اخلاق و روانپزشکی: مرزی که همیشه روشن نیست
مشکل اخلاقی و اختلال روانپزشکی دو مفهوم متمایزند که گاهی همپوشانی دارند. بعضی اختلالات روانی بر توان همدلی و خودکنترلی اثر میگذارند و میتوانند رفتار اخلاقی را دشوارتر کنند، اما نه هر خطای اخلاقی بیماری است و نه هر بیماری روانی مسئلهای اخلاقی.
هر وقت خبر جنایتی هولناک را میشنویم، پرسشی در ذهنمان شکل میگیرد: «این آدم مریض است یا فقط بد است؟» این پرسش ساده به یکی از قدیمیترین بحثهای فلسفه و پزشکی میرسد: آیا مشکلات اخلاقی نوعی اختلال روانپزشکیاند؟
پاسخ کوتاه این است: نه، ولی رابطهشان پیچیدهتر از یک «نه» ساده است.
کجا این دو به هم نزدیک میشوند؟
بعضی اختلالات روانی مستقیماً با رفتار اخلاقی گره خوردهاند. اختلال شخصیت ضداجتماعی و سایکوپاتی با کمهمدلی، فریبکاری و بیاعتنایی به حقوق دیگران تعریف میشوند. اختلال سلوک در کودکان هم شامل قلدری، دروغگویی مزمن و آزار دیگران است. در این موارد، مرز میان «ناهنجاری روانی» و «کجرفتاری اخلاقی» واقعاً محو میشود، و همین است که منتقدان را نگران میکند: آیا پزشکی دارد به نام علم، قضاوت اخلاقی میکند؟
چرا نمیتوان این دو را یکی دانست؟
نخست، تعریف خود اختلال روانی. راهنمای تشخیصی DSM-5 میگوید اختلال روانی باید با نوعی نارساییکارکردی در فرایندهای روانی یا زیستی همراه باشد و رنج یا ناتوانی ایجاد کند. همین راهنما تصریح میکند صرفِ انحراف از هنجارهای اجتماعی، سیاسی یا مذهبی اختلال به حساب نمیآید.
دوم، واقعیتهای آماری. بیشترِ کارهای ناپسند و ظالمانه تاریخ را آدمهایی کردهاند که هیچ تشخیص روانپزشکی نداشتند: آدمهای عادی، با انگیزههای آشنا مثل طمع، ترس، تعصب یا اطاعت از قدرت. از طرف دیگر، اکثر بیماران روانی نهتنها خشن نیستند، بلکه بیش از دیگران قربانی خشونتاند. یکی دانستن بیماری و بدی، هم به بیماران ظلم میکند و هم شرارت را به «بیماری» تقلیل میدهد.
سوم، تاریخ هشدار میدهد. همجنسگرایی تا سال ۱۹۷۳ در فهرست اختلالات روانی آمریکا بود. در قرن نوزدهم پزشکی به نام «دراپتومانیا» گریز بردگان از اربابان را بیماری روانی نامید. در شوروی، مخالفان سیاسی را با برچسب «اسکیزوفرنی آرام» روانه بیمارستان میکردند. هرجا اخلاق و قدرت به روانپزشکی تبدیل شدند، نتیجه فاجعه بود.
مسئولیت اخلاقی چه میشود؟
این جاست که بحث حساس میشود. اگر کسی در اوج روانپریشی و بدون درک واقعیت مرتکب جرمی شود، بیشتر نظامهای حقوقی او را کمتر مسئول میدانند. اما بیشتر افراد دارای اختلال شخصیت ضداجتماعی، تمایز خوب و بد را میفهمند و باز هم مسئول شناخته میشوند. توضیح دادن یک رفتار با علتهای روانی و زیستی به معنای بخشیدن آن نیست. میتوان دلیل کاری را فهمید و همچنان آن را نادرست دانست.
رابطه در جهت معکوس
جالب اینجاست که رابطه دوطرفه است. مفهوم «آسیب اخلاقی» (moral injury) را در نظر بگیرید: سربازی که مجبور به کاری خلاف وجدانش شده یا شاهد آن بوده، ممکن است دچار افسردگی، اضطراب و احساس گناه شدید شود. اینجا مسئله اخلاقی خودش علت رنج روانی است، نه نتیجهی آن.
جمعبندی
مشکل اخلاقی و اختلال روانپزشکی دو مفهوم متمایزند که گاهی همپوشانی دارند. بعضی اختلالات روانی بر توان همدلی و خودکنترلی اثر میگذارند و میتوانند رفتار اخلاقی را دشوارتر کنند، اما نه هر خطای اخلاقی بیماری است و نه هر بیماری روانی مسئلهای اخلاقی. مرز میان این دو را باید با احتیاط کشید: هم برای اینکه بیماران انگ «بد بودن» نخورند، و هم برای اینکه مسئولیت اخلاقی، این بخش بنیادین انسان بودن، پشت واژههای پزشکی گم نشود.