همسر میرزا که به قول خودش دیگر حسابی از این بلاتکلیفی به تنگ آمده، آخرین باری که در محل سیاهچال به ملاقات میرزا میرود، به او میگوید: «من از همینجا یک راست میروم در خانه اتابک، چادرم را برمیدارم، گیسهایم را پریشان میکنم و فریاد میکشم که ای ایهاالناس مگر شوهر من چه کرده که توی حبس تاریک میاندازیدش؟ مگر مملکت صاحب ندارد؟ مگر ما جزو این ملت نیستیم؟ مگر ما حق حیات نداریم؟»