به بهانه سالگرد تولد کارگردان برجسته سینما
سینمای علی حاتمی علیه غرب زدگی
در سالهای پیش از انقلاب، گسترش مظاهر زندگی و فرهنگ غربی، سبک زندگی سنتی ایرانی ـ اسلامی را تحت تأثیر قرار داده بود و نشانههای این تغییر در موسیقی، سینما، معماری و فضای خانههای شهری دیده میشد.
در روزهایی که تجدد وارداتی رژیم طاغوت در ایران بیداد میکرد و زندگی سنتی ایرانی_اسلامی زیر هجوم فرهنگ غربی در محاق قرار گرفته بود، در ایامی که تب داغ بیتلها و الویس پریسلی و شب ژانویه و موزیکهای جاز و راک و فیلمهای جیمز باند، تارزان و شزم در جامعه شهری بیداد میکرد و انواع و اقسام تزئینات غربی اعم از لوکسافلکس و کفپوشهای پلاستر و پاراوانهای لوردراپه و آشپزخانههای پیشساخته و اوپن فضای خانههای آپارتمانی را در برگرفته بود.
از طرف دیگر، خیل مدل موهای توییگی و فارا فاوست و مدهای ماکسی، مینیژوپ و... جوانان را در دریایی از زرق و برق و فریب غرق کرده بود و علاوه بر همه اینها تلویزیون هم با انواع و اقسام شوها و سریالها، این شکل پوشش و تزئینات و تفریح را بیش از پیش در روح و جان مردم تزریق میکرد و... .
در همان زمان علی حاتمی از روزگاری میگفت سبک زندگی ایرانی_اسلامی آدمهایی باحیا و باصفا پرورش میداد که نان حلال میخوردند و قناعت میکردند و هوای همدیگر را داشتند. او همه ابعاد این سبک زندگی را در آن سالها به فیلمهایش کشانید تا گوهر گرانبهای گمشده زندگی ایرانیان را بهخاطرشان بیاورد.
حاتمی در فیلمهایش رفتار و اخلاق نجیب ایرانی را به نمایش گذاشت و پهلوانیها و عشقهای اثیری، لوطیگریها و مردانگیها را پروراند. به تاریخ قهرمانهای ایرانی پرداخت، چه از نوع اصلاحگرایانه مانند امیرکبیر و مقابلهاش با استعمار و فرهنگ استعماری و چه از نوع انقلابیاش که برای نخستین بار یک روحانی مبارز همچون میرزارضا کرمانی را به تصویر کشید.
علی حاتمی تقریبا در تمامی آثارش، زندگی ملی و دینی را مقابل سبک زندگی غربی قرار داد و ابعاد مختلف آن را در مسیر رشد و تعالی انسانها یا حداقل آرامش و آسایش روحی آنها به نمایش گذاشت. از سلطان صاحبقران و هزاردستان گرفته تا کمالالملک و مادر.
اما اوج نمایش سبک زندگی ایرانی_اسلامی سینمای علی حاتمی در سریال تلویزیونی «هزاردستان» نمود پیدا کرد که در بخشها و صحنههای متعددی از این سریال، شاهد تقابل فرهنگ ایرانی_اسلامی با فرهنگ به اصطلاح متجددانه وارداتی بودیم.
ارتشهای اشغالگر در قلب تهران
مرحوم علی حاتمی در هزاردستان به وجه اشغالگرانه تجدد وارداتی در دوران پهلوی که سبک زندگی فرنگیمآب بههمراه دارد اشاره داشت، آنگاه که نشان این تجدد را از دیدگاه رضا خوشنویس با حضور ارتشهای اشغالگر در سالهای پس از شهریور ۱۳۲۰ در تهران به تصویر میکشید. مدیر گراندهتل که یکی از وازدهها و شیفتگان تجدد غربی بود و در طول سریال با روحیهای بسیار متزلزل و شخصیتی نوکرمآب اما با ظاهری متین و آراسته تصویر میشد، مقابل اعتراض رضا خوشنویس (بهعنوان کاراکتر مثبت داستان) به حضور سربازان متفقین میگفت: «مدیر داخلی: شما میتونین تمام روز شاهد یه کارناوال باشکوه باشین. نماینده ارتشهای دنیا، با یونیفورمهای جالب، در کنار ایرانیایی که رفتهرفته شبیه اروپاییا میشن، چهره شهر رو شادابتر کرده.
