌های این الگو به‌تدریج آشکار شد. نقطه عطف نخست، جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ بود. در آن زمان بسیاری از تصمیم‌گیران در واشنگتن باور داشتند که سرنگونی رژیم صدام‌حسین می‌تواند آغازگر زنجیره‌ای از تحولات سیاسی باشد که نقشه ژئوپلیتیکی خاورمیانه را به نفع امریکا بازسازی کند. اما واقعیت مسیر دیگری پیمود.

فروپاشی ساختار دولت عراق خلأیی ژئوپلیتیکی ایجاد کرد که به سرعت با درگیری‌های داخلی، ظهور بازیگران غیردولتی و گسترش نفوذ قدرت‌های منطقه‌ای پر شد. به‌جای آنکه عراق به الگوی «خاورمیانه جدید» تبدیل شود، به نخستین نشانه جدی از محدودیت توان امریکا برای مهندسی نظم سیاسی از طریق قدرت نظامی بدل شد.

از آن زمان به بعد تناقضی اساسی در سیاست خارجی امریکا آشکار شد: برتری نظامی امکان سرنگونی حکومت‌ها را فراهم می‌کرد، اما ایجاد نظم‌های سیاسی باثبات پس از آن به‌مراتب دشوارتر از آن چیزی بود که طراحان این مداخلات تصور می‌کردند. در همین چارچوب، رابطه ویژه امریکا و اسراییل نیز به‌تدریج در معرض بازنگری قرار گرفت.

برای دهه‌ها اسراییل یکی از مهم‌ترین دارایی‌های راهبردی واشنگتن در خاورمیانه محسوب می‌شد؛ متحدی قابل اعتماد و پایگاهی پیشرفته برای نفوذ امریکا در منطقه‌ای بسیار حساس. با این حال تحولات سال‌های اخیر پرسش‌های تازه‌ای در برخی محافل سیاسی و راهبردی امریکا ایجاد کرده است.

جنگ غزه که از اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد و هزینه انسانی بسیار سنگینی بر جای گذاشت، نه‌تنها بر محیط منطقه‌ای بلکه بر تصویر جهانی ایالات متحده نیز تأثیر گذاشت. انتقادات بین‌المللی از حمایت بی‌قیدوشرط واشنگتن از اسراییل افزایش یافت و به‌تدریج این پرسش در برخی محافل سیاستگذاری مطرح شد که آیا این رابطه همچنان یک مزیت راهبردی برای امریکا است یا در برخی شرایط به عاملی برای افزایش هزینه‌های ژئوپلیتیکی آن تبدیل شده است.

همزمان، ساختار درگیری‌ها در منطقه نیز تغییر کرد. جنگ‌ها دیگر در یک جغرافیای محدود باقی نمی‌ماندند، بلکه به شبکه‌ای از جبهه‌های مرتبط تبدیل می‌شدند که از لبنان تا دریای سرخ و خلیج فارس امتداد می‌یافتند. در این الگوی جدید، بازیگران منطقه‌ای توانستند با استفاده از ابزارهای نامتقارن، میدان رقابت را به حوزه‌هایی گسترش دهند که برای اقتصاد جهانی اهمیت حیاتی دارد؛ از مسیرهای انرژی گرفته تا خطوط کشتیرانی بین‌المللی.

در چنین فضایی بود که رویارویی مستقیم میان ایالات متحده و اسراییل از یک سو و ایران از سوی دیگر در سال ۲۰۲۶ به یکی از مهم‌ترین لحظات ژئوپلیتیکی سال‌های اخیر تبدیل شد. هدف اعلام‌شده این جنگ محدود کردن توانایی‌های نظامی ایران و ایجاد معادله بازدارندگی جدید در منطقه بود.

با این حال روند جنگ نشان داد که معادلات میدان پیچیده‌تر از آن چیزی است که در ابتدا تصور می‌شد. ایران توانست با تکیه بر ترکیبی از ظرفیت‌های نظامی، عمق جغرافیایی و شبکه‌ای از بازیگران همسو در منطقه، میدان درگیری را به جبهه‌های متعددی گسترش دهد.

