ترنج موبایل
کد خبر: ۱۰۰۱۵۴۱

با پیران‌مان چگونه برقصیم؟!

با پیران‌مان چگونه برقصیم؟!

مراقبت از سالمندان معمولا از زاویه وظیفه فرزندان و فراموش‌شدن والدین روایت می‌شود، اما کمتر کسی از «مراقب» می‌پرسد؛ فرزندی که همزمان باید زندگی، شغل، خانواده و نیازهای والد سالخورده‌اش را مدیریت کند و در این میان، روزبه‌روز فرصت کمتری برای خودش باقی می‌ماند.

فرارو- زهرا شیخ؛ چند سال پیش همسایه ما، هر روز ۸ صبح از خانه می‌زد بیرون تا از مادر ۸۵ ساله‌اش که حالش وخیم بود، مراقبت کند. ۸ شب هم برمی‌گشت خانه. همسر او که تازه بازنشسته شده بود اغلب در خانه تنها بود و به امور داخلی خانه و بچه‌ها رسیدگی می‌کرد. فکر می‌کردند این روزها به زودی تمام می‌شود و یک برنامه چیده بودند تا بعدترها با هم ایران‌گردی کنند! اما آن مرد ۶۰ ساله یک شب خوابید و دیگر بیدار نشد!

این موضوع همیشه برای من یک کابوس است؛ زمان مرگ را چه کسی تعیین می‌کند؟ برای مراقبت از سالمندان‌مان، اولویت‌هایمان را بر چه اساسی باید بچینیم؟ و از همه مهمتر چه چشم‌اندازی برای دورانِ پیریِ‌ام وجود دارد؟!

موضوع مراقبت از سالمندان موضوع پیچیده‌ایست و به رغم اینکه نوکِ پیکانِ اتهام به سمت فرزندانی است که پدر و مادرهایشان را فراموش کرده‌اند؛ من می‌خواهم موضوع را از زاویه‌ی دیگری ببینم. از زاویه‌ی مراقب!

گذشته‌ها که فرزندان‌ وظیفه‌ی مراقبت از پیرها را بر عهده داشتند؛‌ سالمندان یک گوشه‌ای از خانه یا در نهایت یک اتاق از خانه ی فرزند را اشغال می‌کردند. همانجا می‌نشستند،‌ دعایی می‌خواندند، گپ می‌زدند، نشسته کمکی می‌کردند؛ گاهی فرزندان کوچک‌تر را مراقبت می‌کردند. قصه‌گویی داشتند و در متنُ زندگیِ فرزندان، به زندگی ادامه می‌دادند.

 از همان غذای سفره که زن خانه برای همه پخته بود می‌خوردند،‌ در همان شلوغی می‌خوابیدند، بیدار می‌شدند و در ناتوان‌ترین شکل ممکن، تبدیل به کودکانی می‌شدند که باید در خانه از آنان مراقبت کامل داشت! و البته این وظیفه بین بچه‌ها در گردش بود.

سخت بود؟! بله. خیلی زیاد! هم برای پیرمرد/زن هم برای مراقب‌اش.

برای مراقب تحمل اینکه یک پیرِ گرم و سرد چشیده،‌ با خلقِ رو به افول و توانِ جسمانیِ بسیار کم، مدام نظاره‌گر لحظات زندگی‌ات باشد و نظرات و در بهترین حالت، خیرخواهی‌‌اش مدام در گوش تو،‌ کار بسیار طاقت‌فرسایی است اما به گمان من وضع نسل‌های جدید به مراتب سخت‌تر است. زیرا که آنان با یک فردگرایی افراطی در سالخورده‌ها مواجه‌اند که نیرویی چند برابر را برای مراقبت طلب می‌کند.

سالخورده‌های امروز دوست دارند در خانه‌ی خود بمانند، روی تخت خود، به سبک زندگیِ همیشگی. خانه و زندگی‌شان برق بزند، مهمان‌شان به راه باشد،‌ تجهیزات‌شان کامل. تنها نباشند و در عین حال کسی مخلِ آرامش و آسایش‌شان نشود. و همینجاست که کار گره می‌خورد.

