ترامپ و ترکهای نظم ترانسآتلانتیک
آیا آمریکا در حال تکرار سرنوشت شوروی است؟
این مقاله با مقایسه مداخله شوروی در چکسلواکی ۱۹۶۸ و سیاستهای اخیر ترامپ درباره گرینلند، استدلال میکند که نشانههای افول رهبری آمریکا در نظم جهانی آشکار شده است. نویسنده معتقد است رفتارهای متناقض ترامپ بهویژه در قبال ناتو، روسیه و چین، اعتماد متحدان اروپایی را فرسوده و پروژه ترانسآتلانتیک را وارد مرحلهای نامطمئن کرده است؛ مرحلهای که ممکن است به بازتعریف معماری امنیتی غرب و تقویت نقش قدرتهای میانه و جنوب جهانی بینجامد.
فرارو– هاوارد دبلیو فرنچ، ستوننویس نشریه فارن پالیسی
به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن پالیسی، در ماه آگوست ۱۹۶۸م، زمانی که خانوادهام در یک سفر تابستانی طولانی در سراسر اروپا بودند، حدود ۵۰۰ هزار نیروی نظامی از اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای بلوک شرق وارد خاک چکسلواکی شدند تا آنچه را مسکو «انحرافی غیرقابلتحمل» از رهبری خود بر کشورهای عضو پیمان ورشو میدانست، سرکوب کنند. در آن مقطع، طبیعی بود که این اقدام بیشتر به عنوان یک نمایشی موفق از قدرت شوروی تعبیر شود. در نهایت، مسکو نهتنها روند سریع لیبرالیزاسیون در چکسلواکی را متوقف کرد، بلکه توانست متحدان دیگر خود در پیمان ورشو از جمله بلغارستان، مجارستان و لهستان را نیز با خود همراه سازد.
از تانکهای پراگ تا فروپاشی امپراتوری سرخ
دو دهه بعد، موجی حتی عظیمتر از اعتراضات مردمی در حمایت از آزادیهای سیاسی که به «انقلاب مخملی» شهرت یافت، در چکسلواکی شکل گرفت و بهسرعت در سراسر کشورهای تحت نفوذ مسکو در اروپای شرقی گسترش یافت و به پایان چهار دهه کمونیسم در این منطقه انجامید. در میان رفتوبرگشتهای پرهیاهو درباره اینکه آیا دونالد ترامپ، دانمارک را وادار خواهد کرد گرینلند را بفروشد یا نه، یک پرسش اساسی کمتر مورد توجه قرار گرفته است: سیاست درست ناتو در قبال قطب شمال چیست؟
پس از تلاش گسترده دونالد ترامپ برای تحت فشار گذاشتن دانمارک و بهتبع آن کل اروپا بهمنظور پذیرش تصاحب گرینلند، حجم زیادی از تحلیلها منتشر شده است. بسیاری از مفسران به این نتیجه رسیدهاند که این رفتارها بهطور دائمی نظام اتحاد ترانسآتلانتیک غرب را از هم گسسته است. با این حال، کمتر کسی به سابقه شوروی بازگشته است؛ سابقهای که شاید مطمئنترین کلید برای فهم این باشد که سالهای پایانی سلطه یک ابرقدرت رو به زوال چگونه میتواند رقم بخورد.
از برخی جهات، فروپاشی نظم تحت رهبری آمریکا حتی سریعتر، غافلگیرکنندهتر و بیدلیلتر از سرنوشت امپراتوری شوروی رخ داده است. تنها در چند روز برگزاری مجمع جهانی اقتصاد در داووس سوئیس، جایی که ترامپ نمایشهایی تکاندهنده از خودبزرگبینی، تکبر و بیانسجامی ارائه داد ایالات متحده از سوی کانادا مورد سرزنش قرار گرفت و مطالباتش درباره گرینلند از سوی متحدان اروپایی اش رد شد.
ترامپ ادعا کرد برای تقویت دفاع ناتو و در نتیجه دفاع از غرب، باید مالک گرینلند شود؛ آن هم در شرایطی که همزمان مجموعهای از اقدامات را برای کاهش تعهدات نظامی ایالات متحده در قبال اروپا دنبال میکند. برای تقویت مطالباتش درباره گرینلند، ترامپ بارها به تهدیدهای روسیه علیه غرب اشاره کرد، اما سپس همان روسیه را به عضویت در «هیئت صلح» خود دعوت کرد؛ نهادی که یکی پس از دیگری دموکراسیهای اروپایی از پیوستن به آن سر باز زدند.