امنیت مسیرهای حیاتی دریایی در خلیج فارس و دریای سرخ به یکی از محورهای اصلی این رقابت تبدیل شد و در نتیجه، جنگ تنها یک رویارویی نظامی محدود باقی نماند بلکه به عاملی تأثیرگذار بر بازار انرژی و تجارت جهانی نیز بدل شد. اهمیت این تحولات زمانی روشن‌تر می‌شود که به واکنش برخی از نظریه‌پردازان اصلی سیاست خارجی امریکا توجه کنیم.

در ۱۰ مه ۲۰۲۶، رابرت کاگان در مجله «آتلانتیک» مقاله‌ای با عنوان «کیش و مات در ایران» منتشر کرد. اهمیت این مقاله تنها در محتوای آن نیست، بلکه در جایگاه نویسنده آن نهفته است. کاگان از برجسته‌ترین چهره‌های فکری جریان نومحافظه‌کار و از نظریه‌پردازان مرتبط با پروژه «قرن امریکایی جدید» به شمار می‌رود؛ جریانی که در دهه‌های گذشته بر استفاده از قدرت نظامی امریکا برای حفظ برتری جهانی تأکید می‌کرد و از حامیان اصلی جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ بود. 

از این رو، توصیف جنگ با ایران با اصطلاح «کیش و مات» معنایی فراتر از یک تعبیر روزنامه‌نگارانه پیدا می‌کند. هنگامی که چنین تعبیری از سوی یکی از مدافعان سرسخت هژمونی امریکا بیان می‌شود، در واقع نشانه‌ای از تردید عمیق در کارآمدی مدلی است که بر این فرض بنا شده بود که برتری نظامی ایالات متحده می‌تواند به نتایج سیاسی نهایی و تعیین‌کننده منجر شود.

در این معنا، مساله فقط موفقیت یا شکست یک عملیات نظامی خاص نیست؛ بلکه پرسش بزرگ‌تری مطرح می‌شود: آیا ایالات متحده همچنان قادر است حتی با وجود برتری نظامی خود، نظم‌های سیاسی پایدار را در مناطق پیچیده‌ای مانند خاورمیانه تحمیل کند؟

در همان زمانی که واشنگتن با بحران‌های متوالی در خاورمیانه درگیر بود، چین مسیر متفاوتی را دنبال می‌کرد. پکن به‌جای مداخله مستقیم نظامی، تمرکز خود را بر گسترش نفوذ اقتصادی، سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌ها و توسعه شبکه‌های تجاری در چارچوب ابتکار «کمربند و راه» قرار داد.

این راهبرد به چین امکان داد تا بدون ورود به جنگ‌های پرهزینه، حضور خود را در مناطق راهبردی مانند خلیج فارس و دریای سرخ گسترش بدهد. در نتیجه، تصویر کلی نظام بین‌الملل در حال تغییر است. ایالات متحده همچنان بزرگ‌ترین قدرت نظامی جهان باقی مانده، اما تبدیل این قدرت به نظمی سیاسی پایدار بیش از گذشته دشوار شده است. در مقابل، قدرت‌هایی مانند چین با تکیه بر ابزارهای اقتصادی و تجاری نفوذ خود را به‌تدریج گسترش می‌دهند. 

تمام این تحولات نشان می‌دهد که جهان به‌آرامی از مرحله تک‌قطبی پس از جنگ سرد فاصله می‌گیرد. قدرت نظامی همچنان عامل مهمی در سیاست جهانی است، اما دیگر به‌تنهایی تعیین‌کننده نیست. اقتصاد، فناوری، مسیرهای انرژی، مشروعیت بین‌المللی و شبکه‌های ائتلافی همگی به عناصر تعیین‌کننده در موازنه قدرت تبدیل شده‌اند. 

اگر کنفرانس یالتا نماد آغاز نظمی جهانی بر پایه توازن قدرت‌های بزرگ بود، تحولات امروز خاورمیانه شاید نشانه‌ای از پایان دوره‌ای باشد که پس از جنگ سرد با برتری بلامنازع امریکا شکل گرفت. از یالتا تا هرمز، روایت اصلی سیاست جهانی تغییر کرده است: جهانی که دیگر توسط یک قدرت واحد اداره نمی‌شود، بلکه در حال حرکت به سوی نظمی پیچیده‌تر و چندقطبی است؛ نظمی که در آن قدرت نظامی تنها یکی از عناصر تعیین‌کننده در معادلات ژئوپلیتیکی خواهد بود.

ارسال نظرات
خط داغ