خوشنویس: در روزهای اشغال پایتخت، چهره شهر شادابتره؟!
مدیر داخلی: تصور بنده اینه که ورود ارتشهای بیگانه برای مردم ایران یه توفیق اجباریه که در رویه زندگی اجتماعی اونا تاثیر فوقالعادهای داره. خلقیات اروپاییها، خصوصا آمریکاییا که باید سرمشق ملت ما باشن، جز از طریق برخورد میسر نبود. چون عامه مردم بضاعت سفرفرنگ رو که ندارن».
انگار این همان حرفهای شبهروشنفکران امروز و نمونهای از اشغال اذهان این شبهروشنفکران توسط غربیهاست که از اشغال سرزمین و آب و خاک فاجعهبارتر است و در طول تاریخ ما تا همین امروز همواره باعث شکستها، تحقیرها و عقبافتادگیهای این سرزمین شده است. اما آن سبک زندگی وارداتی، چهره واقعی خود را با صحبتهای رضا خوشنویس بیشتر نشان میداد، وقتی در بالکن اتاقش در گراندهتل به روزگار به اصطلاح نوی تهران (یا ایران) چشم دوخته بود و حضور ارتشهای اشغالگر را بیش از هر چیزی در آن واضح میدید. او با حسرت میگفت:
«تهران من آمدم. ۳۰ سال دیرتر، ۳۰ سال پیرتر. تهران! شهر اشغالشده، موطن، مادر، کی بزک کرد تو را به این هیات شنیع؟»
وقتی جعفرآباد به نیوجف تبدیل شد!
مرحوم علی حاتمی، هجوم تجدد فرنگی به هویت ایرانی را تنها به اشغال فیزیکی ایران توسط قوای بیگانه منحصر نکرد بلکه این اشغال را بهصورت نفوذ فکری و روحی نیز به تصویر کشید؛ همان نفوذی که در معنای ادبیات سیاسی امروز و بهقول جوزف نای (نظریهپرداز آمریکایی) توسط قدرت نرم صورت میگیرد.
نهایت این نفوذ خناسانه را علی حاتمی به شکل شبهکاریکاتوری در فیلم «جعفرخان از فرنگ برگشته» تصویر کرد و منادیان تمدن و سبک زندگی غربی را به مضحکه کشید. جعفرخان که پسر اکبرچلویی بود، وقتی پس از چندین سال از تحصیل در فرنگ بازمیگشت، قرار بود جعفرآباد را براساس یک ساختار مدرن غربی به نیوجف تبدیل کند اما او به جز یکسری حرفهای قلمبهسلمبه هیچ سخن و حرف دیگری در چنته نداشت.
حاتمی با هوشمندی، تناقضهای پایانناپذیر سبک زندگی غربی در زندگی انسان ایرانی را در کادر دوربینش قرار میداد و زندگی ایرانی_اسلامی را اصلیترین مایه حفظ هویت و ارزشهای فرهنگی این ملت میدانست.
حکایت عمو نشاط و نصراللهخان
قابل تأملترین مثال در باب نگاه محوری حاتمی به سبک زندگی ایرانی_اسلامی برای حفظ هویت و ریشهها، سکانسهایی در اولین قسمت سریال هزاردستان بود که عمو نشاط (کارمند اداره احصائیه) میخواست در روز سرشماری عمومی، آداب و رسوم به اصطلاح متجددانه را به برادرزادهاش نصرالله یاد بدهد. اگرچه نصرالله خان ابتدا بسیار راغب به آموزش و یادگیری آن اصول بود. چون میخواست شغل کاسبی پدری را رها کند و به اصطلاح ادارهجاتی و دولتی شود ولی بهتدریج آنها را با هویت خانوادگی، سنن ملی و اعتقادات دینیاش در تناقض دید و به عمویش گفت به همان شغل بازار برمیگردد که شاگردی دکان پدرش، هزارمرتبه به نوکری دیگران شرف دارد.
