ترنج موبایل
کد خبر: ۱۰۰۶۳۶۳

جهان پس از جنگ ایران

درسی که جنگ داد

درسی که جنگ داد

جنگ ایران فراتر از یک درگیری منطقه‌ای، آزمونی برای نظام بین‌المللی و میزان کارآمدی قواعد حقوقی در برابر موازنه قدرت بود. بحران هرمز محدودیت‌های شورای امنیت و دشواری توافق قدرت‌های بزرگ بر سر استفاده از زور را آشکار کرد. همزمان، جنگ نشان داد قدرت نظامی آمریکا برای ایجاد نظم پایدار کافی نیست و جهان به سمت توزیع متنوع‌تر قدرت میان آمریکا، چین، روسیه و دیگر بازیگران حرکت می‌کند.

تبلیغات
تبلیغات

فرارو– شاهر الشاهر، تحلیلگر ارشد مسائل خاورمیانه در المیادین

به گزارش فرارو به نقل از المیادین، جنگ ایران را نمی‌توان صرفاً دور تازه‌ای از درگیری‌های خاورمیانه دانست. اهمیت این جنگ فقط به نتایج نظامی یا تقابل میان آمریکا، اسرائیل و ایران محدود نمی‌شود؛ بلکه این بحران، نظام بین‌المللی را با یک آزمون جدی روبه‌رو کرد: وقتی قواعد بین‌المللی با منافع قدرت‌های بزرگ در تضاد قرار می‌گیرند، نهادهای بین‌المللی چگونه عمل می‌کنند و چه کسی حق تفسیر حقوق بین‌الملل را در موضوعاتی مانند جنگ، کشتیرانی و انرژی در اختیار دارد؟

جنگ ایران از این منظر، فاصله میان نظام بین‌المللی در مقام یک چارچوب حقوقی و نظام بین‌المللی در مقام واقعیتی متأثر از موازنه قدرت را آشکارتر کرد. قواعد همچنان وجود دارند، اما هنگامی که منافع قدرت‌های بزرگ مستقیماً درگیر می‌شود، رسیدن به توافق درباره نحوه اجرای آنها دشوارتر خواهد بود.

شورای امنیت؛ بازتابی از موازنه قدرت

یکی از مهم‌ترین پیامدهای جنگ، محدودیت‌های نهادهای بین‌المللی را آشکار کرد. مسئله تنها ناتوانی سازمان ملل در متوقف کردن جنگ نبود، بلکه اختلاف بر سر تعریف بحران و نحوه واکنش به آن نیز اهمیت داشت. در موضوع تنگه هرمز، شورای امنیت در ۱۱ مارس در قطعنامه ۲۸۱۷ حملات ایران به کشورهای خلیج فارس و اردن و اقدامات و تهدیدهایی را که مانع کشتیرانی می‌شوند، محکوم کرد. اما اختلاف اصلی زمانی شکل گرفت که بحث از محکومیت اختلال در کشتیرانی فراتر رفت و به این پرسش رسید که چه کسی و بر اساس چه مجوزی می‌تواند برای تأمین امنیت عبور و مرور دریایی از زور استفاده کند.

آمریکا و متحدانش آزادی کشتیرانی را موضوعی با اهمیت بین‌المللی می‌دانستند که نیازمند اقدامات قاطع است، در حالی که چین و روسیه با طرح‌هایی که می‌توانست زمینه استفاده از زور را فراهم کند، مخالفت کردند؛ زیرا چنین مجوزی می‌توانست به پوششی برای یک عملیات نظامی گسترده‌تر تبدیل شود. بنابراین اختلاف صرفاً بر سر متن یک قطعنامه نبود؛ مسئله اصلی به حدود استفاده از زور و این موضوع بازمی‌گشت که در شرایط درگیری مستقیم منافع قدرت‌های بزرگ، چه کسی می‌تواند تفسیر خود از حقوق بین‌الملل را مبنا قرار دهد.

در چنین شرایطی، شورای امنیت از ابزاری صرفاً برای مدیریت بحران به صحنه‌ای برای انعکاس موازنه قدرت تبدیل می‌شود. مشکل نظام بین‌المللی نیز بیش از آنکه فقدان قواعد باشد، ناتوانی در ایجاد توافق سیاسی برای اجرای آنهاست.

هرمز؛ جغرافیا به ابزار قدرت جهانی تبدیل می‌شود

اختلال در هرمز بر بازار انرژی، هزینه بیمه، حمل‌ونقل دریایی و زنجیره‌های تأمین اثر می‌گذارد. کاهش تردد در باب‌المندب نیز نشان داد که گذرگاه‌های راهبردی دیگر صرفاً محل عبور کشتی‌ها نیستند، بلکه نقاطی هستند که اختلال در آنها می‌تواند اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار دهد.

در قرن بیست‌ویکم، قدرت تنها با تعداد هواپیماها، موشک‌ها و نیروهای نظامی سنجیده نمی‌شود. توانایی ایجاد اختلال در شبکه‌های انرژی، تجارت و حمل‌ونقل نیز بخشی از قدرت راهبردی است. هرمز نمونه‌ای روشن از این واقعیت است؛ یک موقعیت جغرافیایی محدود می‌تواند به اهرمی تبدیل شود که اثر آن بسیار فراتر از اندازه جغرافیایی‌اش باشد.

