ترنج موبایل
کد خبر: ۱۰۱۱۳۹۳

جولان هیولا در قلب سگ؛ خوانش روانکاوانه «قلب هیولا» اثر دیوید آیر

جولان هیولا در قلب سگ؛ خوانش روانکاوانه «قلب هیولا»  اثر دیوید آیر

فیلم «قلب هیولا» (Heart of the Beast) محصول ۲۰۲۶ ساخته دیوید آیر، در ظاهر یک تریلر بقا است: سقوط هواپیما در آلاسکا، گرگ‌های گرسنه، خرس گریزلی، و مردی که با پای شکسته و قلبی نارس به دنبال راه خروج می‌گردد.

فیلم «قلب هیولا» (Heart of the Beast) محصول 2026 ساخته دیوید آیر، در ظاهر یک تریلر بقا است: سقوط هواپیما در آلاسکا، گرگ‌های گرسنه، خرس گریزلی، و مردی که با پای شکسته و قلبی نارس به دنبال راه خروج می‌گردد. اما اگر از منظر روانکاوانه به آن نگاه کنیم، فیلم چیزی بسیار ظریف‌تر را روایت می‌کند: سوژه‌ای که دیگر نمی‌تواند برای خودش زندگی کند، و سگی که تبدیل به تنها دلیل ادامه دادن او می‌شود.

جیمز بلمونت (برد پیت) یک کهنه‌سرباز نیروهای ویژه است که پس از سی سال خدمت، بازنشسته شده و به طبیعت وحشی آلاسکا پناه برده است . همراهش اودین، یک سگ جنگی سابق، با دندان‌های تیتانیومی و یک پای مصنوعی . هر دو از اختلال استرس پس از سانحه رنج می‌برند. جیمز کابوس می‌بیند و اودین با صداهای بلند به هم می‌ریزد. آن‌ها نه ارباب و حیوان خانگی، بلکه دو بازمانده از یک ترومای مشترک‌اند.

«قلب هیولا» با امتیاز ۹۶٪ در راتن تومیتوز و ۷۰ در متاکریتیک، به بهترین فیلم دوران حرفه‌ای دیوید آیر تبدیل شده و از فیلم «خشم» (Fury) پیشی گرفته است . تمرکز قریب به اتفاق نقدها بر «رابطه انسانی-سگی» است: هالیوود ریپورتر آن را «یکی از تأثیرگذارترین داستان‌های عاشقانه سال‌های اخیر» می‌نامد، امپایر آن را «فیلمی عالی درباره یک سگ عالی» می‌خواند، و نیویورک تایمز اشاره می‌کند که پیت با بازی مهارشده، توجه را از «کهنه‌سرباز زخمی» به رابطه با اودین معطوف می‌کند. انتقادات اصلی بر «تکرار چرخه بقا»، «CGI نامعتبر حیوانات» و «کلیشه‌ای بودن فیلم‌نامه» متمرکز است، لس‌آنجلس تایمز آن را «Homeward Bound بزرگسالان» می‌نامد ، و FlickDirect امتیاز C+ می‌دهد و معتقد است «فاجعه پشت فاجعه» باعث خستگی می‌شود.

تقریباً تمام نقدهای موجود در یک الگو متوقف می‌شوند: تحسین بازی پیت و سگ، انتقاد از تکرار فیلم‌نامه. اما کمتر کسی می‌پرسد: چرا یک کهنه‌سرباز حاضر است جانش را برای یک سگ فدا کند؟ این یادداشت با استفاده از نظریه «ابژه کوچک a» لاکان و مفهوم «بازگشت امر واقع»، سگ را نه به عنوان «حیوان خانگی» یا «همراه»، بلکه به عنوان «آن تکه گمشده از خود سوژه» بازتعریف می‌کند. این نه تنها تفسیری جایگزین برای فیلم فراهم می‌کند، بلکه شکاف «چرا گریه می‌کنیم» در نقدهای اصلی را پر می‌کند؛ ما نه برای مرگ سگ گریه می‌کنیم، بلکه برای آن بخش از خودمان که هرگز نجات نیافت و غریبه ماند.

 محور اول: سگ به عنوان «ابژه کوچک a»

در نظریه لکان، «ابژه کوچک a» آن چیزی است که سوژه گم کرده و هرگز نمی‌تواند به طور کامل به دست آورد، علتِ میل، آن «تکه‌ای از خود» که سوژه را به حرکت وامی‌دارد. در «قلب هیولا»، اودین دقیقاً همین جایگاه را دارد.

جیمز برای خودش نمی‌جنگد. او در ابتدای فیلم مردی است که به نظر می‌رسد به دنبال مردن در آرامش است، نه زندگی. اما وقتی هواپیما سقوط می‌کند و اودین از هواپیما به بیرون پرتاب می‌شود، جیمز با وجود حمله قلبی، به داخل آب یخ‌زده شیرجه می‌زند تا او را پیدا کند . بعد از آن، تمام مسیر ۵۸ مایلی (حدود ۹۳ کیلومتر) تا نزدیک‌ترین جاده، با یک هدف مشخص طی می‌شود: رساندن اودین به خانه .