تهدید بزرگ دیگر از نگاه ترامپ، طبعاً چین بود. اما او هر ادعای منسجمی را در این زمینه با مواضع متناقض خود درباره دموکراسی و با اصرار عجیبش بر اینکه سوختهای فسیلی کلید رفاه آینده غرب هستند، عملاً تضعیف کرده است. در همین حال، همانطور که همه اروپاییها از جمله بهترین خودروسازان آلمان میدانند، چین با سرعتی چشمگیر در حال پیشی گرفتن در بسیاری از صنایع است که می توان به خودروهای برقی و باتریهای پیشرفته تا انرژیهای تجدیدپذیر مانند باد و خورشید اشاره کرد.
ترامپ و ترکهای نظم ترانسآتلانتیک
البته همچنان مشخص نیست که از این نقطه به بعد، آینده غرب چگونه رقم خواهد خورد؛ اما آنچه تقریبا مسلم است این مسئله میباشد که پروژه ترانسآتلانتیک پس از ۸۰ سال رهبری آمریکا وارد مسیری جدید و نامطمئن شده است. در نتیجه زخمهای عمیقی که سیاستهای ژئوپولیتیک ترامپ بر روابط سیاسی و اقتصادی میان دو سوی آتلانتیک وارد کرده، عدم قطعیت تقریباً در همه جا دیده میشود.
در سال ۱۹۶۸، در شهرهایی که خانوادهام از آنها بازدید میکرد، شهروندان اروپایی بهصورت گسترده علیه تهاجم شوروی به چکسلواکی تظاهرات میکردند. اما در ماجرای تلاش ترامپ برای تصاحب گرینلند، این بار خود رهبران اروپا بودند که ایستادگی کردند. پس از توهینهای پیاپی ترامپ، به نظر میرسد آنها سرانجام دریافتهاند که دیگر نمی توان مانند گذشته به آمریکا تکیه کرد.
آیا اروپا خواهد توانست اراده و توان لازم را برای ایجاد یک معماری امنیتی قدرتمند به دست آورد تا خود را از تهدیدهای روسیه و از یک ترامپ انتقامجو محافظت کند؟ آیا دموکراسیهای اروپایی در برابر گرایش فزاینده به راستگرایی که هم روسیه و هم دولت ترامپ هر یک به شیوه خود آن را تشویق کردهاند دوام خواهند آورد؟ آیا چین با الگو گرفتن از ترامپ، جهان را به سوی واپسگرایی بیشتری سوق خواهد داد و ادعای سلطه بر نیمکره خود و حتی جذب گرینلند را مطرح خواهد کرد؟ آیا «قدرتهای میانه»، به رهبری کشورهایی مانند کانادا، خواهند توانست قطعات نظم جهانی در حال فروپاشی را کنار هم بگذارند؟ یا تنها به ائتلافهای کوچک، موقتی و ناکارآمد بسنده خواهند کرد که از تحولات سریع عقب میمانند؟
و در نهایت، آیا کشورهای جنوب جهانی، جایی که بخش عمده جمعیت جهان در آن متمرکز است خواهند توانست در میان آشوب جنگهای گسترشیابنده و افزایش سرسامآور هزینههای نظامی، راهی برای پیشرفت اقتصادی خود بیابند؟ این پرسش بهویژه با توجه به کاهش کمکهای اقتصادی و رد مهاجرت جهانی در کشورهای ثروتمند نباید حاشیهای تلقی شود.
در سال ۲۰۱۷، شی جینپینگ، رئیسجمهور چین، از ورود جهان به دورهای از «تحولات بزرگ بیسابقه در یک قرن» سخن گفت. او ظاهراً تقویت روابط چین و روسیه و افول نسبی غرب را مدنظر داشت. آن زمان این سخنان بیش از حد متکبرانه به نظر میرسید، اما با توجه به زوال رهبری آمریکا و آشوبی که ممکن است به دنبال داشته باشد، مقایسه امروز با دوران جنگهای جهانی و رکود بزرگ دیگر چندان دور از ذهن نیست.