ناخودآگاه ترامپ به دنبال جنگ است یا صلح؟
وقتی سیاستمداری همزمان از صلح سخن میگوید و دستور اقدام نظامی میدهد، مسئله فقط سیاست نیست؛ پای روان انسان در میان است. شخصیت دونالد ترامپ را نمیتوان تنها با تحلیلهای سیاسی فهمید، بلکه باید آن را در آینه روانشناسی شخصیت و روانکاوی مدرن بررسی کرد.
فرارو- شخصیت دونالد ترامپ، چه در دوران ریاستجمهوری و چه پس از آن، همواره یکی از بحثبرانگیزترین سوژهها برای تحلیلگران بوده است. او بارها در سخنرانیها و مصاحبههایش خود را «رئیسجمهور صلح» معرفی کرده، از پایان دادن به جنگها سخن گفته و حتی مدعی شده که اگر در قدرت بود، بسیاری از بحرانهای جهانی هرگز رخ نمیداد.
به گزارش فرارو، با این حال، کارنامه عملی ترامپ شامل افزایش بودجه نظامی آمریکا، تشدید تحریمها، ترورها و ربایشهای هدفمند، خروج از توافقهای بینالمللی و استفاده مکرر از زبان تهدید است. این تضاد آشکار میان گفتار و کردار، پرسشی اساسی را پیش میکشد: از منظر روانشناسی و روانکاوی، ترامپ تا چه اندازه به صلح علاقه دارد و تا چه حد به منطق جنگ گرایش نشان میدهد؟
برای پاسخ به این پرسش، باید از چارچوبهای علمی شناختهشده در روانشناسی شخصیت استفاده کرد، نه داوریهای سیاسی یا اخلاقی. یکی از پرکاربردترین مدلها در این زمینه، مدل «پنج عامل بزرگ شخصیت» (Big Five) است. اغلب پژوهشهایی که بر اساس تحلیل گفتار، رفتار عمومی و تصمیمهای سیاسی ترامپ انجام شدهاند، او را فردی با برونگرایی بسیار بالا، توافقپذیری پایین، روانرنجوری متوسط رو به بالا و وظیفهشناسی نوسانی توصیف میکنند. برونگرایی بالا به معنای نیاز شدید به دیده شدن، تسلط بر فضا و تأثیرگذاری است؛ ویژگیای که میتواند توضیح دهد چرا ترامپ از نمایش قدرت، تهدید لفظی و رفتارهای نمایشی در سیاست خارجی لذت میبرد. در مقابل، توافقپذیری پایین معمولاً با رقابتجویی، بیاعتمادی و تمایل به تقابل همراه است، نه مصالحه پایدار.
از منظر روانکاوی کلاسیک، بسیاری از تحلیلگران به عناصر «خودشیفتگی» در شخصیت ترامپ اشاره کردهاند. خودشیفتگی در معنای بالینی الزاماً به معنای بیماری نیست، بلکه الگویی شخصیتی است که با احساس عظمت، نیاز به تحسین و حساسیت شدید به انتقاد شناخته میشود. فرد خودشیفته معمولاً صلح را نه بهعنوان یک ارزش انسانی پایدار، بلکه بهعنوان ابزاری برای تأیید خود میبیند. وقتی ترامپ از صلح سخن میگوید، این صلح اغلب در چارچوب «صلح از موضع قدرت» تعریف میشود؛ یعنی وضعیتی که در آن طرف مقابل باید برتری او را بپذیرد. در چنین الگویی، جنگ نیز نه امری مذموم، بلکه ابزاری مشروع برای بازگرداندن حس کنترل و برتری تلقی میشود.
در روانشناسی سیاسی، مفهوم مهم دیگری وجود دارد: «جهانبینی صفر-جمع». افراد دارای این جهانبینی، روابط بینالملل را مانند یک معامله تجاری میبینند که در آن سود یک طرف الزاماً به زیان طرف دیگر است. ترامپ، که پیشینهای طولانی در دنیای تجارت دارد، بارها سیاست خارجی را با زبان معامله، برد و باخت، و «برنده شدن» توصیف کرده است. در این چارچوب ذهنی، صلح تنها زمانی مطلوب است که آمریکا «برنده» باشد و هزینهای نپردازد. اگر چنین صلحی ممکن نباشد، فشار حداکثری، تهدید نظامی یا حتی اقدام نظامی محدود، از نظر روانی برای او قابل توجیه است.
نکته مهم دیگر، تمایز میان «نفرت از جنگ» و «نفرت از هزینه جنگ» است. شواهد رفتاری نشان میدهد که ترامپ بیش از آنکه با اصل خشونت نظامی مسئله داشته باشد، با جنگهای طولانی، پرهزینه و فرسایشی مخالف است؛ جنگهایی که دستاورد نمادین سریع ندارند و محبوبیت داخلی را کاهش میدهند. از این منظر، علاقه او به خروج از برخی جنگها (مانند افغانستان) لزوماً ناشی از صلحطلبی اخلاقی نیست، بلکه با محاسبه روانشناختی هزینه–فایده و تأثیر آن بر تصویر شخصیاش مرتبط است.
همچنین باید به نقش هیجان و تکانشگری توجه کرد. بسیاری از تصمیمها و اظهارنظرهای ترامپ، بهویژه در سیاست خارجی، واکنشی، احساسی و وابسته به بازخورد فوری رسانهای بودهاند. تکانشگری بالا معمولاً با تمایل به تصمیمهای پرریسک همراه است؛ تصمیمهایی که میتوانند هم به کاهش تنش منجر شوند و هم به تشدید ناگهانی بحران. این ویژگی باعث میشود که رفتار ترامپ نه کاملاً جنگطلبانه و نه واقعاً صلحطلبانه، بلکه ناپایدار و پیشبینیناپذیر به نظر برسد.
در جمعبندی، از منظر علمی و روانشناختی، دونالد ترامپ را نمیتوان یک صلحطلب کلاسیک دانست، همانطور که نمیتوان او را جنگطلب ایدئولوژیک به سبک رهبران نظامیگرا توصیف کرد. او بیش از هر چیز، «خودمحور قدرتگرا»ست: فردی که صلح و جنگ را نه بر اساس اصول ثابت اخلاقی، بلکه بر اساس نیازهای روانی، تصویر ذهنی از خود، و منطق برتری و معامله ارزیابی میکند. صلح برای ترامپ مطلوب است، اگر صحنهای برای نمایش پیروزی باشد؛ و جنگ قابل قبول است، اگر سریع، نمایشی و کمهزینه به نظر برسد. همین منطق روانشناختی است که تضاد میان گفتار صلحجویانه و کنش نظامی او را توضیحپذیر میکند.