در یکی از صحنه‌های کلیدی، جیمز پای مصنوعی اودین را باز می‌کند و محل قطع عضو را به آرامی ماساژ می‌دهد. این صحنه هیچ کارکردی در پیشبرد داستان ندارد. اما از منظر روانکاوانه، این لحظه‌ای است که جیمز «زخم مشترک» را لمس می‌کند نه زخم سگ را، بلکه زخم خودش که در بدن سگ بازتاب یافته است. اودین آن بخش از جیمز است که هنوز زنده است، هنوز می‌جنگد، و جیمز نمی‌تواند اجازه دهد آن بخش بمیرد.

 محور دوم: ناتوانی در سوگواری و بازگشت امر واقع

جیمز به آلاسکا نیامده تا «طبیعت‌گردی» کند. او آمده تا فرار کند. از چه؟ از سوگواری. از به یاد آوردن اینکه تمام هم‌رزمانش مرده‌اند و او زنده مانده است.

فیلم با فلاش‌بک‌های کوتاه و رقیق­شده: انفجار، آتش، انسانی در شعله‌ها، این ترومای سرکوب‌شده را نشان می‌دهد. این فلاش‌بک‌ها هیچگاه به صورت روایت منسجم بازگو نمی‌شوند. آن‌ها هجوم می‌آورند، بی‌مقدمه، و سپس ناپدید می‌شوند. این دقیقاً همان چیزی است که لکان «بازگشت امر واقع» می‌نامد: آن هسته تروماتیکی که نمی‌توان آن را در زبان ادغام کرد، پس به صورت تکه‌های تکرارشونده بازمی‌گردد.

جیمز در طبیعت وحشی به دنبال «سکوت» است. او در ابتدای فیلم تقریباً حرف نمی‌زند. اما سکوت، تروما را پاک نمی‌کند. وقتی با پیرمردی (جی.کی. سیمونز) روبرو می‌شود، تنها چند جمله رد و بدل می‌کند و صبح روز بعد، پیش از بیدار شدن او، محل را ترک می‌کند. جیمز نمی‌تواند با انسان‌ها ارتباط برقرار کند، چون هر ارتباطی او را به یاد چیزی می‌اندازد که از دست داده است. تنها موجودی که «امن» است، اودین است؛ چون اودین هم مثل او زخمی است، و نیازی به توضیح ندارد.

 محور سوم: سگ به عنوان آینه و شاهد

اودین فقط یک «همراه» نیست. او شاهد است. او در جنگ بوده، او دیده، او هم آسیب دیده. در روانکاوی، «شاهد» کسی است که رنج سوژه را تأیید می‌کند، بدون شاهد، تروما قابل ادغام نیست.

وقتی جیمز در صحنه‌ای از فرط خستگی و درد به زمین می‌افتد، اودین به سمتش می‌آید و صورتش را در صورت او می‌گذارد . این یک «تسلی» ساده نیست. اودین به جیمز می‌گوید: من اینجا هستم، من هم همین را حس کرده‌ام، تو تنها نیستی. جیمز در پاسخ به این نگاه، دوباره بلند می‌شود.

و در صحنه‌ای که جیمز فکر می‌کند اودین مرده است، گریه می‌کند . این اولین بار در فیلم است که جیمز واقعاً احساساتش را نشان می‌دهد. نه برای خودش، نه برای هم‌رزمانش، بلکه برای سگی که فکر می‌کند از دست داده. این لحظه، لحظه‌ای است که سرکوب فرو می‌ریزد نه به خاطر یک انسان، بلکه به خاطر موجودی که جیمز اجازه داده به او نزدیک شود.

پایان: مرگ به عنوان تحویل ابژه

در پایان فیلم، جیمز می‌داند که زنده نخواهد ماند. پس نامه‌ای می‌نویسد، آن را در جلیقه اودین پنهان می‌کند، و به او می‌گوید برود. جیمز در زیر نورهای شمالی می‌میرد، و اودین با زخم و خونریزی به جاده می‌رسد و نجات می‌یابد.

این پایان از منظر روانکاوانه، «تحویل ابژه» است. جیمز آن «تکه از خود» که اودین نمایندگی می‌کرد، آن بخشی که هنوز زنده بود، هنوز می‌توانست نجات یابد را به اودین می‌سپارد و خودش می‌رود. اودین زنده می‌ماند، و در این زنده ماندن، جیمز نیز به شکلی باقی می‌ماند. ابژه کوچک a هرگز به طور کامل به دست نمی‌آید، اما در مرگ سوژه، به «دیگری» منتقل می‌شود تا شاید روزی، جایی، زندگی کند.

 ما؟ ما که نه در آلاسکا گرفتار شده‌ایم و نه پای شکسته داریم؛ آیا بهانه‌ای برای بلند شدن داریم؟ یا ترجیح می‌دهیم بنشینیم و منتظر باشیم تا زندگی، مثل آن هواپیما، خودش سقوط کند؟

نویسنده : علی بزم آمون
ارسال نظرات
خط داغ