آمریکا قدرتمند است؛ اما قدرت نظامی کافی نیست

جنگ ایران را نمی‌توان صرفاً نشانه افول آمریکا دانست. واشنگتن همچنان از برتری نظامی، شبکه گسترده متحدان و ابزارهای مالی و فناورانه‌ای برخوردار است که هیچ قدرت دیگری به‌تنهایی در اختیار ندارد. مسئله اصلی این نیست که آمریکا توان ضربه زدن به رقبای خود را دارد یا نه؛ بلکه این است که آیا می‌تواند پس از استفاده از قدرت نظامی، یک ترتیبات سیاسی پایدار ایجاد کند.

این تفاوت میان قدرت تاکتیکی و قدرت راهبردی اهمیت زیادی دارد. یک حمله می‌تواند تأسیسات یا توان نظامی طرف مقابل را هدف قرار دهد، اما به‌تنهایی مشخص نمی‌کند که ساختار سیاسی و امنیتی پس از جنگ چگونه خواهد بود. توانایی آغاز جنگ الزاماً به معنای توانایی کنترل مسیر آن نیست.

جنگ همچنین محدودیت ایده «انزوای کامل» را آشکار کرد. آمریکا می‌تواند تحریم اعمال کند و بر متحدان خود فشار وارد کند، اما در جهانی فعالیت می‌کند که شبکه‌ای از روابط اقتصادی و سیاسی میان کشورها وجود دارد. چین و روسیه کانال‌های خود با ایران را حفظ کرده‌اند و منافع آنها در انرژی و تجارت با تهران و دیگر بازیگران منطقه‌ای درهم‌تنیده است.

چین جایگزین آمریکا نمی‌شود؛ نفوذها متنوع‌تر می‌شوند

از این منظر، تصور «جایگزینی آمریکا با چین» نیز تصویری ساده‌شده از تحولات کنونی است. کشورهای خلیج فارس همچنان به روابط امنیتی خود با واشنگتن اهمیت می‌دهند و همزمان روابط اقتصادی خود با پکن را توسعه می‌دهند. چین نیز لزوماً تمایلی به پذیرش تمام مسئولیت‌های امنیتی که آمریکا طی دهه‌ها بر عهده داشته، ندارد. روند آشکارتر، تنوع‌بخشی به روابط خارجی است: امنیت با آمریکا، تجارت با چین و روابط سیاسی و انرژی با روسیه و سایر قدرت‌ها.

چین از این شرایط به شیوه‌ای متفاوت بهره می‌برد. پکن همزمان با ایران و کشورهای خلیج فارس روابط اقتصادی دارد و جایگاه آن در اقتصاد جهانی نیز به این کشور اجازه می‌دهد بدون تصاحب کامل نقش امنیتی آمریکا، وزن سیاسی خود را افزایش دهد. نفوذ الزاماً به معنای کنترل مستقیم نیست؛ گاهی کافی است یک کشور به بازیگری تبدیل شود که هنگام طراحی هرگونه توافق یا ترتیبات جدید، نادیده گرفتن منافع آن امکان‌پذیر نباشد.

جهان پس از جنگ؛ نه آمریکایی و نه چینی

پرسش اصلی آینده احتمالاً این نیست که چه کسی جای آمریکا را می‌گیرد. تحولات بزرگ الزاماً به معنای ناپدید شدن یک قدرت و جایگزینی کامل آن با قدرتی دیگر نیست؛ بلکه بیشتر به بازتوزیع وزن قدرت و تغییر شیوه تعامل کشورها شباهت دارد.

جنگ ایران در جهانی رخ داد که همزمان با جنگ اوکراین، بحران دریای سرخ، رقابت آمریکا و چین، رقابت فناورانه و اختلال در زنجیره‌های تأمین روبه‌روست. این بحران‌ها لزوماً بخشی از یک منازعه واحد نیستند، اما در حوزه‌هایی مانند انرژی، تجارت، امنیت و مسیرهای دریایی با یکدیگر تلاقی پیدا می‌کنند.

امروز پیامد جنگ می‌تواند از بندر به بانک، از پایانه گاز به کارخانه تولید تراشه و از هزینه بیمه دریایی به تصمیم سیاست خارجی منتقل شود. وقتی هرمز دچار اختلال می‌شود، فقط ایران و کشورهای خلیج فارس تحت تأثیر قرار نمی‌گیرند؛ محاسبات انرژی در آسیا تغییر می‌کند، هزینه حمل‌ونقل افزایش می‌یابد و زنجیره‌های تأمین جهانی تحت فشار قرار می‌گیرند.

در نهایت، مسئله اصلی دیگر این نیست که چه کسی «جهان را اداره می‌کند»، بلکه این است که چگونه باید جهانی را مدیریت کرد که هیچ قدرتی توان اداره منفرد آن را ندارد. اگر قدرت‌های بزرگ بتوانند قواعد جدیدی برای مذاکره ایجاد کنند و خطر محاسبه اشتباه را کاهش دهند، نظام چندمرکزی می‌تواند به موازنه‌ای پیچیده‌تر اما پایدارتر منجر شود. در مقابل، اگر هر بحران جدید به آزمونی برای نمایش قدرت تبدیل شود، تعدد مراکز قدرت می‌تواند به افزایش بی‌ثباتی منجر شود.

جنگ ایران نظام بین‌المللی را فرو نریخت، اما محدودیت‌های آن را آشکار کرد. این جنگ نشان داد که قانون برای مؤثر بودن به اراده سیاسی نیاز دارد، قدرت نظامی به‌تنهایی برای مدیریت نظم جهانی کافی نیست و گذرگاه‌های دریایی، انرژی، فناوری و زنجیره‌های تأمین اکنون بخشی از معادله امنیت جهانی هستند.

تبلیغات
نویسنده : شاهر الشاهر
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات