ترنج موبایل
کد خبر: ۳۱۲۹۸

مسعود بهنود> دخترک و معيرالممالک


مسعود بهنود در روزنامه اعتماد اینگونه نوشته است:

نوشته يي است به ظاهر ساده از يک دختر نوجوان که با اينترنت کار مي کند و نثر ساده يي هم دارد، درد دلش تکان مي دهد وجود آدمي را. خلاصه اش اين است؛ «من 17ساله ام، دو روز است در خانه مانده و در رختخواب خفته ام براي کتکي که از دست پدر عزيزم خورده ام... دوست ندارد در کتابچه ام قصه بنويسم، يا رمان بخوانم.

اما باور نمي کنم که اين تقصير پدرم باشد که برايم از جان عزيزترست، بلکه اين درسي است که او از جامعه مي گيرد. از زماني که يادم هست او براي ادب من و دو برادرم وسيله يي جز دست هايش و کمربندش نداشت. پدرم بايد از چه کسي بياموزد که چطور خانه را اداره کرد و اهل خانه را ادب کرد.»

با خواندن اين نوشته ساده و صميمي انگار کسي در درون آدمي بيدار مي شود. قصه گويي که به يادمان مي آورد دويست سال است در مدح آزادي مي نويسيم و مي پرسد بس نيست. دويست سال گفتن از اينکه مي خواهيم به قافله تمدن برسيم بس نيست. اينها را از زماني طلب کرديم که فلات ايران سبز بود و آثار هزاران ساله تمدن هنوز به صورت بناهاي تاريخي، امامزاده ها و قنات ها در گوشه گوشه اش پيدا بود، جمعيتش پنج ميليون هم نبود، بازارهايش بوي محصولات خودمان را مي داد، نفت هنوز از دلش بيرون نيامده بود. کتابچه هاي تنظيمات همان زمان ها نوشته شد و کمي بعد اميرکبيري پيدا شد و کتابچه آبله کوبي اجباري نوشت و درصدد بود آموزش را رايگان کند.

جزوه يي هست از سفرنامه معيرالممالک که هنوز مجال انتشار نيافته. شرح سفر اوست به اروپا در سال جادويي 1900 آغاز قرن بيستم، همزمان با آنکه دايي اش مظفرالدين شاه و پدر زنش اتابک اعظم هم براي حضور در اکسپوزيسيون بزرگ پاريس آنجا بودند. همان زمان که يک نهيليست خواست شاه ايران را بکشد. معيرالممالک که قلم شيريني هم دارد به دو حادثه تکان مي خورد و نوشته و بيانش لحن عرفاني مي گيرد؛ يکي موقعي است که براي سرسلامتي شاه مي رود و مي بيند آن بيچاره بيمار گريه کنانش مي گويد؛ «دايي جان ديدي چه خاکي داشت بر سر ايران مي شد»، ديگري اينکه در غرفه اتازوني غبه قول آن روزي ها و به قول امروز ايالات متحده امريکاف او شاهد است که مرد محترمي مي رسد و چند حباب دارد و به قوه مغناطيس آن حباب ها روشن مي شود و محيط نمايشگاه همچون روز و همان جاست که اين شاهزاده باسواد گمان مي زند دنيا با اختراع اين جناب اديسون ديگرگون مي شود و ديگر آن جهان سابق نمي ماند.

در اتاق تاريک برادران لومير هم وقتي فيلم متحرک را مي بيند لاحول ولا قوت الله بالله مي گويد و مي افزايد اين هم از عجايب روزگار خواهد بود که چون خيال آدمي را به بازي مي گيرد، لابد است که به عالم واقع هم اثر مي گذارد و آدميزاده را جور ديگري تربيت مي کند.

دنباله مکاشفات همان روز معير مي نويسد؛ کافي نيست که خودم فکر مي کنم هرگز در عمرم ظلم به کسي نکرده ام، کافي نيست که گمان دارم چون نمازم را سر موقع خوانده ام و غيبت نکرده ام مسلمان واقعي هستم، بايد نگذارم آقا محمود کدخداي ورامين هم ظلم کند. به گمانم ظلم کدخدا به حساب من نوشته مي شود که مالک ورامينم. بايد گاهي هم به طويله کامران ميرزا سر بزنم؛ همان جا که ظلمش زبانه کشيد و شاه شهيد را به خاک انداخت. و قاجار را بدبخت کرد.

معير يک روز به مرکز صحيه پاريس رفته است در نويي، براي معاينه غچک آپف. آنجا حکيم وقتي دريافته که او و همه خانواده اش قبل از غذا دست خود را مي شويند از او پرسيده آيا نوکر و کلفت و خدمه را هم ياد داده يي که حفظ الصحه را رعايت کنند، معير به فکر مي رود، حکيم که جواب خود را گرفته به او نصيحت مي کند ميکروب زنگوله به گردن ندارد که وقتي مي آيد خبرت کند، بي صدا و بي خبر مي رسد. در پايان شرح حادثات آن روز، معير در کتابچه سفر مي نويسد؛ «به گمانم ظلم هم همين طور باشد، زنگوله به گردن ندارد. همين طور بي خبر مي آيد و گردن گيرت مي شود. مسري هم هست؛ از تو به خدمتکار سرايت مي کند از آنها به رعيت و طواف و علاف، آنها هم با خودشان حمل مي کنند به خانه... سر منزل و همسر داد مي کشند و براي طفلان تربيت نشده کمربند مي گشايند و وقتي در قيلوله اند طفلان اين ميکروب غظلمف را مي برند در کوچه سنگ برمي دارند و به سگ بيچاره مي زنند.»

در زماني که معير کتابچه سفر يورپ مي نوشت هنوز لغت «بازتوليد» ساخته نشده بود. او ناچار شد پرنويسي کند تا نشان دهد که چگونه استبداد بازتوليد مي شود. «فرافکني» هم وضع نشده بود تا مجبور نشود کلي بنويسد تا نشان دهد که چطور آدمي با ايراد گرفتن از ظلم و استبداد ديگران، ستم خود مي پوشاند.

دخترک نازک شيرازي در نامه اش نوشته؛ «باز مي روم و سرم را به زير مي اندازم و عذر مي خواهم از پدر که آزارش دادم، اما در دل از خودم مي پرسم کي مي شود که کسي به او بياموزد که اين راهش نيست. شلاق خيلي درد دارد، تا خيلي وقت ها اثرش مي ماند، نه بر پوست، بلکه بر روح.»

ارسال نظرات
خط داغ