سالخوردگی موقعیتی است که در آن فرزندان تو احتمالا 40 تا 7۰ ساله‌اند. یا در اوج دوران شغلیِ و خانوادگی خویش‌اند؛ یا به تازگی فارغ شده‌اند از قیل‌وقال زندگی و میل به زیستن برای خود، در آنان بیدار شده.

 ممکن است فرزندان آنان بزرگ شده باشند و عروس یا داماد و نوه هم داشته باشند. یا برایشان به تازگی فرصت رفت‌و آمد با اقوام و دوستان و رسیدن به فصل کمی گردش و بهره‌مندی از میوه‌ی عمر پیش آمده باشد- در عین حال که خودشان هم در روند پیری افتاده‌اند و کاستی‌هایی در جسم‌ اتفاق افتاده. کمی کمردرد و پادرد و مراقبت پزشکی، لازمه‌ی زیستن در چنین سنی است- و حالا با مسئولیت مراقبت از پدرو مادر سالخورده چه کنند؟!

اگر بخواهند به دل پدر و مادر رفتار کنند و میزبان آنان در خانه‌های خودِ آنان باشند، باید هفته‌ای حداقل ۲-۳ روز بروند خانه آنها؛‌ نظافت خانه،‌ نگهداری و تعمیر و تهیه لوازم و احتیاجات. مراقبت از والد،‌ پزشک و درمان و خوراک و پوشاک، پر کردن اوقات تنهایی او و از همه مهمتر، زیستن به سبکِ‌یک پیرِ بالای ۷۵ سال(مثلا نداشتن کولر و خوردن غذاهای ساده و خاموش بودن تلویزیون و ...).

 ۲-۳ روز باقی مانده از هفته، صرف کارهای عقب‌مانده شغلی، خانه‌داری، درمان‌های شخصی،‌ خرید و تعمیرات و مهمانی و ... می‌شود؛ فرزند و نوه‌ای که توقع دیدار دارند و دلتنگ تو هستندرا باید ساپورت کنی و ... تماااااام!

فرد مراقب در حقیقت، در حال گرداندن ۲ خانه با دو اصول متفاوت است در حالیکه هر روز شاهد افول توان جسمانی و روانیِ خودش هم هست.  او در تمام لحظاتِ مراقبت از دو خانه، دارد دنبال وقت خالی می گردد تا با خیال راحت آن کتاب مورد علاقه‌اش را بخواند، یا لم بدهد روی مبل و چیپس بخورد، اصلا اوقاتش را به بطالت بگذراند، گلی پرورش بدهد یا فیلمی ببیند؛ یا آن لباسی که ۳ ماه پیش الگویش را بریده بود، بدوزد یا ... و در بهترین حالت شاید او  فقط یک روز را از آن خود داشته باشد.(که به باور من، پیش‌بینی نشده‌ها همان یک روز را هم از او می‌گیرند).

یک روزی که بعد از این‌همه دویدن روانِ خسته‌تر از تن‌اش را نمی‌داند چه جور به شور بیاورد؟!

 نگرانیِ روزهای بعد، قدرت انتخابش را از او گرفته و انگار توانایی هیچ کاری را ندارد جز اینکه خستگیِ تکرارِ خویش را به تماشا بنشیند و سوگواری کند برای «من»ی که نمی‌تواند برایش وقت بگذارد!‌   

این روزها به «مراقب»ها  زیاد فکر می‌کنم. به توان محدودی که دارند و توقع بسیاری که از فرزند و همسر و سالمند برایشان وجود دارد. به دلتنگیِ آنها برای «خودشان». برای حسرت‌هایی که هر روز به دوش می کشند. به باری از نارضایتی که هرچه تلاش می کنند به رضایت تبدیل نمی شود!

 بدیهی است که اغلب این مراقبان، زنان هستند. زنانی به ظاهر مهربان، ساکت، خندرو و در باطن غمگین، افسرده و خسته.

باید راه چاره‌ای یافت برای این موقعیت بغرنج!

نویسنده : زهرا شیخ
ارسال نظرات
خط داغ