زندگی عزتمندانه مادر در غیاب همسر در تبعید
روایت حاتمی از تقابل سبک زندگی ایرانی با نوع به اصطلاح متجددانهاش، در فیلم «مادر» شکل ملموستری یافت. خانوادهای که شیرازهاش درون سبک زندگی فرنگیمآب، گسستهشده و با همت مادری که اواخر عمرش را سپری میکند از مظاهر آن نوع سبک زندگی وارداتی یعنی آپارتمانهای تنگ و آسایشگاههای روانی، خانه سالمندان و... جدا شده و در خانه پدری خویش، بار دیگر شکل و شمایل یک خانواده را بهخود میگیرد. جلال و همسرش، غرق در روزمرگی سرسامآور زندگی ماشینی، حتی فرصت دیدار یکدیگر را نیز نداشته و حرفهایشان خطاب به هم را روی نوار کاست ضبط میکردند و بهگوش هم میرساندند. محمد ابراهیم اگرچه زن و فرزندانش را غرق نعمت و پول کرده ولی همین اشرافیت موجب دوری آنها از یکدیگر شده بود که هر دم آرزوی مرگ یکدیگر را داشته باشند. ماه منیر از شکست در سه تجربه ناموفق خود در ازدواجهایش بازگشته، غلامرضا کوچکترین فرزند خانواده در آسایشگاه روانی بهسر میبرد و جمال از جنوب و تبعیدگاه پدر میآمد و تنها فرزندی بود که بوی پدر را میداد؛ پدری ارتشی به نام سلطان حسینقلیخان ناصری که بهدلیل نافرمانی در اجرای دستور شلیک به تظاهرات مسجد گوهرشاد علیه قانون کشف حجاب رضاخانی، یعنی بهخاطر یکی از جدیترین مواجهههای خشونتبار تجدد وارداتی علیه سنتهای دینی و ملی ایرانی، تبعید شد و در تبعید از دنیا رفت.
مادر در آخرین روزهای عمر از آسایشگاه سالمندان به خانه برگشته تا بهقول ماهطلعت (تنها فرزند درست و درمان این خانواده)، خانه گلستان پدری را کامل کند و اینچنین همه آن فرزندان پراکنده و دورافتاده دوباره گردهم میآیند.
بخشی از گفتوگوی حسینقلیخان و همسرش سارا (همان مادر فیلم) که در زیر میآید، در عین لطافت و ظرافت دیالوگها، نمونهای درخشان از عزتمداری سبک زندگی ایرانی_اسلامی (در مقابل خودباختگی تجددگرایان) بهشمار میآید که در اوج عسرت و تنگدستی، عزت نفس خود را حفظ میکند، در شبی که حسینقلیخان ناصری در راه تبعید برای آخرینبار به دیدار همسر و بچههایش رفته است:
«سارا: تو خونه برنج و آرد و حبوبات داشتیم. نخواستم تدارک شام مهمونی ببینم. خواستم بدونی بچهها چی میخورن.
حسینقلی خان: هر شب نان و سیبزمینی؟
سارا: یه شب با نعنا، یه شب با گلپر. نمیذارم یکنواخت شه... عهد کردم تا اتمام دوره زندان برای گذران زندگی بهجز دستام، دستی رو به یاوری نگیرم. همه هستن، برادرم، خویشاوندان شما، حتی کسبه. به محمدابراهیم پیغام دادن به مادر بگو بیاد بار و بنشن ببره. ما با سلطان حساب داریم. قبول نکردم. با چرخ این چرخ خیاطی رفتم به جنگ چرخفلک».
اثر واپسین درباره پیامبر خاتم(ص)
آخرین اثر و آرزوی دیرین مرحوم علی حاتمی_ که به مرحله تولید و ساخت نرسید_ و میخواست وصیتنامه هنریاش باشد، یک فیلم تاریخی بود ولی نه از جنس تاریخ معاصر بلکه از نوع تاریخ اسلام و درباره رسول اکرم(ص).
حاتمی میخواست با آخرین اثرش، سیر فیلمسازی خودش را در پایان راه به یک نقطه اوج برساند که نهایت دریافتش از تاریخ و هستی و تبلور تمامی تحلیلهایش از ماهیت اخلاق و عزت و انسانیت بهشمار آید؛ درباره پیامبر رحمتی که اسوه و الگوی همه آن دنیا و آخرتی بود که باورهایش را پای آن گذارد اما متأسفانه عمرش کفاف نداد.